تبليغاتX
علی اکبری

خداحافظ

در دو روز عمر كوتاه سخت جاني كرده ام                   با همه نامهربانان مهرباني كرده ام

همدلي هم آشياني هم زباني كرده ام              بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست

آن سر انجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست         هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست

من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام          نه شكايت از دو رنگيهاي ياران كرده ام

گر چه شكوه بر زبانم مي فشارد استخوانم  

 من كه با اين برگ ريزان روز و شب سر كرده ام        صد گل اميد را در سينه پرپر كرده ام

دست تقدير اين زمانم كرده همرنگ خزانم  

پشت سر پلها شكسته پيش رو نقش سرابي            هوشيار افتاده مستي در خرابات خرابي

مهرباني كيميا شد مردمي ديريست مرده          سرفرازي را چه داند سربه زيري سر سپرده

مي روم دل مردگيها را زسر بيرون كنم                 گر فلك با من نسازد چرخ را وارون كنم

بر كلام ناهماهنگ جدايي خط كشم                          درسرود آفرينش نغمه اي موزون كنم

در دوروز عمر خود بسيار هرمان ديده ام                 بس ملامتها كزين نامردمان بشنيده ام

سردهد در گوش جانم موي همرنگ شبانم  

من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده ام         زين سبب گردي ز خاكستر به خود پاشيده ام

گر بمانم يا نمانم بنده ي پير زمانم                               گر بمانم يا نمانم بنده ي پير زمانم

 گويا متولد شدم !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

           در نتيجه­ی چيرگی مقدونيان بر يونان و در پی آن کشورگشايی­های اسکندر، امتزاج قومی بی‌سابقه­ای در سرزمین­های تسخیر شده صورت گرفت. با ورود عنصرهای روحی و فکری غيريونانی به درون حيات معنوی يونانيان، صورت‌های انديشه، دانش و هنر، آنگونه که در دنيای يونانی تکوين و تکامل يافته بود، تدريجا اهميت و ارزش «ملی» خود را از دست داد و کمرنگ گردید. به اشاره باید گفت که دوره­ی پس از کشورگشایی­های اسکندر، عصر «هلنیسم» خوانده می­شود. هلنیسم دوره­ی رواج اندیشه­های یونانی و امتزاج آن اندیشه­ها با بینش­های شرقی است.به عبارت دیگر، فلسفه­ی کلاسیک یونان باستان، با ارسطو به پایان می­رسد. با مرگ افلاطون و سپس ارسطو، عليرغم اينکه شاگردان آن دو تا مدت­های مديد در مدرسه­ی افلاطون (آکادمی) و مدرسه­ی ارسطو در باغ کنار معبد آپولون (لوکی)، انديشه­های آنان را تدريس می­کردند و بر آن­ها شرح و تفسير می­نوشتند، اما هيچکدام از دو مکتب افلاطونی و ارسطويی نتوانست آنگونه که بايد و شايد رونق يابد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

  یکی ازفلسفه های زیادی که از سقراط نشات گرفته است فلسفه کلبیون (Cynics) می باشد . موسس این مکتب آنتیستنس از شاگردان سقراط بود که در خصایل سقراط به قناعت ورزی او توجه بسیاری نشان داد. پیروان این مکتب را به دو دلیل کلبیان می نامند : دلیل اول محل تاسیس مدرسه آنها ست که سیناسارگس Cynosarges به معنای سگ سفید نامیده می شد . که در واقع ورزشگاهی در نزدیکی آتن بوده است.  دلیل دوم هم مربوط به نوع زندگی پیروان این مکتب می باشد.
     کلبیون معتقد به الزام وجود تقوا و فضیلتی برای رسیدن به خوشبختی بودند. آنها این فضیلت را دور از مواردی مانند قدرت سیاسی , ثروت , موقعیت اجتماعی و یا رعایت قراردادهای اجتماعی میپنداشتند . به عقیده اینان زندگی خوب و درست زندگی مبتنی بر روال طبیعت و بی نیازی است . همسو با این نظر کلبیان توصیه به برگشت به زندگی طبیعی و دوری از قراردادها و ارزشهای اجتماعی و اجتناب از لذات می کردند . زندگی خود آنان نیز بدینگونه بود به طوریکه روشی ریاضت کشانه همراه بی اعتنایی به اجتماع و ارزشهای آن پیش گرفته بودند .
     به اعتقاد کلبیون در زندگی نباید نگران مرگ و تندرستی خود و بقیه بود و از بابت این امور نباید دلواپس و نگران شد . آنها در گفتار خود نیز زبانی نیش دار و گزنده داشتند , از همین رو امروزه در بعضی از زبانهای اوروپایی cynic به شخص طعنه گو و بدبین و بی توجه به سایرین اطلاق میشود .
     
فضیلت و تقوای مورد نظر کلبیان به فراگیری خاصی نیاز نداشت  و کلا امور آموزش نظیر آموزش هندسه و موسیقی و ادبیات نزد آنان بی اهمیت بود . در فلسفه هم اهم توجه آنها به اخلاق می باشد .
     همانطور که در قبل گفته شد موسس این مکتب آنتیستنس و معرفترین چهره آن دیوجانس (دیوجنس) اهل سینوپ می باشد که مطالب بعدی سایت مربوط به این دو است . از دیگر چهرههای این مکتب منیپوس و کرات میباشند . جالب است بدانیم که در میان کلبیون نام یک زن فیلسوف هم به نام هیپارچیا به چشم می خورد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

اپیکور در سال 341 پ م یعنی 7 سال بعد از مرگ افلاطون در جزیره ساموس (واقع در دریای اژه) مستعمره آتنیها به دنیا آمد. زمانی که که 19 سال داشت ارسطو نیز درگذشت. او فلسفه را نزد شاگردان افلاطون و دموکریتوس آموخت. او قبل از عزیمت به آتن مدرسه ها فلسفی اش را در مایتلین و لمپاسوس تاسیس کرد.سپس در آتن باغ خود را که ترکیبی از یک انجمن فلسفی و یک مدرسه بود را ایجاد کرد.
اپیکور به شدت متافیزیک ماتریالیستی و تجربه گرایی و معرفت شناسی و اخلاقیات هدونیستی (فلسفه لذت گرایی) را گسترش داد. در زمینه متافیزیک می توان او دنباله رو دموکریتوس یعنی معتقد به اتم و کاملا ماده گرا دانست.
اپیکور در سال 271 پیش میلاد از در اثر سنگ کلیه درگذشت. بعد از مرگ وی جنبش اپیکوریان ادامه پیدا کردبه شکلی از مرزهای یونان نیز فراتر رفت.قدرت گرفتن مسیحیت در اروپا موجب افول تفکرات اپیکوری شد. اما این تفکرات در رنسانس همراه با ضدیت با اسکولاستیک بار دیگر این تفکرات زنده شدند. با وجود اینکه اپیکور نوسنده پرکاری بود ولی متاسفانه هیچ یک از آثار خود او به جا نمانده است. که دلیل اصلی آن هم اتوریته مسیحیت برای حذف آثار ملحدانه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

ارسطو در سال 384 پیش از میلاد در شهر استاگیرا مقدونیه که در 300 کیلومتری شمال آتن قرار دارد به دنیا آمد. پدر او دوست و پزشک پادشاه مقدونیه جد اسکندر مقدونی بود.ارسطو در جوانی برای تحصیل در آکادمی افلاطون راهی آتن شد . در آنجا توسط  افلاطون عقل مجسم (Nous) آکادمی نام گرفت. وی پس از مرگ افلاطون آکادمی را ترک کرد و به آسیای صغیر رفت . در آنجا با دختر یک خانواده ثروتمند و پر نفوذ ازدواج کرد. بعد از مدت نه چندان طولانی فیلیپ پادشاه مقدونیه ارسطو را برای آموزش فرزندش اسکندر به دربار خود دعوت نمود. زمانی که ارسطو شروع به تربیت اسکندر کرد اسکندر 13 سال داشت . او حدود 12 سال به این کار مشغول بود.
 
     پس از آن به آتن رفت و مدرسه خود را به نام لوکیون بنا کردبر خلاف آکادمی افلاطون که در آن تاکید بشتر بر ریاضیات و سیاست و فلسفه نظری بود در لوکیون به پزوهش هایی در مورد زیست شناسی  روان شناسی  اخلاق هنر و شعر نیز پرداخته می شد. گفته می شود در این زمان وی از حمایتهای همه جانبه و فراوان اسکندر برخوردار بوده است به طوریکه با کمکهای او موفق به تاسیس اولین باغ وحش تاریخ می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

 یکی از شاگردان سقراط که کمتر هنگام مطالعه فلسفه یونان باستان کمتر نامی از او می شنویم ومنابع خیلی کمی هم حتی به انگلیسی در مورد او موجود است آریستیپوس می باشد. که در کتب تاریخ فلسفه غالبا به شکل مقدمه ای بسیار کوتاه برای وارد شدن به فلسفه اپیکوری است. شاید دلیل این امر احساس ننگی باشد که دیگر شاگردان سقراط و فیلسوفان نسلهای بعد یونان باستان از او به عنوان شاگرد سقراط حس می کردند. به همین سبب سعی کردم این فیلسوف را بیشتر مورد بررسی قرار دهم تا منبع فارسی مناسبی در باره او موجود باشد.
       آریستیپوس در سیرین مستعمره یونان در شمال آفریقا (لیبی) به دنیا آمد. او در جوانی به آتن رفت و در آنجا به جمع جوانان پیرو سقراط که مشغول آشکار و افشا کردن جهل و نادانی مردم آتن بودند پیوست. اما با آشکار شدن فلسفه او تبدیل به لکه ننگ پیروان او (البته از نظر دیگر همقطارانش) شد. زیرا اوبه دفاع از خوشگزرانی و هوسرانی بر خاسته بود و معتقد بود که هدف تمام اعمال ما لذت است پس برای کسب لذت نیازی هم به رعایت کردن عرف های اجتماع نیست . علاوه بر این او مانند سوفیت ها (سوفسطاییان) به دریافت پول بابت آموزشهایش مشتاق بود.
       تعدادی هم شاگرد جمع کرده بود که به آنها فلسفه می آموخت. او همراه با این شاگردان که دخترش اریت نیز در این جمع بود مدرسه سیرناییک را پی ریزی کرد. مدرسه سیرناییک تاثیر زیادی روی اپیکور و شک گراها گذاشت. دقیقا روشن نیست که چقدر از توسعه این مدرسه توسط خود آریستیپوس صورت گرفته است زیرا هم منابع کمی در مورد او موجود است و هم اینکه نوه اش  که همنام او نیز بود کارهایی را برای این مدرسه انجام داده است.
      مهمترین منبع تحقیق در مورد آریستیپوس نوشته ها دیوجنس لیریتیوس درباره او است که 500 سال بعد از مرگ او نگاشته شده است که در آن هم به دلیل اینکه فلسفه آرسیتیپوس به نظر او حقیر بوده به آن توجه زیادی نشده است. هدونیسم( فلسفه لذت و خوشگزرانی) او هم سبب شده است که  داستانهای بسیاری در مورد هوسرانی و عشرت طلبی او نقل شود که بدون تردید بسیاری از آنها نادرست است.
      مانند دیگر متفکران اخلاق یونانی فلسفه آریستیپوس نیز بر این پرسش متمرکز شده بود که فرجام و هدف چیست؟ و غایت کدام است یا به زبان خودمانی تر: آخرش که چی. و اینکه چه چیزی ارزش دلیل وهدف بودن را برای اعمال ما دارد؟ آریستیپوس این غایت و هدف را کسب لذت معرفی می کند . بدین گونه این تعریف از او یک هدونیست(تابع فلسفه  لذت وخوشگزرانی) می سازد. بیشتر لذت هایی که آریستیپوس معرفی می کند لذایذ جسمانی هستند که برای نمونه می توان از خوابیدن با فاحشه کلاس بالا یا لذت بردن از خوردن میوه های دلچسب و شراب کهنه نام برد.
      آریستیپوس تعلل در کسب لذت را جایز نمی داند و از لذت بردن آنچه که در حال است در برابر زحمت و رنج برای لذتی که در آینده ممکن است رخ دهد دفاع می کند.شاید دلیلش این باشد که مردمی را مشاهده کرده که به فکر فردای خویشتن نسیتند  پس غم فردا را نمی خورند. یا اینکه کسی که دل مشغولی آینده را ندارد به همین که دل مشغولی آینده را ندارد در زمان مشکلات هم کمتر دچار رنج می شود و حتی شاید در این زمان هم باز کسب لذت کند اما کسی که نگران آینده است لذت امروز را با نگرانی برای فردا و لذت فردا را با نگرانی برای فرداهای دیگر تباه می سازد. همیشه هم این امکان وجود دارد که لذت امروز تبدیل به رنجی برای فردای آن روز شود. در حالیکه چیزی که در نهایت اهمیت دارد رنج کمتر و لذت بیشتر است.
      آریستیپوس احترام کمی برای عرف و ادب حکمفرما بر یونان آن زمان قائل می شد. برای مثال زمانی که برای خوابیدن با یک فاحشه مورد انتقاد قرار گرفت. او در جواب پرسید: آیا در استفاده از خانه ای که قبلا مورد استفاده افرادی قرار گرفته با خانه ای که تا کنون کس دیگری از آن استفاده نکرده تفاوتی هست؟ یا اینکه تفاوتی در دریانوردی بوسیله کشتی استفاده شده توسط دیگران با کشتی استفاده نشده است ؟ پس همینطور که در این مثالها تفاوت مهمی وجود ندارد . همخوابگی با فاحشه با همخوابی زنی که قبلا با مردم دیگری نبوده نیز فرق مهمی ندارد. همچنین از او به خاطر رفتار تملق آمیز و زبونانه در مقابل حکام وقت بد گوییهایی شده است.
      این گرایش به لذت آنی و فلسفه دم را غنیمت دان او برای لذت و همچنین عدم توجه او به عرف اخلاقیات رایج در اجتماع به او توانایی داده بود که تقریبا در هر شرایطی احساس نفع کند.آریستیپوس تنها یک قید رابرای لذت بردن لازم می دانست و آن اینکه ما صاحب و کنترل کننده لذت باشیم نه لذت کنترل کننده  و ارباب ما. چون در غیر این صورت لذت تبدیل به کاری از روی بی میلی می شود که حتی ممکن است منجر به از دست داد کنترل خود شخص شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

افلاطون در سال 427 قبل از در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد. در 18 سالگی با سقراط آشنا شد و مدت 10 سال را به شاگردی سقراط  به سر برد. بعد از اعدام سقراط یک سلسله سفر را آغاز کرد که در طی این سفرها از نقاط مختلفی از جهان نظیر مصر و سیسیل  و فلسطین دیدن کرد که در این سفرها با اندیشه های  متفاوتی آشنا شد که تاثیر آنها در افکار افلاطون هویدا است.هنگامی که افلاطون به آتن بازگشت 40 سال داشت. در این زمان بود که مدرسه معروفش را به نام آکادمی تاسیس کرد. این مدرسه را می توان اولین دانشگاه محسوب کرد که در آن دروسی نظیر فلسفه ریاضیات و نجوم تدریس می شد.
برای مطالعه افلاطون یقینا بهترین منبع همان آثار اوست که در قالبی ادبی نوشته شده اند. با مطالعه این آثار به راحتی می توان به قریحه ادبی افلاطون پی برد. مهمترین و در عین حال کاملترین اثر افلاطون کتاب جمهوریت است. که او در این کتاب در باره مسایل فلسفی مختلفی سخن رانده است از اخلاق گرفته تا ساسیت و هنرو تربیت و مابعد الطبیعه سخن رانده است.
با مطالعه نوشته های افلاطون می توان  به سیر افکار او پی برد. کتب وی را می توانیم بر اساس دوره ای از زندگی که افلاطون اقدام به نگارش آن کرده است به سه دسته تقسیم بندی نماییم.
دسته اول کتب و رسالاتی هستند که در دوران جوانی او نگاشته شده اند. نوشته های این دوران اکثرا دیالوگهایی بدون نتیجه گیری هستند. سمت و سوی نوشته های این دوران مربوط به فعالیت های تربیتی است.
آثار دوره میانسالی بر خلاف دوره جوانی حاوی دیالوگهایی با نتیجه گیری است. درآثار این دوره است که مسایل اساسی فلسفه فلاطون نظیر ایده و مثل مطرح می گردد . اثر برجسته افلاطون  در این دوره جمهوریت است.
  و بالاخره آثار دوران کهولت افلاطون که می توان آنها را آثار دوران پختگی و اصلاح آثار قبلی دانست .برای مثال از آثار این دوره  می توان به قانون و نوامیس اشاره کرد.
افلاطون در فلسفه  راه استادش سقراط را دنبال کرد. بدین معنا که دغدغه اصلی او انسان بود و از فلاسفه طبیعی دور شد.اوقسمت زیادی از تلاش خود را معطوف به حل مسایلی نظیر اخلاق حق و عدالت کرد. او در جمهوریت مباحثه سقراط و شخص جدلی را به تصویر می کشد که سقراط و آن شخص در باره و معنا و مفهوم عدالت بحث می کنند. سقراط آن شخص به تعریف کردن مفهوم عدالت وامی دارد . که در نهایت آن شخص مجبور می شود که بگوید: حق در قدرت است و عدالت در نفع قویتر(نظیر بعضی از تعابیر نیچه). سپس وی از سقراط می خواهد که او نیز تعریفش را ارایه دهد که سقراط به نوعی از ارایه دادن تعریف طفره می رود و چنین پاسخ می دهد که عدالت نوعی رابطه سالم بین افراد در اجتماع است. بنابراین مطالعه آن به عنوان بخشی از جامعه و اجتماع راحت تر است. همانند اینکه بوسیله توصیف یک جامعه سالم توصیف یک فرد سالم راحتر می شود.
   افلاطون به این شکل حل مسئله اخلاق و عدالت را به اجتماع و به تبع آن مسایل سیاسی آن اجتماع مربوط می کند. در اینجاست که کم کم با فلسفه سیاسی افلاطون که از نکات برجسته هنگام مطالعه افلاطون است مواجه می شویم. او پس طرح مسایلی مانند اینکه حرص و طمع و یا برتری جویی سبب می شود که افراد و جوامع انسانی مدام با هم در کشمکش باشند . به این نتیجه می رسد که ابتدا باید انسان را از لحاظ روانشناختی مورد بررسی قرار دهد تا بوسیله آن به پی ریزی جامعه ای ایده آل نایل گردد.
   در روانشناسی افلاطون رفتار های انسان از سه منبع میل و اراده و عقل سرچشمه می گیرد .میل انسان شامل مواردی نظیر تملک  شهوت  غرایز می شود. مرکز امیال نیز در بدن شکم است.هیجان هم مواردی مانند شجاعت قدرت طلبی و جاه طلبی را در برمیگیرد. عقل نیز مسئول مواردی نظیر اندیشه و دانش و هوش است. منابع ذکر شده هم در افراد مختلف دارای درجات متفاوتی است. مثلا در بازاریان و کسبه عموم مردم میل است که نقش اصلی را در زندگی بازی می کند و در جنگجویان و لشگریان هیجان نقش اصلی را بر عهده دارد. و عقل نیز پایه رفتار حکما ست.
     بعد از این مقدمات افلاطون شروع به ترسیم جامعه آرمانیش می کند و برای ایجاد آن راهکاری هم ارایه می دهد. آرمانشهر او جامعه ایست که درآن هر کس با توجه به ذاتش یعنی همان منابع رفتاری که در فوق ذکر شدند در جای خودش قرار گرفته باشد مثلا کسی که میل در او بالا باشد فقط مشغول کسب و کار خود شود و در کار سیاست دخالت نکند یا کسی شجاعت و هیجان او در درجه ای بالا قرار داشته باشد شغلش در جامعه  نظامی باشد. در آرمانشهر افلاطون سزاوارترین گروه برای حکومت فلاسفه هستند که در آنها عنصر عقل در درجه بالایی قرار دارد(نوعی از نخبه گرایی). اینجاست که افلاطون نیز مانند سقراط تمایلش را به آریستوکراسی (حکومت اشراف)نشان داده و به عناد با دموکراسی بر می خیزد.البته باید توجه داشت که اشراف یا شریفترین مردم برای حکومت الزاما کسانی نیستند که دارای قدرت و ثروت اند. بلکه باید این افراد دارای حکمت باشند تا شایستگی لازم  را برای حکومت داسته باشند. و اما راهکار افلاطون برای تشکیل آرمانشهرش:
     ابتدا باید کودکان زیر 10 سال را جمع کرد و آموزش همگانی آنها را شروع کرد این آموزشها شامل مواردی مانند موسیقی ورزش و تعالیم مذهبی می شود.در این میان تعالیم مذهبی بر مبنای دین تک خدایی از اهمییت خاصی بر خوردارد است .افلاطون می خواهد از مذهب به عنوان عاملی برای کنترل توده های مردم استفاده کند  به عقیده او اعتقاد به یک خدای قادر و مهربان و در عین حال قهار باعث می شود که کنترل رفتارهای مردم راحت تر شود و گرایش آنها به طرف جرم و جنایت خود به خود کم شود. این آموزشها تا سن 20 سالگی ادامه خواهند یافت. سپس در این سن از کلیه آموزش دیدگان امتحانی گرفته خواهد شد به شکلی که در این امتحان اکثریت شرکت کنندگان حذف شوند. این اکثریت به کسب و کار و بازار و کشاورزی و... مشغول خواهند شد. تربیت قبول شدگان این امتحان تا سن 30 که زمان بر گزاری امتحانی دوباره است ادامه خواهد داشت .   
     مردود شدگان این دوره به مشاغلی نظیر سپاهیان و لشگریان را اشغال خواهند نمود . کسانی که این امتحان را نیز با موفقیت  پشت سر بگذرانند آموزش آنها 5 سال دیگر هم طول خواهد کشید که در این 5 سال  با مسایلی نظیر ریاضیات و فلسفه و ایده و مُثل افلاطونی سر خواهند کرد.  با ایده و مُثل افلاطونی به زودی آشنا خواهیم شد. بعد از این 5 سال افراد آموزش دیده باید 15 سال را بین بقیه مردم بدون هیچ پشتوانه ای و به تنهایی زندگی کنند. که این نیز برای آنها نوعی امتحان محسوب می شود. بعد از از این 15 سال کسانی که این امتحان هم را با موفقیت یگذارنند آماده حکومت هستند.برای اینکه این افراد دچار فساد نشوند باید زندگی در سطح پایین و مانند سربازان داشته باشند. آنها از داشتن زن و فرزند اختصاصی محروم می شوند و زن و فرزند آنها اشتراکی خواهد بود تا مبادا به عشق به همسر و فرزند مانع وظیفه خطیر آنها گردد.
      بدین شکل حکومت تشکیل می شود که حاکمان آن بدون هیچ گونه رای گیری به قدرت میرسند و در عین حال مناسب ترین افراد هم برای حکومت هستند. در این شیوه هیچ چگونه نزاع و درگیریی هم برای تصاحب حکومت اتفاق نخواهد افتاد.
      از نظر افلاطون در چنین سیستمی است که حق و عدالت تحقق می یابند. زیرا هر کس بر حسب استعدادها و تواناییهایش در موقعیت مناسب خود قرار گرفته است و فرصت های محیطی بر ای افراد از طبقات مختلف یکسان است در حالی که در دیگر اندیشه های حتی  اندیشه های پیشرفته امروزی نظیر لیبرال دموکراسی نیز چنین امکانی وجود ندارد.
         از این جهت افلاطون به کلی با دموکراسی یونان مخالف است. افلاطون جامعه را به شکل پیکره ای انسانی در نظر می گیرد. که حکام فیلسوف سر آن هستند . و سینه آن را سربازان و لشگریان تشیکل می دهد.مردم عادی نظیر بازرگانان پیشه وران و کشاورزان هم شکم آن هستند
.
     به نوعی می توان گفت که افلاطون در اواخر عمر متقاعد شده بود که تشکیل دولت آرمانیش ممکن نیست. از این رو در کتاب قانون به تشریح دولتهای ناکامل می پردازد.معیار او برای طبقه بندی دول ناکامل نزدیکی آن دول  به حکومت آرمانی اوست. او حکومت های  ناکامل را بر اساس نزدیکی به آرمانشهرش به  این دسته ها تقسیم بندی می کند: 1 تیموکراسی 2 الیگارشی 3 دموکراسی 4 جباری یا مستبد .
         حکومت تیومکراسی حکومت متفاخران است حکومتی مانند اسپارت . این نوع حکومت معمولا در اثر زراندوزی طبقه حاکم تبدیل به حکومت الیگارشی می شود که حکومت توانگران و ثروتمندان است. در این حکومت پول معیار همه چیز است. سرانجام این نوع حکومت هم افزایش زراندوزی در جامعه و به تبع آن ایجاد جامعه ای دو قطبی و ایجاد شکاف های عظیم اجتماعی است .که سر انجام آن انقلابی است که به دموکراسی می انجامد. دمکراسی هم حکومتی است که در آن افراد غیر متخصص بسیاری به امر حکومت مشغول اند. علاوه بر آن گروههای مختلف اجتماعی در آن دایما بر سر تصاحب حکومت در رقابت و نزاع به سر می برند. پس از آنکه یکی از این گروهها موفق به تصاحب کامل قدرت شد خود به خود حکومت دموکراسی از بین رفته است و حکومتی مستبد و یا به عبارتی دیگر جبارانه جایگزین آن گشته است.
          به نظر نگارنده این مطلب مهم ترین انتقادی که می توان به این جامعه آرمانی افلاطون وارد کرد این است که او تابلویی بی حرکت و منظم وماشین وار از جامعه ترسیم می نماید وتوجه کافی را به تغییر و تحول اجتماع و به خصوص افرادش را نمی کند. شاید بتوان گفت که در آرامان شهر افلاطونی فردیت افراد جامعه فدای تشکیل جامعه ای آرمانی می گردد.
        شاید این دید افلاطون به جامعه از همان نظریه "مثل" که پایه ای فلسفی او را تشکیل می دهد ناشی شده باشد.می توان نظریه مثل افلاطون را به طور خلاصه بدین شکل شرح داد:
       افلاطون نیز همانند
هراکلیتوس و پارمنیدس همه دنیای اطرافمان را که به وسیله حواس از آن مطلع می شویم را دنیایی متحرک تغییرپذیر و فناپذیر می داند لذا او معتقد است دنیایی که ما بوسیله حواسمان درک می کنیم موضوع علم نیست و اصلا این دنیا کاملا واقعی نیست.
       دنیایی که ما حس می کنیم دنیایی است محدود به زمان و مکان و در قید تحرک و تغییر پذیری پس حقایق واقعی واصیل نمی تواند شامل این دنیای محسوس ما باشد. ودر سطح بالاتری از آن قرار دارد. محسوساتی که ما ادراک می کنیم ظواهر و پرتوهایی از آن حقایق اصیل هستند. افلاطون به هر یک از این حقایق که در عالم بالاتری قرار دارند مثال یا ایده می گوید. مثال برای افلاطون کاملا حقیقی ومطلق ولایتغیر است .این مثالها یا مثل  فراتر از ابعاد مکان وزمان هستند لذا تنها راه شناخت وبررسی آنها به کار بردن عقل وخرد است.
         افلاطون به این شکل عالم را به دو قسمت عمده طبقه بندی می کند : قسمت اول دنیای محسوسات وظواهر که به وسیله حواس ادراک می شود و قسمت دوم عالم ایده ها و مثل که راه یافتن به آن بدون استفاده از عقل ممکن نیست. مثال معروفی که برای شرح مثل افلاطونی بیان می شود اسب مثالی است. ما ممکن است در طول زندگی خود اسبهای زیادی دیده باشیم. این اسبها از رنگها و نژادهای مختلفی بوده اند و احتمالا همه آنها با هم فرقهایی هر چند جزیی داشته اند. ولی ما در اینکه این موجودات اسب هستند و نه حیوانی دیگر مانند سگ شکی نداریم.دلیل این امر این است که در عالمی بالاتر مثال یا ایده ای حقیقی و کامل از اسب وجود دارد  که اسبهایی که ما می بینیم از آن ایده اصیل سرچشمه و نشات گرفته اند. به بیان دیگر می توان اسب مثالی را به عنوان قالبی برای این اسبها محسوب کرد.
       این طبقه بندی افلاطون از عالم گاهی ریزتر نیز می شود مثلا دنیایی که انعکاسهاو سایه ها یا رویاها توهمات می سازند دنیایی است که از درجه حقیقی بود پایین تر از دنیا محسوسات قرار دارد و یا بین دنیای محسوسات و دنیای ایده ها که حقیقی ترین است دنیای علم ودانش و ادراکات ریاضی قرار دارد. البته افلاطون در دنیای مثلی هم سلسله مراتب قایل است به این شکل که ایده های کوچک ایده های بزرگتر را می سازند که در نهایت منجر به تشکیل حقیقتی واحد یا خدا می شوند.
          افلاطون به اثبات نظریه مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضیه باقی گزارد . به شکل که او وجود خدایش را هم قابل اثبات نمی داند و معتقد است که فقط با دیدن آثارش پی به وجود او می بریم ودر این زمینه  بر اساس نظریه مثلش به همین مطلب اکتفا می کند که اگر گرایش به خیری ویا زیبایی وجود دارد پس خیر مطلق و زیبایی مطلقی هم باید وجود داشته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

سقراط را بيشتر از طريق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون مىشناسيم. زيرا او در طول زندگىاش چيزى ننوشت وبيشتر اطلاعات ما از او از شاگردانش بدست آمده است. كه همين امر و مرگ دلخراشش باعث شده است كه دركتب زيادى وى با مسيح مقايسه گردد.

 او نخستين فيلسوف مهمى بود كه در آتن بدنيا آمد كه بيشتر عمر خود را صرف گفتگو ومباحثه در كوچه و بازارهاى آتن مىكرد. او جوانانى را ازاقشار مختلف و باعقايد گوناگون دور خود جمع مىكردو به گفتگو با آنها مىپرداخت . كه بعدها بسيارى از اين جوانان نماينده هاى فكرى فلسفه هاى گوناگون در يونان باستان شدند. كه همين امر باعث شد كه مكاتب زيادى سقراط را از خود بدانند. او به غير از مباحثه وتفكر كار ديگرى نمىكرد و شغل خاصى نداشت و نسبت به فردايش بىاعتنا شده بود. در خانه هم دل خوشى نداشت و به فكر همسر و فرزند نبود وهمواره به خاطر اين خصوصياتش با زنش مشكل داشت. البته مىتوان گفت كه در نهايت زنش به اوعلاقه داشت زيرا بعد از اعدام سقراط نمىتوانست به خود تسلى خاطر بدهد.

شايد بتوان گفت بارزترين موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمىخوريم هنر گفت و شنود سقراط باشد. او خود در اين باره مىگويد: من نيز مانند مادرم هنر مامايى دارم. مامايى من مامايى حقيقت و دانش است او دايما تاكيد مىكرد كه خود چيزى نمىداند بلكه مانند مامايان عمل مىكند يعنى با گفتگويى هدفمند نقاط ضعف و قوت افكار عقايد افراد را به آنها نشان مىدهد و از اين طريق به زاده شدن حقيقت و دانش در آنها كمك مىكند.

سقراط هنگام بحث با افراد مختلف به شرايط افراد و موقعيت اجتماعى آنان توجه اى نمىكرد. گاهى نيز پرسشهاى او از افراد متشخصى كه با اوبحث مىكردند موجب مى شد  كه تزلزل پايه هاى فكرى وتضاد در عقايد آن شخص روشن گردد. كه اين موضوع موجب مسخره شدن اينگونه افراد در ملا عام ونتيجتا خشمگين شدن آنها مىشد. روش سقراط بدين گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار تجاهل مىكرد وسپس براى رفع جهل خود از شخص مقابل سوالاتى مىپرسيد سپس شخص را با پرسيدن سوالاتى به نقطه اى خاص هدايت مىكرد و تناقض در افكار و عقايد شخص مقابل را برايش روشن مىساخت. در اين پروسه تعريف كردن موضوعات براى سقراط از اهمييت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او ابتدا بايد دانست كه منظور از مفاهيمى مانند عدالت , فضيلت ,شجاعت و پرهيزگارى چيست , سپس مىتوان در مورد اين مفاهيم صحبت كرد.

او براى رسيدن به تعريفى صحيح از يك مفهوم از شيوه اى استقرايى استفاده مىكرد بدين معنا كه ابتدا مثالها و شواهدى را در باره موضوع مورد نظرش پيدا مىكرد و از اين جزييات بدست آمده براى رسيدن به كليات مطلب استفاده مىكرد.او پس از فهميدن قاعده كلى آن را براى موارد خاص تطبيق و تعميم مىداد . مثلا او هنگام گفتگو نظر طرف مقابلش را در باره عدالت جويا مىشد ,مخاطب هم براى رسيدن به تعريف مثالهايى را ارايه مىكرد سپس سقراط با نشان دادن روابط و مشتركات مثالها شخص را به تعريفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) مىرساند. بعد از اين مرحله سقراط موارد مخالف و متضاد با تعريف را يادآورى مىكرد بدين ترتيب فرد مورد نظر دايما مجبور مىشد كه تعريف خود را تغيير دهد تا به تعريف صحيحى برسد در اين ديالوگها شخص به اشتباهات و ناتوانيهاى خود پى مىبرد.

علىرغم اينكه روش فلسفى سقراط براى ما مشخص و معلوم است ولى افكار و عقايد او در مورد بسيارى از مسايل مهم فلسفى براى ما روشن نيست. زيرا هيچگاه در مورد مسئله اظهار اطمينانى قطعى نمىكرد و افكار خود را نمىنوشت. همين موضوع باعث شده است كه تمام دانسته هاى ما در باره سقراط از مطالبى است كه شاگردانش مانند افلاطون  در باره او ذكر كرده اند. در بسيارى از متون افلاطون نمىتوان تشخيص داد كه مطلب افكار سقراط است يا عقايد افلاطون است كه آنها را از زبان سقراط بيان كرده است.

همانطور كه قبلا ديديم فيلسوفان پيش سقراطى توجه خود را به طبيعت و نيروهاى طبيعى معطوف كرده بودند كه به نوعى مىتوان گفت برنامه كارى آنان گذر از دنياى اسطوره به عقل بود. ولى برخلاف آنها بيشتر توجه سقراط به مسئله انسان و جايگاه انسان در جامعه بود. سيسرون فيلسوف رومى چند صد سال بعد از مرگ او در اين باره مىگويد: سقراط فلسفه را از آسمان به زمين آورد فلسفه را به خانه ها وشهرها برد و فلسفه را واداشت به زندگى و به اخلاقيات و خير و شر بپردازد. سقراط بر خلاف سوفسطاييان كه به درك درست و مطلقى از حقيقت اعتقاد نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پايه اى محكم بنا كند . به گمان او اين پايه عقل انسان بود.او ادعا مىكرد كه ندايى الهى در وجودش قرار دارد كه او را هدايت مىكند و همين ندا و وجدان است كه به او مىگويد چه چيز نادرست و چه درست است.

جامعه آن زمان يونان كه سقراط در آن زندگى مىكرد جامعه اى بود كه سوفسطاييان تاثير اساطير واديان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند از اين رو سقراط در زمينه اخلاق سعى داشت تعريف كامل و جهانشمولى ارايه دهد تا جايگزينى مناسب براى اساطير و اديان باشد . اوبر خلاف سوفسطاييان معتقد بود كه تشخيص درست و نادرست بر عهده عقل آدمى است نه بر عهده جامعه و سير تحولات آن. او براى نيكوكارى و درستكارى مبنايى عقلى جستجو مىكرد ومعتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخيص دهد به كار نادرست دست نمىزند و تمام شرهايى كه از افراد مختلف مىبينيم در اثر نادانى آنهاست.

در روزگارى كه سقراط در آن زندگى مىكرد دموكراسى آتن رو به ابتذال نهاده بود بدين ترتيب كه در بسيارى از نهادهاى مهم كشور اعضاى آنها به ترتيب حروف الفبا انتخاب مىشد به طوريكه گاهى در ميان آنها كشاورز و بازارى ساده ديده مىشد و يا سران لشگر به سرعت عوض مىشدند.

سقراط عقيده داشت كه همانگونه كه كفاش و نجار  به مهارت در رشته و فن خود نياز دارند حاكم نيز بايد تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد به عبارت ديگر داراى فضيلت سياسى براى حكومت باشد. سقراط مدام دموكراسى يونان را به سخره مىگرفت و دائما دم از صلاحيت و شايستگى براى حكومت مىزد . كه البته در آن زمان بزرگترين مدعى اين صلاحيت اشراف وثرومتمندان بودند كه اعتقاد داشتند اين شايستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل مىشود ولى سقراط معتقد بود كه اين شايستگى و فضيلت با آموزش و تربيت پديد مىآيد و ناشى از روح انسانى است. البته بايد توجه داشت كه در آن زمان اين آموزشها و نوع تربيت بيشتر مخصوص طبقه اشراف بود نه همگان مردم.

در شرايطى كه جنگ و خطر توطئه و قيام اقليت ثروتمند جامعه دمكرات يونان را تهديد مىكرد سقراط جوانان متمايل به آريستوكراسى را به دور خود جمع مىكرد ودر باره فضيلت سياسى با آنها صحبت مىكرد. همين امر باعث شد كه حكومت تصميم به اعدام سقراط بگيرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكيل شد سقراط به دفاع از خود برخواست كه متن دفاعيه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط اين امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه خود را از مرگ نجات دهد ولى او نپذيرفت كه از عوامى كه مدام مورد سخره او بود طلب بخشش كند. نقل مىشود كه دوستان او امكان فرار وى را از زندان فراهم ساخته بودند ولى او از فرار نيز امتناع ورزيد و در نهايت جام شوكران را سركشيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

در قرن پنچم پيش از ميلاد در يونان تقاضا براى آموزش بالا گرفت. قسمتى از پاسخ جامعه يونان آن زمان به اين تقاضا پديدار شدن معملمان سيار و باهوشى به نام سوفيست ها (سوفسطائيان) بود. در لغت كلمه يونانى سوفيا به معنى خرد و دانش است و سوفيست نيز معناى صاحب خرد و دانش را مىدهد.( بر خلاف كلمه فيلسوف كه به معناى مشتاق وخواهان دانش و حكمت است نه صاحب آن).

 يكى از تفاوتهاى سوفيستها (سوفسطائيان) با فيلسوفان آن دوره در اين بود كه بر خلاف آنان بابت آموزشهايشان پول دريافت مىكردند كه گويا در بعضى موارد مقدار هنگفتى مىشده است . سوفيست ها براى پيدا كردن شاگردهاىجديد مدام در يونان در حال سفر بودند آنان نخستين كسانى بودند كه در يونان بابت آموزش دستمزد دريافت مىكردند. شايد اگر اين موضوع نبود و افلاطون و ارسطو هم بر آنان كمتر خرده مىگرفتند فلسفه و آموزشهاى آنان وجه بسيار بهترى در طول تاريخ داشت.در نظر افلاطون سوفيست كسى است كه دانش و خرد خود را براى مقدار كمى پول مىفروشد. ارسطو نيز نظر بهترى از افلاطون در باره آنان ندارد و مىگويد: سوفيست كسى است كه با تظاهر به دانش و خرد كسب درآمد مىكند.آموزشهاى سوفسطاييان در زمينه خاصى محدود نمىشد و تقريبا همه علوم آن زمان را پوشش مىداد ، آنان به آموزش رياضيات فيزيك نجوم ادبيات ,فلسفه سياست و گرامر و سخنورى و فن بيان مشغول بودند. ولى تاكيد آنان در آموزش در سخنورى و موفقيت در سياست بوسيله آن بود زيرا مهمترين شغل در يونان آن زمان اشتغال به سياست بود و چيزى كه در آموزشهاى سوفسطاييان در اين زمينه اهمييت داشت اين بود كه چطور سياستمدار توده هاى مردم را به سوى اهداف خود سوق دهد , در اين بين مهم نبود كه حق و حقيقت چيست يا خرد چه حكم مىكند.نخستين كسى كه سوفيست نام گرفت پرتاگوراس بود . چند سوفيست مهم بعد از او عبارتند از : گورگياس , پروديكاس , هيپياس كه طرفداران زيادى داشتند كه به آنها گوش مىكردند.سوفيستها در وارد شدن به هر زمينه اى ايرادى نمىديدند به طوريكه سريعا شروع با استدلال در آن زمينه مىكردند. گاهى اوقات بعضى از آنها به خاطر غلط نشان دادن چيزى كه درست به نظر مىرسد يا اثبات اينكه سفيد سياه است به خود مىباليدند. براى مثال گورگياس مدعى بود كه در زمينه اى كه در آن صحبت مىكنيد نيازى نيست كه اطلاعات زيادى داشته باشيد , او خود به هر سوال بدون اندكى ملاحظه پاسخ مىگفت.به اعتقاد بسيارى از آنان براى رسيدن به مقصود فقط تسلط بر زبان و مهارت در بازى با كلمات كافى است. آنها بنا به همين موضوع سعى مىكردند كه هنگام مباحثه حريف را اغفال و سردرگم سازند. واگر اين امر ممكن نبود سعى مىكردند با خشونت در گفتار و ايجاد سرو صدا حريف را مغلوب سازند. در بسيارى از موارد نيز سعى در تحت تاثير قرار دادن مردم بوسيله استعارات و لطايف و پارادوكسها داشتند تا با بيان حقايق. به خاطر همين موضوع است كه لفظ سفسطه به عنوان استدلال باطل به كار برده مىشود. تقريبا در اواخر قرن پنجم پيش از ميلاد سوفيست ها رو به افول گذاشتند و بعد از آن نيز دو بار ديگر در يونان مطرح شدند , بار اول در قرن دوم ميلادى بود كه در آن زمان به سخنرانان حرفه اى كه در مجامع عمومى مردم را تحت تاثير قرار مىدادند عنوان سوفيست را اطلاق مىكردند. آنان نيز مانند سوفيست هاى قبلى دائم در سفر بودند. بار دومى كه دوباره سوفيست ظاهر شدند در قرن چهارم ميلادى بود كه تقريبا مقارن با قدرت گرفتن مسيحيت در اروپاست. سوفيست در اين زمان تلاش و فلسفه خود را به مبارزه با مسيحيت اختصاص دادند. تقريبا در قرن پنجم ميلادى كم كم كلمه سوفيست تبديل به لفظى اهانت آميز شد كه براى كسى كه غلط استدلال مىكرد به كار مىرفت.

هسته اصلى فلسفه سوفسطاييان اعتقاد به قدرت سخنورى و زبان است. هنگامى كه افلاطون به پىريزى فلسفه آرمانگرايش مشغول است ودر آن به بنيادها و اصول اهميت مىدهد سوفيست ها ديدگاهاى بسيار متفاوتى را نسبت به او اتخاذ مىكنند و آنها جانب فلسفه اى غير اصول گرا و بدون پايه و بنياد را مىگيرند. زيرا به اعتقاد آنها براى هيچ چيز دليل واقعى و مطلق و كاملى وجود ندارد.

سوفيست ها بين جهان واقعى و زبان وتوانايى آن براى بيان و توضيح چيزهاى موجود در جهان شكاف عظيمى ديدند. آنها اعتقاد داشتند يا چيزى وجود ندارد و يا اگر چيزى هم هست آن غير قابل درك توسط انسان است و اگر هم چيزى غير قابل درك توسط انسان باشد پس غير قابل انتقال در ارتباطات خواهد بود .آنها مغايرتى عمده بين محدوديتهاى زبان و بيان حقيقت مشاهده نمودند .از پروتاگوراس نقل مىشود: "انسان مقياس و ميزان وجود داشتن همه هستيهايى هست كه وجود دارند و همه غير هستيهايى كه وجود ندارند".هنگام مطالعه سوفيست ها در مى يابيم كه آنها بر خلاف افلاطون نگرانى بابت حقيقت ندارند براى آنها مهم تر از ارزش حقيقت ابهامات ذاتى و دانسته هاى درون ماست اين اعتقاد قوى به قدرت زبان و كمبود در پى ريزى حقيقت موجب پديدار شدن پارادوكسهاى شده است كه سوفيست ها براى ايجاد آنها از ضعف و ابهامات زبان استفاده مىكردند.در برابر مسئله خدا هم عده اى از سوفيست ها مانند پروتاگوراس موضع نمىدانم(لاادرى) و غير قابل اثبات است پيش گرفتند ولى اكثر آنها در موضع انكار خدا قرار داشتند.

در دوره معاصر با پديدار شدن جنبه و ديدگاه هاى فلسفى جديد در باره زبان بخشى از ديدگاه هاى سوفسطاييان در باره زبان احيا شده است. از آنجمله مىتوان به اين عقيده اشاره كرد كه : " حقيقت و اطلاعات كشف نمىگردند بلكه ساخته مىشوند و اين پروسه ساخته شدن اطلاعات زمانى كه مردم با هم ارتباط برقرار مىكنند اتفاق مىافتد".

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

آناكساگوراس در حدود سال 500 قبل از ميلاد در كلازمنا در آسياي صغير متولد شد او در اصل يونانى بود ولى ترديدى نيست كه از او ميتوان به عنوان يك شهروند ايرانى نام برد . وى در چهل سالگى به آتن رفت و مدتى در آنجا اقامت داشت. سالها بعد به او اتهام خداناشناسى وارد كردند به طوريكه او مجبور به ترك آتن شد. از موارد اتهامات او اين بود كه مىگفت خورشيد خدا نيست بلكه گويى آتشين و بزرگتر از تمام شبه جزيره پلوپونز است. او كلا به نجوم و ستاره شناسى علاقه داشت او از بررسى يك سنگ آسمانى به اين نتيجه رسيد كه كرات آسمانى از همان جوهر زمين تشكيل شده اند. همين موضوع باعث شد كه او گمان كند كه احتمالا در ديگر كرات آسمانی هم حيات وجود دارد.

 آناكساگوراس مانند امپدوكلس و اكثر يونانيان اين اصل را كه وجود نه بوجود مى آيد و نه از ميان ميرود بلكه تغير ناپذير است را پذيرفت. اما در اين مورد كه واحدهاى نهائى اچزائى متشابه با چهار عنصر خاك هوا آتش و آب هستند با امپدوكلس موافق نيست او معتقد است هر چيزى اجزائى دارد و اجزا آن ازلحاظ كيف عين كل آن است نهائى  و غير مشتق.

آناكساگوراس معتقد است در آغاز اجزا همه انواع با هم مخلوط بودند همه اشياء باهم بودند و نامتناهى هم در عدد و هم در كوچكى و همه اشياء در كل بودند و متعلقات تجربه ما زمانى پديد مى آيند كه اجزاء نوع معينى از اين كل به شكل خاصى گرد هم آيند. مثلا در ابتدا اجزا طلا با ديگر اجزا (دركل) مخلوط بوده ولى اين اجزا طلا طورى باهم  فراهم مىآيند كه جسم مرئى طلا را بوجود مى آورند ولى در طلا نيز اجزاديگر اقسام وجود دارد ولى علت اينكه ما جسمى را طلا مى ناميم اين است كه اجزا موسوم به طلا در آن جسم بيشتر از اجزااقسام ديگر است از اين رو آناكساگوراس براى تغير تبيينى مى يابد به اين صورت كه ميگويد مثلا علت اينكه گوشت از چيزى غير از گوشت پديد مي آيد اين است كه در همه چيز اجزا چيز هاى ديگر است پس در علف نيز اجزا گوشت وجود دارد و به همين دليل گوشت از علف پديد مى آيد تا اينجا آناكساگوراس چيزى جديد ارائه نكرده است.

 اما وقتى به مساله قدرت يا نيرويى كه عهده دار ساختن اشياء از توده نخستين است مىرسيم نقش مهم آناكساگوراس را در فلسفه در مى يابيم. امپدوكلس حركت را در جهان به دو نيروى عشق و نفرت نسبت داد اما آناكساگوراس به جاى آن اصل نوس (‌Nous)  يا عقل و ذهن طبيعت را معرفى مى كند . مى گويد : نوس بر تمام موجوداتى كه حيات دارند ، هم بزرگتر و هم كوچكتر توانائى دارد .، نامتناهى و خود مختار است ، لطيف ترين و خالصترين چيزهاست و در آن است كه همه چيز هست (البته بايد گفت نوس خالق نيست چون ماده يونانى ازلى است ). ارسطو در باب اهميت آناكساگوراس مي گويد : " وى همچون مردى بخرد در ميان ناسنجيده گويانى كه پيشتر از او بودند برجسته است " هر چند نمى توان اهميت و تاثير آناكساگوراس را در افكار فيلسوفان بعد از او ناديده گرفت ولى واقعيت اين است كه او در آغاز يك اصل روحى و عقلى معرفى كرد اما موفق نشد تفاوت اساسى بين اين اصل و ماده اى را كه اين اصل شكل مىدهد يا به حركت در مىآورد را به نحو كامل توجيه كند ، او هر وقت در تبيين اينكه چرا هر چيزى ضرورتا هست در مى ماند پاى عقل را به ميان مىكشيد ولى در موارد ديگر هر چيزى را به عنوان علت بر عقل مقدم مىشمرد. ولى باز ياد آور ميشويم كه نبايد ناديده گرفت كه او با وارد كردن يك اصل بسيار مهم در فلسفه يونانى بعد از خود ثمره اى عالى به بار آورد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 امپدوكلس شهروند اكراگاس درسيسيل بود كه تاريخ حيات وى را به طور دقيق نمى توان معين كرد. وى در زمان خود ظاهرا اهل سياست و رهبر حزب دموكرات شهر خود بوده و نيز داستانهايى پيرامون فعاليتهاى او به عنوان جادوگر و معجزه گر نقل مىشود و بر اساس داستانهانى وى ازجرگه فيثاغوريان به خاطر“دزديدن گفتارها و خطابه ها“ اخراج شد. در عين حال گفته مىشود حال در طبابت نيز باعث پيشرفتهايى بوده است. امپدوكلس خود را شايسته پرستش مىدانسته به طوريكه طرف برخى شاگردانش از او به نام خدا هم نامبرده شده است. در مورد مرگ او نيز داستانهائى وجود دارد كه معروفترين اين داستانها اين است كه وي خود را به دهانه اتش فشان اتنا افكند تا مردم تصور كنند كه به آسمان رفته و از خدايان بوده ولى بدبختانه كفشهاى معروف برنجين خود را كنار آتشفشان جاى مى گذارد .

او افكار فلسفى خود را مانند ديگر فلاسفه يونان به صورت منظم بيان كرده او تا اندازه اى نيز مىكوشيد تا افكر و عقايد اسلاف خود را تلفيق كند. در فلسفه امپدوكلس چيزى كه اهميت دارد تغييرات و تبديلات و ارتباط موجودات است نه تولد و مرگ اينان . او معتقد است وجود هست و مادى است ( مانند پارمنيدس) و نيز اعتقاد داشت وجود نمىتواند بوجود آيد يا از ميان برود زيرا نه مىتواند از لاوجود به وجود آيد و نه ميتواند لاوجود شود پس ماده بى آغاز و انجام يعنى فناناپذيراست . امپدوكلس درعين حال منكر تغير به عنوان يك حقيقت نبود و آنرا به اين صورت توجيه ميكرد : اشيا كلهائى هستند كه موجود و فاسد مىشوند ولى درعين حال اين كلها از اجزا فنا ناپذير تركيب شده اند و فقط آنچه وجود دارد اختلاط و مبادله اين اجزا است و جوهر (طبيعت) تنها نامى است كه كه آدميان به اشيا داده اند.  طبقه بندى مشهور چهار عنصر اختراع امپدوكلس بود. بدين سان كه اشياء به سبب اختلاط عناصر چهارگانه(آب آتش خاك و هوا) به وجود مىآيند . عشق عامل جذب يا كشش اين اجزا چهارگانه است و نفرت يا ستيزه اجزا را از هم جدا مىكند . بنا بر نظر امپدوكلس فراگرد عالم  دايره وار است بدين معنى كه عالم وجود در آغاز يك دوره همه عناصر آن با هم مخلوطند نه مجزا و براى تشكيل اشيا انضمامى و تركيبى چنانچه ما آنها را مى شناسيم مخلوطى كلى از خاك هوا آتش و آب لازم است . در اين مرحله اوليه فراگرد عشق اصل حاكم است و كل مجموعه يك خداى متبارك ناميده شده است. اما نفرت گرداگرد سپهر است و وقتى به درون سپهر نفوذ كرد فراگرد افتراق و جدائى آغاز مى شود .

 امپدوكلس نظريه تناسخ (1) ارواح را در كتاب پالايشها تعليم كرده است . ولى نظريه تناسخ او را نمىتوان با نظام جهانشناختى اش سازگار كرد زيرا اگر همه اشيا از اجرا مادى تركيب شده اند كه هنگام مرگ از هم جدا مي شوند جايى براي جاودانگى باقى نمى ماند در انتها بايد گفت هرچند امپدوكلس جريان عالم و فراگرد دايره وار طبيعت را بيان كرد ولي موفق نشد آنرا تبيين كند و ناچارا به نيروهاى اساطيرى عشق و نفرت متوسل شد و اين آناكساگوراس بود كه تبيين آنرا بوسيله مفهوم عقل به عهده گرفت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  |