|
علی اکبری نتیجه صفر تا نهایت تغییر ماهیت است
|
||
|
نوشته
Ali.akbari
نوشته
Ali.akbari
– پس تو نیز حیرانی – آری سرگردانم – فکرش را مکن غم تو تنهائیست تو دلبستگی می خواهی به آن درخت سبز دل ببند – درخت می شکند اره می شود چوب می شود – پس به آن سنگ دل ببند – سنگ خشک است احساس ندارد – به آن گاو دل ببند – گاو را می خورید – اصلا به من دل ببند – تو خود سرگشته ای – پس به آن دخترک زیبا دل ببند – او پیر می شود زمینگیر میشود – تو نیز پیر می شوی همه پیر می شویم آدمی پیر دوران است اصلا تصور کن همه چیز خیال است – نه . روزی که به دنیا چشم گشودم یکی هوای مراداشت هر روز در شکلی و لباسی . همیشه او را حس می کردم . گمشده ی آدمی عشق است لیکن برای عشق یکی باید بود در دو . ومن در پی دیگری گم شدم عشق یعنی دگر خواستن ولی اگر نباشم دیگر کدام دگر!؟ واگر او نباشد ! دیگر کدام من ! بنای کل هستی بر عشق استوار است پس بر آن دگر ایمان راسخ دارم لیکن ذره چگونه خود را در نهایت تعریف کند اگر بزرگ نشود اگر رشد نکند واگر رها نشود. آری من دگرم او دگر است ما دگران با دگران یکدگریم ... A.a برچسبها: داستان, دگرم او دگر, داستان کوتاه نوشته
Ali.akbari
A.a برچسبها: داستان, هرگزننوشته ام, داستان کوتاه نوشته
Ali.akbari
لذا خرافات با وجود ظاهر فرهنگی در زمره ی موضوعات استراتژیک به شمار می آید چرا که با پایه های مشروعیت نظام دینی مرتبط بوده و در تضعیف آن موثر خواهد بود همانطورکه مانع تحقق اهداف دراز مدت نظام می شود و انگیزه ها و محرک های سالم و کنشگران اجتماعی را تخریب می نماید.جامعه و سیستم را معطل و حتی متوقف می سازد.براین مبنا گروه پژوهش های فرهنگی و اجتماعی پژوهشکده ی تحقیقات استراتژیک با جمع آوری پژوهش ها و مطالعاتی توانست اطلاعات مفیدی درباره میزان خرافه گرائی در میهن را ارائه کند. براین اساس رواج خرافات در بین اقشار محروم فقیر و محدود بسیار بیشتر از افراد ثروتمند است لیکن همانطور که درآغاز اشاره کردم ریشه خرافات به عجز افراد در برابر پیش آمدهای زندگی برمی گردد مثلا افراد بسیار غنی و تحصیلکرده ای دیده شده اند که در برابر بیماریهای سخت که پزشکان را نا امید کرده دنبال انواع دعانویس رفته اند با آنکه تا پیش از آن هرگز اعتقادعملی به هیچ مذهبی نداشته اند. ولی از آنجائیکه فقرا در بیشتر امور زندگی درمانده می شوند در این مقوله نیز آسیب پذیرترین قشر جامعه هستند. برای نمونه بر اساس یک نظر سنجی 70درصد از مردم به احضارارواح اعتقاد دارند.ده درصد به افسونگران مراجعه وهفتادوچهاردرصد راضی بوده اند. پنج درصد به جادوگران مراجعه و تا هشتادو سه درصد راضی بوده اند.هفده درصد به فالگیرها مراجعه و پنجاه درصد راضی بوده اند و بر اساس آمارمنتشرشده در جامعه شناسی خرافات در ایران مربوط به پژوهشکده ی تحقیقات استراتژیک. ده و نیم درصد به طالع بینها مراجعه و تا هفتادوپنج درصد ابراز رضایت کرده اند.براین اساس انسانها در وضعیت اضطرار به سراغ مذهب و در سطوح بالاتر استرس به دنبال خرافات می روند لیکن چگونه میتوان بین دین و خرافات مرزبندی کرد در حالیکه زنی ثروتمند که نمازنمیداند و هرگز برای راهنمایی و درخواست کمک نزد روحانیان مراجعه نکرده هزینه کلانی برای طلسم و جادو می پردازد و با تمام وجود موثر بودن آن را تبلیغ می کند. یعنی وقتی عده ای با امام زاده شفا می یابند و عده ای هم با جادوگری! خط کشی میان آنها چگونه ممکن است . لیکن اینهابخشی از دغدغه های پژوهشکده تحقیقات استراتژیک بوده اند که به دوستان ارائه شد بنابراین در یک جمع بندی نظرات شخصی ام را خلاصه می کنم امید بسیار مهم است و تمام پیامبران آن را در بین مردم به صورتهای گوناگون ترویج کرده اند اعتقاد به پیامبران . قدیسین و چهارده معصوم ... نه تنها انسان به ظاهر معمولی را خاکی نمی کند بلکه فرد فرد مردم را افلاکی.مستعد و شایسته جانشینی خداوند بر روی زمین معرفی می کند. و عقل و دانش تنها وسیله تشخیص است به قول حضرت آیت الله آملی عقل درحوزه معنوی قانونگذار نیست لیکن قانون شناس است. A.a برچسبها: آزاد, عقل, قانون نوشته
Ali.akbari
ما نیز می دانستیم که چنین خواهد شد گاهی انتخاب از بین یکی بهترین و آسانترین انتخاب است. اما پادشاه فرزانه و با درایتمان براین باورند که ولیعهد باید چشم و دل سیر باشد تا فقط به وطنش فکر کند و البته تمام آن زنان با رضایت و اشتیاق در خدمت شما بودند. این تدبیر به دلیل همان روایت مشهور جد شما بود که بخشی از کشورمان را به چشم و ابروی زنی خارجی به بیگانگان بخشید و پادشاه با این تدبیر شما را در برابر طمع زنان خوش خط و خال ایمن ساختند. عشق حقیقی. ابدی و متعلق به خداوند باقی است نه زنان فانی! اگر آماده هستید نزد پادشاه رویم ایشان کسالتی دارند که به دستورشان مدتها از شما پنهان کرده بودیم ... پادشاه دیگر قادر به صحبت نبود و ملکه بالای سر او می گریست. شاهزاده کنار تخت پدرش زانو زد و پادشاه با چشمانش با فرزند برومندش صحبت کرد و گفت: ای کاش من شاه نبودم ولی همبازی تو بودم. ای کاش من شاه نبودم اما آموزگارت بودم. ای کاش من شاه نبودم و فقط پدر تو بودم و آرام چشمان خیسش را برای همیشه بست. وزیر وصیت نامه را از دستان پادشاه خارج کرد و به دست ولیعهد سپرد و با صدای غمگینی گفت متاسفانه کمی دیر رسیدیم . آنها برای پادشاه مراسم با شکوهی برگزار کردند ... ولیعهد قبل از تاجگذاری یکبار دیگر وصیت نامه را مرور کرد. اول : فرزندم ازدواج را ترویج کن و دختری که من برایت انتخاب کردم نامش سوزان و اهل نجوم است. (واین اسم. اولین نام در لیست هفتاد نفری ولیعهد بود). دوم: فرزندم همواره مراقب باش تا در مستی قدرت. به هیچ کس ظلم نکنی که اگر چنان کنی اطرافیان و درباریان بر تو حریص و تیز می شوند و چون چنان شود ناچار خواهی شد آنها را با خود سهیم کنی که در آن صورت ظلم و ظالم به تساعد در مملکت زیاد می شود وقتی هم چنان شود دوستی خدا را از دست خواهی داد و در هر حکومتی که عدالت پایمال شود محال است به خودی خود پایدار و مردمش سعادتمند شوند. سوم: فرزندم پنجاه سال برای این سرزمین به سختی و تنهائی تصمیم گرفتم . اما تو با مردم مشورت کن به خصوص با خوبان مردم. و قانون را براساس نقاط قوت و مثبت همه ادیان ومذاهب که به عقل و عرف دوران کشورمان مفید باشد تائید و تصویب کن. چهارم: فرزندم زندان را آموزشکده ای کن که دزدان در آن حرفه ای آموزند تا بتوانند کسب و کاری پاکیزه راه بیندازند و غیر از دوری از مردمشان مشقت دیگری تحمل نکنند. پنجم: فرزندم طبابت که سرمایه اش جان مردم است را همراه با دانش که سرمایه آینده مملکت می باشد مانند ارتش تحت تسلط.نظارت و حمایت دربار قرارده تا هیچکس برای حکیم و دوا پولی نپردازد. ششم: فرزندم مردم را در اعتقاداتشان تا آنجا که به یکدیگر ظلم نکنند آزاد و به آنها احترام بگذار. هفتم: فرزندم از صنعت جدید و مدرن چاپ حمایت و در آغاز ده روزنامه راه اندازی کن به گونه ای که پنج روزنامه به ستایش از دربار و پنج روزنامه به انتقاد از دربار بنویسند.تا مردم رشد کنند و صدالبته وزرا به موقع از امورآگاه شوند. و هم آنکه ملت آرامش خاطر داشته باشند. وزیر اعظم در جزئیات یار باوفای تو خواهد بود ای ولیعهد و ای فرزند من مطالعات کافی درتمام این امور به عمل آمده و شخصا به دلیل کاملترشدنشان معطلشان گذاشتم.تا افتخار برپائی این خدمات بزرگ و نوین از آن تو شود و مردم پادشاهیت را به فال نیک گیرند . در پایان تورا به خدا و دعای خیرم می سپارم و امیدوارم همواره روزآمد شاد و قدرتمند باشی پدرت هفتمین پادشاه سلسله بزرگ A.a برچسبها: داستان, هفت پند, داستان کوتاه نوشته
Ali.akbari
ولی خیالش راحت می شود که عشقش سر جایش است باز با خودش فکر می کند که از فردا در دنیای دیگری قرار دارد دنیائی که خستگی نمی شناسد از این پس هر جا بخواهد مثل یک روح ظاهر می شود. ناگهان صدای آژیر اتومبیلش در می آید سراسیمه از پنجره بیرون را نگاه می کند کسی نیست با خودش می گوید انشاالله گربه بود و دگمه ریموت را می زند صدای آژیر قطع می شود دوباره به تختش باز می گردد مگر خوابش می برد با شوق فراوان برای دیدن عشقش یک بار دیگر از لای پنجره به اتومبیل قسطی اش نگاه می کند هنوز سر جایش است چقدر هم زیبا برمی گردد و دراز می کشد شروع به حساب و کتاب می کند که تا چند وقت دیگر اقساط رخشش به پایان می رسد ... با صدای آژیر بیدار می شود حتما باز هم سگی یا حیوانی به ماشینش تکیه زده ولی نمی تواند بلند شود همه جا تاریک است بوی نم و خاک به مشامش می رسد دوباره بیدار می شود تعدادی فرشته ی زیبا را می بیند آنها می گویندصبر کن به زودی غمهایت به پایان می رسند. باز دوباره بیدار می شود صدای مبهم تعدادی آدم را می شنود که میگویند اینجا دیگر کسی نیست به تیم بعدی بگوئید سگها یادشان نرود دوباره بیدار می شود باغی پر از هر آنچه زیبائی است را می بیند باز فرشته می گوید تا شما بیائید ما اینجا را برای شما کاملا آماده می کنیم باز دوباره بیدار می شود صدای پارس سگها را می شنود انگار افرادی روی او ایستاده اند وزنشان را حس می کند کم کم احساس سبک شدن پیدا می کند صدائی می گفت بیائید یکی اینجاست انگار چیزی را از روی صورتش برمی دارند و او نور چراغ قوه را در چشمانش حس می کند و فرشته ای زیبا به او خوش آمد می گوید ... A.a برچسبها: داستان, وقت بیداری, داستان کوتاه نوشته
Ali.akbari
بعد از مدتی جستجو تصمیم گرفتند هر کدام دربخشی از جزیره به دعا بپردازند تا خداوند آنها را نجات دهد.آنها فکر می کردند که اگر جدا ازهم دعا کنند شانس اجابت دعاهایشان بیشتر می شود. نخستین چیزی که هر دو از خدا خواستند.غذا بود.صبح روز بعد با روشن شدن هوا مرد اول متوجه درخت میوه ای شد.وبا آن رفع گرسنگی کرد اما در سرزمین مرد دیگر چیز قابل توجهی نبود. روز بعد مرد اول درخواست لباس و ابزار زندگی کرد که متوجه وسائلی شد که ازکشتی آنها توسط امواج به ساحل آمده بود.مرد اول خوشحال از خدا تقاضای همسر و همدم کرد و هفته بعد زنی از کشتی غرق شده دیگری به ساحل او رسید و با او ازدواج کرد مرد اول که هر چه از خدا خواسته بود برایش فراهم شده بود از خدا خواست تا کشتی نجاتی به ساحل او بفرستد و ماه بعد چنین شد و او با همسرش بر کشتی سوار شدند. هنگام سوارشدن زن مرداول رو به او کرد و پرسید دوستت را خبر نمی کنی تا با خود ببریم مرد گفت خیر اصلا چه بسا او باعث غرق کشتی قبلی ما بوده باشد. در این هنگام از آسمان صدائی به گوش مرد رسید که گفت: چرا در حق دوستت مهربان نیستی و مرد گفت اگر خدا می خواست تقاضاهای او را مثل دعاهای من مستجاب می کرد. و صدای زیبا گفت:تو اشتباه می کنی چون خداوند تنها دعای او را مستجاب کرد نه دعای تو را. مرد متعجب پرسید مگر دعای اوچه بود؟ فرشته گفت: او تنها از خدا خواست تا دعاهای تو را مستجاب کند. A.a برچسبها: داستان, سفردریائی, داستان کوتاه |
||
| تمامی حقوق این وبسایت محفوظ است | برداشت ناثواب اصولا حلال نمی باشد : پیچک | ||