|
اگر نظام ارباب رعیتی را یکی از کهن ترین نظامات قدرت در جهان بدانیم وبخواهیم وضعیت امروز مناسبات قدرت در دهکده ی جهانی را با آن بررسی کنیم. می بینیم که این نظام امروزه به دو نوع اصلی تقسیم شده است.یکی نظام اربابی آشکار و سنتی که در آن رعیتها به نوعی برده ی اربابها هستند ودیگری نظام اربابی پنهان و مدرن که رعیتهای آن در ظاهر مستقل و آزاد هستند . درجهان معاصر باقیمانده ی نظامهای اربابی آشکار سنتی به حکم زمان در حال ازبین رفتن وتبدیل شدن به نظامهای اربابی پنهان مدرن هستند و نظام اربابی مدرن نیز همان نظام سرمایه داری و بازار است که می رود تا به لطف فن آوریهای فوق مدرن حاکمیت خود را درتمام ابعاد زندگی بشر کامل کند هسته ی مرکزی این نظام نوین آمریکا است که به علت ساختار اولیه اش مانند یک آهنربای نیرومند تمام سرمایه های مادی و معنوی دنیا را جذب می کند و به نظر می رسد مردم زمین را تا مدتها به دو گروه برخوردار و محروم تبدیل کند و تنها کشورهائی می توانند در مقابل این کشش مغناطیسی عظیم بیشتر ایستادگی کنند که مانند چین و جوامع منضبط سوسیالیستی با جهان آزاد ! تعامل کنند .وقتی این جوامع با نظم سوسیالیستی اکثریت جامعه ی خودشان را به طبقه ی متوسط تاممتاز نزدیک کردند به لیبرالیسم گرایش پیدا خواهند کرد . والبته در نهایت به خاطر کمال طلبی انسان و بر اساس قانون نا نوشته ی برتری قدرت در طبیعت . بالاترین مقاومتها نیز سرانجام شکسته می شوند ومردم با تمام امکانات مادی و معنوی جهانشان درخدمت لیبرال دموکراسی معتدل! قرارمی گیرند ... و با متحد شدن زمین و برچیدن مرزها همگان از شانس برخورداری از رفاه وثروت برخوردار می شوند و دراین تکامل برای اولین بار هر فرد ارباب خودش می شود ودیگر خبری از انسانی به نام رعیت نخواهد بود .ولی این پایان تاریخ نیست . وتمام واقعیات آن هنگام را تنها در همان زمان می توان درک کرد . دورانی که انسان هویت خود را در لابه لای ماشین آلات مدرن ومخلوقات جدید ! جستجو می کند. علی اکبری
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- شهید رجائی هم با کنترل جهانی زمین موافق بود براساس نوشته ای در کتاب فرزند ملت در آیینه انقلاب اسلامی جلد اول (بهمن 61) نشروزارت ارشاد اسلامی شهید رجائی هم معتقد بوده است که زمین باید توسط یک قدرت برتر بین المللی کنترل شود ایشان در گفتگو با دبیرکل وقت سازمان ملل متحد آقای كورت والدهایم گفته اند:رجایی: من به خود حق میدهم بگویم كه شاید شورای امنیت احتیاج به یك تجدید سازمان و قواعد داشته باشد. برای اینكه بین آنچه ما از سازمان ملل و شورای امنیت درتصور داریم، با آنچه كه شورا و سازمان ملل در عمل انجام میدهند، فاصله زیادی است. در حقیقت به نظر میرسد كه شورای امنیت بیشتر یك مركز اطلاعاتی در جامعه جهانی است. حال آنكه دنیای ما نیازمند به یك دستگاه جدی ونیرومند اجرایی است تا در موقع لزوم بتواند جلوی انحراف رهبرانی را كه قدرت در دست آنهاست، بگیرد. ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از طریق دوستی مطلع شدم که با کمونیستها هم رای ! شده ام با تعجب بررسی کردم به نکات جالبی از جمله مطلب زیر رسیدم این جامعه جدید (سرمایه داری )نسبت به نظام پیشین مترقی تر است. به نیروهای مولده، فضای باز برای رشد می دهد و در راه پیمائی عظیم تاریخ بشری بسوی جامعه بدون طبقه، به سوی کمونیسم، یک سر منزل دیگر نیز طی می گردد. هرگز خواهان جامعه ی بدون رتبه (شایسته سالاری) نیستم ولی خواهان دادن فرصتهای برابر به انسانها هستم عدالت لزوما معنای برابری را ندارد که این با اصل تضاد درهستی متفاوت است در دنیای نسبی ما این حرکت در مسیر بی نهایت است که به زندگی معنی می دهد.بخشی از نوشته ی امیر نیک آئین را از سایت راه توده انتخاب کردم تا ببینید حرف حساب ما باآنها یک فوت کوزه گری ! فاصله دارد اما ...
ماتریالیسم تاریخی مذهب در نظام
تئوری مارکسیستی لنینیستی فرماسیون های اجتماعی - اقتصادی
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- من و تو روستنی ها کم نیست ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سرمایه داری ... بحران مالی سال ۲۰۰۸ ميلادی، که آمريکا و اروپای غربی را در بر گرفت و خطر گسترش آن به قدرت های نوظهور همچنان وجود دارد، در تاريخ اقتصادی جهان به منزله رويدادی بسيار مهم به ثبت خواهد رسيد.طوفانی که در ماه های سپتامبر و اکتبر بانک ها و بازار های سهام جهان را در بر گرفت، حتی اگر فرو نشسته باشد، خسارت های کلانی به بار آورده که جبران آنها به زمان نياز دارد. بحران سال ۲۰۰۸ نخستين بحران نظامی که «سرمايه داری» نام گرفته نيست و آخرين آن نيز نخواهد بود. ولی عمق و دامنه آن فرصتی تازه در اختيار معاندان و منتقدانش قرار داده تا يکبار ديگر افول و حتی فرو ريزی نزديک آن را پيش بينی کنند و زمينه به خاک سپاری اش را فراهم آورند. در ايران نيز «اصولگرا» ترين گرايش های درون نظام اسلامی، همزمان با بقايای سازمان های کمونيستی، با تکيه بر بحران مالی، از «پايان نظام سرمايه داری» سخن مي گويند. دو نظام «سرمايه داری» صنعتی، که ليبراليسم اقتصادی و يا اقتصاد آزاد نيز ناميده می شود، از آغاز پيدايش خود در اروپای اواخر قرن هيجدهم ميلادی تا امروز، با بحران های ادواری زيسته و هر بار، چابک تر و نيرومند تر، از دل طوفان سر بر آورده است. بحران در ذات نظام سرمايه داری جای دارد و دانشجويان علم اقتصاد، از نخستين سال تحصيلشان در دانشگاه، تئوری بحران را می آموزند. آنها همچنين ياد می گيرند که در قرن نوزدهم ميلادی، شماری از فيلسوقان و اقتصاد دانان اروپايی، که کارل مارکس مهم ترينشان بود، برای رهايی از بحران، خروج از سرمايه داری و پايه ريزی نظام سوسياليستی را پرهيز ناپذير دانستند. حاصل کار اين نظريه پردازان در نظام شوروی تبلور يافت که پايان کار آنرا همه مي دانند. اما به رسميت شناختن بحران به عنوان يکی از ويژگی های اقتصاد آزاد، به معنای تسليم شدن در برابر آن نيست. در دويست سال گذشته علم اقتصاد به اهرم های تازه و موثر برای مقابله با عدم تعادل های اقتصادی دست يافته و توان پيشگيری آن افزايش يافته است.با اينحال عدم تعادل ها گاه به گونه ای غير منتظره و ناشناخته ظاهر می شوند و در اين صورت، بايد از راه آزمون و خطا به تعديل و مهار آنها پرداخت. در دو قرن گذشته، جهان دو نظام اقتصادی را تجربه کرده است : سوسياليسم و سرمايه داری. در نظام سوسياليستی مالکيت در انحصار دولت است، توليد بر برنامه ريزی تکيه دارد و از رقابت خبری نيست. در نظام اقتصادی ليبرال، مالکيت جنبه خصوصی دارد، رقابت هم در درون و هم با خارج قاعده حاکم بر فعاليت اقتصادی به شمار ميرود و توليد متکی بر ابتکار های فردی است. در قرن بيستم ميلادی، بحران هايی سترگ دامن سرمايه داری را گرفت، به ويژه بحران ۱۹۲۹ که چونان زمين لرزه ای ويرانگر اقتصاد ايالات متحده و شماری از کشور های اروپايی را در هم کوبيد. در آن سال و سال های پس از آن، نظريه پردازان نظام جوان شوروی ترديدی نداشتند که پيش بينی مارکس درباره پيروزی محتوم سوسياليسم بر سرمايه داری سر انجام به تحقق پيوسته است. آنزمان گذشت و امروز، در سال ۲۰۰۸ ميلادی، هفده سال است که شوروی به تاريخ پيوسته، و مارکس نيز ديگر در زمره فيلسوفان مطرح جهان نيست. «فضيلت» و «رذیلت» بحران هم ضعف نظام سرمايه داری به شمار ميآيد و هم نقطه قوت آن است. ضعف از آنرو که تعادل ها، طی دوره ای کم و بيش طولانی، در هم مي ريزند، جامعه متلاطم ميشود و شماری از شهروندان زيان می بينند. ولی در همان حال، بحران تمامی ضعف های اقتصادی را به گونه ای عريان به نمايش ميگذارد، دروغ ها را بر ملا ميکند، واحد های بيمار توليدی و مالی را از صحنه ميراند، و حباب های مصنوعی را می ترکاند. دوران هفتاد و پنج ساله شوروی ظاهرا بدون بحران گذشت. نظام مارکسيستی ـ لنينيستی طی اين دوران طولانی نه با تورم روبرو شد و نه نرخ رشد آن کاهش يافت. در «بهشت سوسياليسم» همه کار می کردند و اعتصاب و اعتراض مفاهيمی بودند ناشناخته. با اينهمه مغازه ها به گونه ای اندوه بار از کالا خالی بودند و دستيابی به «جهنم سرمايه داری»، به آرزوی بزرگ کسانی بدل شده بود که تبليغات رسمی آنها را انسان های «طراز نوين» می ناميد. طی همان دوران، نظام های ليبرال با تکان های بيشمار روبرو شدند، ولی اجازه دادند که اقتصاد به گونه ای صادقانه علامت های خطر ر ابر ملا کند. در نظام سوسياليستی همه چيز «فضيلت» بود و به ناچار کار به جايی رسيد که همه ميدانيم. در عوض نظام ليبرال چنان سازمان يافته که «رذيلت» ها را به نمايش می گذارد تا شايد زمينه زدودن آنها فراهم شود. اين راز بقای جوامع ليبرال است. زيستن با بحران و تلاش برای غلبه بر آن بهتر از تن سپردن به دروغ و سقوط در ورطه فاجعه است. در واپسين دهه های قرن بيستم ميلادی، «سرمايه داری» از بستر های قديمی خود در اروپای غربی، ايالات متحده آمريکا و ژاپن خارج شد، به ده ها کشور تازه با صد ها میلیون جمعيت رخنه کرد و بخش بسيار وسيعی از سياره زمين را در بر گرفت. حتی چين، با حفظ نظام کمونيستی خود، برای رهايی از انحطاط و دستيابی به ثروت، اصول اقتصاد آزاد را پذيرفت. کانون های بزرگ پويايی اقتصادی، در آسيا و آمريکای لاتين، با اقتصاد های پيشرفته به رقابت پرداختند. فرآيند «جهانی شدن» ميليارد های انسان را، که زمانی به اردوی «دوزخيان زمين» تعلق داشتند، از «حاشيه» به «متن» اقتصاد بين المللی منتقل کرد. همزمان با «جهانی شدن» و گسترش اقتصاد آزاد به بخش بزرگی از زمين، بحران های اقتصادی به سرعت از کشوری به کشور ديگر و از منطقه ای به منطقه ديگر ميروند. در اين شرايط ديگر نمی توان طوفان را در يک کشور مهار کرد، به ويژه اگر اين کشور از اقتصادی نيرومند و تاثير گذار بر ساير اقتصاد ها برخوردار باشد. پيشگيری بحران، و مهار آن، به مشاوره و همکاری رهبران سياسی و اقتصادی در سراسر جهان نياز دارد. فریدون خاوند (تحلیلگر اقتصادی) --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- در ادامه ی این صفحه گزارشی را از نحوه ی کار سازمانهای جاسوسی در کشورهای مختلف و چه بساجمهوری اسلامی! که از روی ضرورت! نوع کار انجام می شود آورده ام که مطالعه ی آن خالی از لطف! نیست کاملا واضح است که بهترین جاسوس کسی است که خودش هم نداند جاسوس است! و امروزه در کشورهای حساسی نظیر ایران از این دسته افراد فراوانند افرادی که به اجبار! با سیاست چماق و هویج سالیان سال می دوند ولی هرگز به جائی نمی رسند مگر نا کجا آباد
از ساعت طلای بنی صدر تا مدرک جعلی کردان! عصرایران - محمد حسن قدیری ابیانه ، سفیر ایران در مکزیک در سایت شخصی خود با اشاره به این که جاعل مدرک تحصیلی علی کردان به امریکا فرار کرده است ، این موضوع را دلیلی برای دست داشتن "سیا" در این ماجرا دانست.این فعال سیاسی اصولگرا همچنین با طرح این ادعا که " ترفند اعطای مدرک تقلبی به اصولگرایان یک تاکتیک سازمانهای جاسوسی برای ایجاد رسوایی است" نوشت:دانشگاه آکسفورد دادن مدرک دکترای افتخاری به کردان را تکذیب کرده است، لیکن قطعا این دانشگاه یا دانشگاه های دیگر مدارک جعلی صادره به افرادِ هم خط آمریکا را تکذیب نخواهند کرد، بلکه آنها را تایید خواهند نمود.وی در این یادداشت از مسسولانی که مدرک جعلی دارند خواست داوطلب بررسی اصالت مدرکشان شوند و افزود: نظام باید نسبت به آنها انعطاف داشته باشد. یکی از مقامات عالیرتبه آمریکا چند سال قبل گفته بود: سیا به دنبال استخدام افراد ضد خمینی نیست، زیرا آنها عملا در خدمت سیا هستند، بلکه اگر سیا بتواند افراد خمینیست را جذب نماید هنر کرده است. ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
رئیس جمهور آینده آمریکا کیست ؟ برای پیش بینی این موضوع کافیست از دید یک آمریکائی به شعارها نگاه کنیم جدای از هواداران مستقل جمهوریخواه و دموکرات یک آمریکائی مردد قشر متوسط قطعا به اوباما رای خواهد داد و یک آمریکائی مردد سرمایه دار ! قطعا به مک کین رای خواهد داد اینجا ست که پیدا کردن پرتقال فروش آسانتر از هر زمان است... و با توجه به این که ثروت امریکا در دست اقلیت است به راحتی می توان نتیجه گرفت که اکثریت ملت آمریکا نیز مانند ملت ایران که به پول نفت علاقه دارند به اقتصاد اهمیت می دهند بنابراین پیروز تنها یک نفر است (اوباما) و البته در این زمان این به سود زمین متحد است.
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
نوشته ی زیر به قلم رابرت نازیک در سایت رادیو زمانه منتشر شده وبه اعتقاد من البته نقد پذیر است ولی قضاوت را به آینده موکول می کنم.
شگفتآور است که روشنفکران، در مقایسه با گروههای دارای پایگاه اجتماعی – اقتصادی مشابه، به میزان و نسبت بیشتری با «سرمایهداری» مخالفت میورزند. از این رو، به لحاظ آماری، روشنفکران خلافآمد قاعده به حساب میآیند.البته همهی روشنفکران، چپگرا نیستند. عقاید آنها نیز، همچون دیگر گروهها، دارای یک منحنی توزیع است، با این تفاوت که منحنی توزیع آنها جابهجا شده و تقارن آن به طرف چپگرایی سیاسی به هم خورده است.
منظور من از روشنفکران، افرادی نیست که دارای هوش یا میزان خاصی از تحصیلات هستند؛ بلکه منظور آن دسته افرادی است که در حرفهی خود با ایدههایی که در قالب واژهها بیان میشوند، سر و کار دارند و با شکل دادن به واژگان، با دیگران ارتباط برقرار میکنند. این گروه واژهپردازان شامل شعرا، داستاننویسان، منتقدان ادبی، روزنامهنگاران و اکثر اساتید دانشگاه میشود. این تعریف در بردارندهی آنهایی که اطلاعات کمّی یا دارای صورتبندی ریاضی را تولید کرده و منتشر میسازند (رقمپردازان)، یا شاغلان در رسانههای تصویری، نقاشان، مجسمهسازان، و عکاسان نمیشود. برخلاف واژهپردازان، نسبت افراد مخالف با سرمایهداری در این دستهی اخیر بیشتر از متوسط جامعه نیست. واژهپردازان، بیشتر در مراکز دانشگاهی، رسانهها و ادارات دولتی اشتغال دارند. روشنفکران واژهپرداز در جوامع سرمایهداری وضع خوبی دارند. آنها از آزادی گستردهای در رویارو شدن با ایدههای جدید و صورتبندی و انتشار آنها، و نیز مطالعه و مباحثه دربارهی آنها برخوردار هستند. مهارتهای حرفهای آنها مورد نیاز جامعه است، از این رو درآمد ایشان بسیار بالاتر از درآمد متوسط جامعه میباشد. با این وجود چرا مخالفت آنها با سرمایهداری بیش از میزان متعارف در جوامع آنها است؟ فیالواقع، حتی برخی آمار موید این است که هر چقدر روشنفکران ثروتمندتر و موفقتر باشند، مخالفتشان با سرمایهداری، بیشتر هم میشود. این مخالفت با سرمایهداری بیشتر چپگرایانه است، با این حال، همیشه این گونه نیست. مخالفت ییتس، الیوت، و پاوند با جامعهی مبتنی بر بازار استدلالهای راستگرایانه دارد. مخالفت روشنفکران واژهپرداز، با سرمایهداری یک واقعیت اجتماعی حائز اهمیت است. این روشنفکران به ایدهها و انگارههای جامعه شکل میبخشند، و سیاستگذاریهای بدیل را برای نهادهای دولتی طراحی میکنند. چه در رسالهها و چه در شعارها، ما خود را در قالب جملاتی که روشنفکران در اختیار ما میگذارند، ابراز میکنیم. مخالفت آنها، بهخصوص در جامعهای که وابستگیاش به صورتبندی صریح و انتشار اطلاعات هر روز افزونتر میشود، حائز اهمیت است.میزان نسبتا بالای روشنفکران مخالف سرمایهداری را میتوانیم به دو گونه توضیح دهیم. توضیح اول عامل یگانهای را در میان روشنفکران ضدسرمایهداری مییابد. در توضیح دوم عاملی که در میان همهی روشنفکران مشترک است و آنها را به سمت دیدگاههای ضدسرمایهداری سوق میدهد، شناسایی میشود. این که این عامل منجر به تمایل یک روشنفکر بهخصوص به سمت دیدگاههای ضدسرمایهداری بشود، به دیگر نیروهایی که بر او اثرگذار هستند، بستگی دارد. در مجموع، از آنجا که این عامل، احتمال گرایشهای ضدسرمایهداری هر روشنفکر را افزایش میدهد، منجر به میزان بیشتر روشنفکران ضدسرمایهداری در سطح جامعه میشود. توضیح ما از جنس این گونهی دوم خواهد بود. ما عاملی را شناسایی خواهیم کرد که روشنفکران را به سمت گرایشهای ضدسرمایهداری سوق میدهد، ولی ضرورتاً در هر مورد بهخصوص، چنین اثری ندارد. ارزش روشنفکران روشنفکران، اینک انتظار دارند که دارای بیشترین ارزش، منزلت و قدرت در جامعهی خود باشند، و بیشترین پاداشها را از جامعهی خود دریافت کنند. روشنفکران تصور میکنند که مستحق چنین جایگاهی هستند. اما، روی هم رفته، یک جامعهی سرمایهداری آنچنان که روشنفکران انتظار دارند، آنها را ارج نمیگذارد. لودویگ ون میزس، این رنجش خاطرِ خاص روشنفکران را که در طبقهی کارگر مشاهده نمیشود، این گونه توضیح میدهد که روشنفکران، به دلیل معاشرت با سرمایهداران موفق، و مقایسهی خود با آنها، و به دلیل جایگاه پایینتر خود نسبت به ایشان، احساس کوچکی میکنند. با این وجود، حتی آن دسته از روشنفکرانی که چنان معاشرتهایی ندارند، همچنان دلآزرده هستند، و این در حالی است که صرف معاشرت ایجاد دلآزردگی نمیکند. مثلا مربیان ورزش و رقصی که به ثروتمندان خدمت میکنند و با آنها مراوده دارند به شکل قابل ملاحظهای ضدسرمایهداری نیستند. حال چرا روشنفکران معاصر باید احساس کنند که استحقاق آنها بیش از آن چیزی است که جامعه به آنها میدهد تا اینکه وقتی به قدر استحقاق تصورشدهی خود پاداش نگیرند، احساس رنجش و نارضایتی کنند؟ روشنفکران تصور میکنند که ارزشمندترین افراد هستند و دارای بیشترین شایستگی، و این که جامعه باید افراد را به قدر ارزش و شایستگیشان پاداش دهد. اما یک جامعهی سرمایهداری، از اصل توزیع درآمد و ثروت «به هرکس به قدر شایستگی او» تبعیت نمیکند. اگر از هدیه، ارث، و مبالغی که در قمار به دست میآید و در هر جامعهی آزادی وجود دارند، چشم بپوشیم، بازار، ثروت را در میان آنهایی که تقاضاهای مشاهده شده در بازار را برآورده میسازند، توزیع میکند، و میزان آن هم به بزرگی تقاضا و بزرگی عرضهی متناظر آن بستگی دارد. کسبه و کارگران ناموفق در شکل مخالفت با نظام سرمایهداری با روشنفکران واژهپرداز، شریک نیستند. تنها داشتن احساس برتری محترم شمرده نشده و استحقاق پایمال شده است که میتواند چنان عنادی را با سرمایهداری به وجود آورد. چرا روشنفکران واژهپرداز تصور میکنند که ارزشمندترین افراد هستند و چرا میپندارند که توزیع درآمد و ثروت، باید منطبق با ارزش باشد؟دقت کنید که این اصل آخری یک اصل ضروری نیست. الگوهای توزیع دیگری همچون توزیع برابر، توزیع مطابق با شایستگی اخلاقی، توزیع مطابق با نیاز نیز پیشنهاد شدهاند. حقیقتا وجود یک الگوی توزیع، حتی برای جامعهای که دغدغهی عدالت دارد، امری ضروری نیست. عدالتِ یک نوع توزیع، میتواند از یک فرآیند عادلانهی مبادلهی داوطلبانهی داراییها و خدماتی که به شکل عادلانه به دست آمدهاند، سر برآورده باشد. نتیجهی این فرآیند را، هر چه که باشد، میتوان عادلانه تلقی کرد، درحالی که نیازی به تطابق این نتیجه با هیچ الگوی مشخصی، وجود ندارد. حال چرا روشنفکران واژهپرداز باید خود را ارزشمندترین افراد بپندارند و اصل توزیع مطابق با ارزش را بپذیرند؟ از آغاز تاریخ ثبت شدهی تفکر، روشنفکران به ما گفتهاند که فعالیت آنها، ارزشمندترین فعالیت اجتماع است. افلاطون، قوهی عقلی را بالاتر از شجاعت و شهوت ارزشگذاری کرد و حکومت را حق فیلسوفان شمرد؛ ارسطو نیز معتقد بود که فعالیت ذهنی، عالیترین نوع فعالیت است. شگفتانگیز نیست که در متون بهجایمانده، برای فعالیت ذهنی، ارزش بالایی قائل شدهاند. انسانهایی که این ارزشگذاری را کردهاند و برای آن دلیل آوردهاند، خود روشنفکر بودهاند. آنها مشغول ستایش از خود بودهاند. آنهایی که برای چیزهای دیگری، همچون شکار یا قدرت یا لذت ممتد حسی، بیشتر از تفکر ارزش قائل بودهاند، به خود زحمت به جای گذاشتن ارزشگذاری مکتوب خود را ندادهاند. تنها روشنفکران بودهاند که در باب این که چه کسی بهتر است، نظریهپردازی کردهاند. آموزش مدرسهای روشنفکران چه عاملی احساس ارزشمندتر بودن را در روشنفکران به وجود آورده است؟ میخواهم بر یک نهاد بهخصوص تاکید کنم: مدرسه. با افزایش اهمیت دانش مکتوب، آموزش مدرسهای – آموزش دستهجمعی خواندن و دانشهای مکتوب به کودکان – گسترش یافت. مدارس تبدیل به مهمترین نهاد خارج از خانواده در شکل دادن به نگرشهای کودکان، و تقریبا همهی آنهایی که بعدها تبدیل به روشنفکر میشدند، گردید. روشنفکران در سن و سال مدرسه، دانشآموزان موفقی بودند. آنها در مقابل دیگران مورد قضاوت قرار میگرفتند و برتر از بقیه شناخته میشدند. آنها محبوب آموزگاران بودند، مورد تشویق آنها قرار میگرفتند و از دستان آموزگاران خود جایزه میگرفتند. با این اوصاف چگونه میتوانستند خود را برتر ندانند؟ هر روز، در مییافتند که از همشاگردیهایشان تیزهوشتر هستند و آسانتر از آنها ایدهها را درک میکنند. مدارس به آنها میآموختند و نشان میدادند که آنها بهترند. مدارس، اصل پاداش متناسب با شایستگی (ذهنی) را به اجرا گذاشتند و آن را آموزش دادند. تشویق آموزگاران، لبخند آنها، و نمرات ممتاز، نصیب دانشآموزانی میشد که از قوای ذهنی بالاتری برخوردار بودند. دانشآموزان باهوش، طبقهی ممتاز را در مدارس تشکیل میدادند. روشنفکران، در کنار مواد درسی رسمی، در مدارس آموختند که در مقایسه با دیگران، ارزش بالاتری دارند و این ارزش بالاتر، آنها را مستحق پاداشهای بیشتر میکند. این درحالی است که جامعهی بزرگتر مبتنی بر بازار، درس دیگری میآموزد. در بازار، پاداشهای بزرگ، نصیب آنهایی نمیشود که در مدرسه باهوش شناخته میشدند. در بازار مهارتهای ذهنی، بیشترین ارزش را ندارند. روشنفکرانی که در مدرسه چنین آموختهاند که آنها، ارزشمندترینها هستند، و شایستهی بالاترین پاداشها، چگونه میتوانند از جامعهی سرمایهداریای که شایستگیها و برتریهای آنها را پاداشِ درخور نمیدهد، ناخوشنود نباشند؟ با این اوصاف، آیا شگفتآور است که احساس روشنفکران مدرسه رفته دربارهی جامعهی سرمایهداری چیزی جز یک دشمنی کجخویانه و عمیق نباشد که تنها با استدلالهای ظاهرا مناسبی تزیین شده است و حتی با اثبات ناکافی بودن آن، استدلالها همچنان پابرجا میماند؟ منظور من از گفتن این که روشنفکران احساس میکنند که استحقاق بیشترین پاداشهای جامعه (ثروت، جایگاه اجتماعی و غیره) را دارند، این نیست که آنها این پاداشها را بهترین امتیازات تلقی میکنند. شاید پاداشهای معنوی فعالیت ذهنی یا بزرگ داشته شدن توسط آیندگان برای آنها ارزشمندتر باشد. با این حال، آنها خود را لایق آن میدانند که به عالیترین وجه توسط جامعهشان مورد تکریم قرار گیرند. حتی اگر گرامیداشت جامعه را خوار و ناچیز بشمارند. ضرورتی ندارد که در اینجا به پاداشهای مادی یا حتی معنویای که نصیب روشنفکران میشود، اشاره کنیم. کوته سخن، این واقعیت که فعالیت روشنفکران ارزشمندترین و پربهاترین فعالیت اجتماع نیست، خاطر آنها را رنجیده میسازد. ایدهآل روشنفکران این است که جامعه همچون یک مدرسهی بزرگ باشد که آنها در آنجا بهترین عملکرد را داشتند. مدارس با به اجرا گذاشتن معیارهای تشویق و پاداشی متفاوت از کل جامعه موجب میشوند که ضرورتا عدهای پس از دورهی تحصیل در مدرسه، با تنزل رتبه مواجه شوند. آنهایی که در سلسله مراتب مدارس حائز بالاترین جایگاهها هستند، نه تنها در اجتماع کوچک مدرسه؛ بلکه در کل جامعه، خود را مستحق جایگاه ممتاز میدانند. و این در حالی است که جامعه چنان انتظاری را برآورده نمیسازد، و برخورد نامتناسب جامعه با نیازها و شایستگیهای خیالی روشنفکران موجب رنجش و دلآزردگی آنها میشود. به این ترتیب، این نظام موجب به وجود آمدن احساسات ضدسرمایهداری در میان روشنفکران واژهپرداز میگردد. دلیل این که در میان رقمپردازان چنان احساساتی شکل نمیگیرد چیست؟ حدس من این است که کودکانی که دارای هوش ریاضی هستند، با این که نمرات خوبی در دروس مرتبط با ریاضی و علوم میگیرند، ولی به اندازهی دانشآموزان سخنپرداز، توجه چهرهی آموزگاران خود را جلب نمیکنند. این مهارتهای کلامی هستند که پاداشهای معنوی آموزگاران را نصیب دانشآموزان میکنند، و ظاهرا همین پاداشها هستند که، به طور خاص، به احساس شایستگی در دانشآموزان شکل میدهند. برنامهریزی متمرکز در کلاس درس باید به نکتهی دیگری نیز اشاره کرد. در نظام اجتماعی رسمی مدرسه که در آن پاداشها به طور متمرکز و توسط آموزگار توزیع میشود، موفقیت از آن دانشآموزانی میگردد که بعدها تبدیل به روشنفکران واژهپرداز میشوند. در مدارس، نظام اجتماعی غیررسمیای هم در کلاسها، راهروها، و حیاط مدرسه وجود دارد که در آن، پاداشها نه به طور متمرکز؛ بلکه به طور خودجوش و توسط همشاگردیها توزیع میگردد. در این نظام، روشنفکران موفقیت کمتری دارند. از این رو، شگفت آور نیست که توزیع پاداشهای مادی و غیرمادی براساس یک سازوکار توزیعی متمرکز در مقایسه با «آنارشی و آشوب» بازار بیشتر خوشایند روشنفکران باشد. همان طور که دانشآموزان دارای هوش کلامی، توزیع توسط آموزگار را بر توزیع خودجوش در راهروها و حیاط مدرسه ترجیح میدهند، توزیع در یک جامعهی سوسیالیستی دارای برنامهریزی متمرکز نیز بیشتر از توزیع در یک جامعهی سرمایهداری خوشایند روشنفکران است. توضیح ما بر پایهی این شرط ضروری بنا نهاده نشده است که روشنفکران (آینده) اکثریتی را حتی از طبقهی ممتاز مدارس تشکیل خواهند داد. این گروه بیشتر شامل آنهایی است که در کنار جذابیت اجتماعی، انگیزهی نیرومند برای کسب رضایت مردم، صمیمیت، شناخت راههای موفقیت، و توانایی تبعیت از قوانین (و تظاهر به آن)، دارای مهارتهای قابل توجه (اما نه غالب) کتابی هستند. چنان دانش آموزانی نیز مورد توجه معلمان قرار میگیرند و در جامعه نیز عملکرد بسیار خوبی خواهند داشت. (این دسته از دانشآموزان در نظام غیررسمی مدارس نیز عملکرد خوبی خواهند داشت. از این رو، ضرورتا هنجارهای نظام رسمی مدرسه را نخواهند پذیرفت.) توضیح ما این فرض را مطرح میکند که روشنفکران (آینده) بیشتر دربردارندهی بخشی از طبقهی ممتاز (رسمی) مدارس هستند که بعد از دورهی مدرسه، شاهد تنزل جایگاه خواهند شد، یا آنهایی که تنزل جایگاه خود را در آینده پیشبینی میکنند. حس دشمنی با سرمایهداری، پیش از ورود این گروه از دانشآموزان به دنیای بزرگتر بیرون از مدرسه و تجربهی واقعی تنزل جایگاه بروز میکند. یعنی هنگامی که دانشآموز باهوش در مییابد که (احتمالا) عملکرد او در جامعه، ضعیفتر از وضعیتاش در مدرسه خواهد بود. این پیامد ناخواستهی نظام آموزش و پرورش، یعنی همان خصومت روشنفکران با سرمایهداری، قطعا هنگامی که این افراد تحت تعلیم آموزههای روشنفکران ضدسرمایهداری قرار گیرند، تقویت میشود. بیتردید، برخی از روشنفکران واژهپرداز در دوران تحصیل، شاگردان عصیانگر و معترضی بودهاند و از این جهت مورد تایید آموزگارانشان واقع نمیشدهاند. آیا این دسته از دانشآموزان نیز بر این باورند که بیشترین پاداشها باید نصیب بهترینها شود، و آیا بر خلاف نظر آموزگارانشان معتقدند که آنها، بهترین دانشآموزان هستند و آیا این باور، موجب نارضایتی آنها از نحوهی توزیع در نظام مدرسه میشود؟ قطعا برای آزمون این فرضیه و دیگر فرضیههای مطرح شده در این گفتار باید دادههایی در خصوص تجربهی روشنفکران واژهپرداز در دوران تحصیل در اختیار داشته باشیم. به طور کلی میتوان گفت که هنجارهای مدرسه بر باورهای هنجاری افراد بعد از دوران تحصیل در مدرسه تاثیر دارند. به هر جهت، مدارس مهمترین جوامع خارج از خانواده هستند که کودکان فعالیت در آن را تجربه میکنند. به این ترتیب، آموزش مدرسهای، کودکان را برای جوامع بزرگتر خارج از خانواده آماده میسازد. از این جهت، جای تعجب نخواهد بود اگر آنهایی که براساس هنجارهای حاکم بر نظام مدرسه موفق هستند، از نظامی که هنجارهای دیگری بر آن حاکم است و همان موفقیت را برای آنها ممکن نمیسازد، ناراضی باشند. با این تفاسیر شگفتآور نیست که بخشهای سخنگوی جامعه که تصور و ارزیابی جامعه را از خود شکل میدهند، به مقابله با جامعهی خود برخیزند. قطعا اگر قرار بود که شما مسئول طراحی یک جامعه شوید، آن را به گونهای طراحی نمیکردید که واژهپردازان، با چنان نفوذی، دشمنی با هنجارهای جامعه را فراگیرند. آنها خود را سزاوار پاداشهای توزیعشده براساس این هنجارها یا (حداقل) موقعیت نسبی معادلی که بنا به این هنجارها به دست میآید، میدانند. به علاوه، آنهایی که در سلسله مراتب اولین نهاد اجتماعی خارج از خانواده، طبقهی ممتاز را تشکیل میدهند و بعدا تنزل به مرتبهی نازلتری را در جامعهی بزرگتر، تجربه کرده (یا پیشبینی آن را میکنند)، به علت احساس شایستگی پاداشنگرفته و ناکامماندهی خود، به مخالفت با نظام اجتماعی گستردهتر و دشمنی با هنجارهای آن گرایش پیدا خواهند کرد. دقت کنید که این یک قاعدهی قطعی و جزمی نیست. چنین نیست که همگی آنهایی که در جامعهی بزرگتر دچار تنزل رتبه میشوند به مخالفت با جامعه برخیزند. با این حال، چنان تنزل رتبهای، تاثیر کلیای در جهت تولید این مخالفت دارد، و در مجموع منجر به ایجاد نسبتهای مختلف مخالفت، در اقشار مختلف میشود. تنزل یک فرد از طبقهی بالا به طبقهی نازلتر میتواند دو شکل داشته باشد: ممکن است فرد نتواند بیشتر از گروههای دیگر کسب درآمد کند یا (درحالی که دیگر گروهها نیز بیشتر از او در نمیآورند) نتواند بیشتر از آنهایی که قبلا آنها را کوچکتر از خود میپنداشت، کسب درآمد کند و با آنها همطراز شود. شکل اول تنزل جایگاه، بیشتر خشم و عصبانیت روشنفکر را برمیانگیزد. شکل دوم قابل تحملتر است. بیشتر روشنفکران (آن طور که خود میگویند) طرفدار برابری هستند، و تنها تعداد اندکی خواهان اشرافیت روشنفکران هستند. فرضیهی ما شکل اول تنزل جایگاه را، علت به وجود آورندهی دلآزردگی و دشمنی روشنفکران معرفی میکند. نظام مدارس تنها بخشی از مهارتهای مرتبط با موفقیت در جامعهی فراتر از مدرسه را پاداش میدهد (بالاخره مدرسه یک نهاد تخصصی است)، بنابراین طبیعی است که نظام پاداش آن میتواند متفاوت از نظام پاداشدهی جامعهی بزرگتر باشد. این امر موجب میشود که بالضروره برخی با ورود به جامعهی بزرگتر دچار تنزل اجتماعی و پیامدهای متعاقب آن گردند. پیشتر گفتم که روشنفکران تمایل دارند که جامعه، یک مدرسهی بزرگ باشد. اینک در مییابیم که این دلآزردگی که از حس استحقاق ناکاممانده ناشی میشود، ریشه در این حقیقت دارد که مدارس (به عنوان اولین نظام اجتماعی فراتر از خانواده) همان جامعه در مقیاس کوچک نیست. اینک به نظر میآید که توضیح ما نفرت (بیش از حد متعارف) روشنفکران مدرسهرفته از جامعهشان را، چه آن جامعه سرمایهداری باشد چه کمونیستی، پیشبینی میکند. (روشنفکران در یک جامعهی سرمایهداری در مقایسه با دیگر گروههای دارای جایگاه اجتماعی و اقتصادی مشابه، بیشتر با سرمایهداری مخالف هستند. پرسش دیگری که میتوان مطرح کرد این است که آیا میزان مخالفت این روشنفکران با جامعهی سرمایهداری خود به طور معنیداری بیشتر از مخالفت روشنفکران دیگر جوامع با جوامع خود میباشد یا نه.) آشکار است که دادهها در خصوص نگرشهای روشنفکران کشورهای کمونیستی نسبت به صاحبمنصبان حزبی نیز، در صورت وجود، آگاهیبخش خواهد بود؛ میتوان بررسی کرد که آیا این روشنفکران نیز از نظام حاکم بر کشور خود متنفر هستند؟ فرضیهی ما نیاز به اصلاح دارد تا اینکه به هر جامعهای اعمال نشود (یا به همان قدرت اعمال نشود). آیا نظام مدارس هر کشوری لاجرم در روشنفکرانی که بالاترین پاداشها را در جامعهی خود دریافت نمیکنند، حس دشمنی با جامعه را به وجود میآورد؟ احتمالا پاسخ منفی است. جامعهی سرمایهداری از نظر اینکه مدعی است که تنها به استعداد، ابتکار عمل فردی، و شایستگی فردی ارزش میگذارد، جامعهی ویژهای است. کسی که در یک جامعهی فئودالی یا کاست موروثی رشد کرده باشد؛ انتظار آن را ندارد که جامعه، متناسب با ارزش فردی او به وی پاداش بدهد یا ندهد. در جامعهی سرمایهداری که چنین انتظاری به وجود میآید، باز هم جامعهی سرمایهداری تنها تا زمانی که فرد در خدمت تمنیات آشکار شدهی مردم در بازار باشد، به او پاداش میدهد. جامعهی سرمایهداری متناسب با مشارکت اقتصادی فرد به او پاداش میدهد نه مطابق با ارزش فردی او. با این حال، این جامعه به نظام پاداشدهی براساس ارزش – ارزش و مشارکت اقتصادی خیلی اوقات در هم تنیده میشوند – آنقدر نزدیک میشود تا انتظارات به وجود آمده در مدارس را تغذیه کند. جامعهی بزرگتر، آن قدر شبیه مدرسه است که شباهتاش ایجاد دلآزردگی و رنجش میکند. جوامع سرمایهداری به فضایل فردی پاداش میدهد یا لااقل مدعی آن است که چنین میکند، اما همین جوامع به روشنفکری که خود را فضیلتمندترین فرد میداند، به تلخی بیاعتنایی میکند. به باور من عامل دیگری نیز تاثیرگذار است. هر چقدر که دانشآموزان مدارس گونهگونتر و متفاوتتر باشند، مدارس، نگرشهای ضدسرمایهداریتری را به وجود میآورند. اگر همهی دانشآموزانی که در آینده به لحاظ اقتصادی موفق خواهند بود، در مدارسی متفاوت از مدارس روشنفکران آینده جمع شوند، در روشنفکران احساس برتری نسبت به دستهی دیگر به وجود نخواهد آمد. اما حتی اگر کودکان طبقات فرادست در مدارس مخصوص به خود تحصیل کنند، باز هم در یک جامعهی باز، مدارسی وجود خواهند داشت که بسیاری از دانشآموزاناش در آینده کارآفرینان موفقی شوند، و در این وضعیت نیز روشنفکران با دلخوری به یاد خواهند آورد که چقدر از نظر تحصیلی، بر همشاگردیهای خود که اینک صاحب ثروت و مکنت شدهاند، برتری داشتند. باز بودن جامعه، پیامد دیگری نیز دارد. دانشآموزان، چه واژهپردازان و چه دیگران، نمیدانند که در آینده وضعشان چگونه خواهد بود. آنها میتوانند آرزوی هر چیزی را در سر بپرورانند. جامعهای که در آن راه پیشرفت بسته است، این آرزوها را خیلی زود نابود میسازد. در یک جامعهی باز سرمایهداری، امکان پیشرفت و ارتقاء جایگاه اجتماعی برای همهی دانشآموزان فراهم است. چنین به نظر میرسد که در این جامعه، تواناترینها و ارزشمندترینها به بالاترین جایگاهها دست خواهند یافت. مدارس جوامع سرمایهداری، به مستعدترین دانشآموزاناش این پیام را داده است که آنها، ارزشمندترین افراد هستند و سزاوار بزرگترین پاداشها. اما این دانشآموزان ممتاز که دارای بیشترین انگیزهها و آرزوها نیز میباشند، به چشم خود میبینند که همشاگردیهای آنها، که شایستگی کمتری داشتند، از ایشان پیشی گرفتهاند و پاداشهایی را که دانشآموزان ممتاز از آن خود میدانستند، نصیب خود میسازند. آیا تعجبآور است که این افراد جامعهی خود را دشمن خود بشناسند؟ چندین فرضیهی دیگر ما تا حدودی فرضیهی خود را اصلاح کردیم. این مدارس رسمی نیستند که نفرت از سرمایهداری را در روشنفکران (واژهپرداز) به وجود میآورند، بلکه آموزش رسمی در یک بستر اجتماعی خاص است که چنین اثری دارد. شکی نیست که این فرضیه همچنان نیازمند اصلاح است. اما اصلاح کافی است. وقت آن است که این فرضیه را به دانشمندان علوم اجتماعی واگذاریم تا آن را با آمار و واقعیات بیازمایند و آن را از یک تفکر نظری محض به فرضیهای آزمونشده درآورند. با این حال، در همین مرحله نیز میتوانیم مشخص سازیم که فرضیهی ما در چه حوزههایی نتایج یا پیشبینیهای آزمونپذیر تولید خواهد کرد. اول این که میتوان پیشبینی کرد که هر چقدر نظام مدارس یک کشور نخبهسالارتر باشد، احتمال چپگرا بودن روشنفکران آن کشور بیشتر میشود. برای مثال میتوان فرانسه را در نظر گرفت. دوم این که، در روشنفکرانی که در دوران مدرسه دیر شکوفا شدهاند، چندان حس استحقاق نسبت به بالاترین پاداشها، شکل نگرفته است. به این ترتیب، درصد روشنفکران ضدسرمایهداری در میان روشنفکران دیرشکوفا، کمتر از درصد آن در میان روشنفکرانی است که در دوران مدرسه، زودتر شکوفا شدهاند. سوم این که ما فرضیهی خود را به جوامعی که در آنها دانشآموزان موفق میتوانند انتظار موفقیت نسبی بیشتر در جامعهی بزرگتر را داشته باشند (بر خلاف جامعهی کاستی هندوستان) محدود کردیم. در جوامع غربی، تا کنون زنان چنان انتظاری نداشتهاند، و لذا انتظار نداریم که در دانشآموزان دختری که بخشی از طبقهی ممتاز مدارس را تشکیل میدهند و بعدها در جامعهی بزرگتر، دچار تنزل رتبه میشوند، به اندازهی روشنفکران مرد، احساسات ضدسرمایهداری شکل بگیرد. بنابراین میتوان پیشبینی کرد که هر اندازه یک جامعه به سمت برابری فرصتهای شغلی بین مرد و زن حرکت کند، روشنفکران زن بیشتری در آن جامعه به اندازهی روشنفکران مرد، دشمنی خود را با سرمایهداری نشان خواهند داد. ممکن است برخی خوانندگان در درستی این توضیح از سرمایهداری ستیزی روشنفکران، تردید داشته باشند. در هر حال معتقدم که موفق به شناسایی پدیدهی مهمی شدهایم. تعمیم جامعهشناختیای که بیان کردهایم به لحاظ شهودی متقاعد کننده است و کم و بیش چنین چیزی باید درست باشد. تنزل رتبهی آن دسته از طبقهی ممتاز مدارس در جامعهی بزرگتر حتما آثار مهمی بر آنها خواهد داشت. به احتمال زیاد این امر ستیزندگی آنها با جامعهی بزرگتر را به وجود خواهد آورد. اگر این تاثیر همان مخالفت بیش از اندازه و نامتناسب روشنفکران نیست، پس چه هست؟ ما بحث خود را با یک پدیدهی آشفتهی نیازمند توضیح آغاز کردیم. به نظر من، توانستهایم چنان عامل توضیحی بدیهیای را کشف کنیم که باید بپذیریم که قدرت توضیح برخی از پدیدههای واقعی را دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
تو حق و حقیقتی من خیال و با طلم
تو یه آسمون باز من یه خاک پرنیاز
تو که عیبی نداری سرتا پا خطا منم
تو که رنگی نداری رنگارنگ فقط منم
میاد اون روزخدا که ببینم تو . منم A.a
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
همانطور که قبلا اشاره کرده ام انسان موجودی است کمال طلب که همواره تلاش می کند تا به مطلوب های خود ازهر طریق ممکن برسد که البته این خصوصیتی نیک و الهی است که در نهایت انسان را به سوی آرمان شهرو خداوند هدایت می کند ولی مشکل آنجایی آشکار می شود که افرادی بر اثر فقر اقتصادی . علمی . فرهنگی و معنوی مطلوبهایی نامناسب با زمان و مکان خود انتخاب کنند که این آغاز مجادلاتی است که بر پیشرفت جامعه ی انسانی تاثیر می گذارد . اما وظیفه ی خرد جمعی و یا همان جامعه این است تا با تشکیل ساز و کارهائی قانونی و مدنی کمال طلبی انسانها را هدایت و کنترل کند چندی پیش نوشته ای خواندم از آقای دکترجلال امین . دراین نوشته ی کوتاه کمال طلبی متفاوت انسان را فرهنگ جهانی شدن دانسته ایشان در مثالی گفته اند این روند ( جهانی سازی ) حال و روز بازرگانی را دارد که در سفری دریایی به ساحل زیبایی می رسد و ناگهان اظهار می دارد: این مکان برای ساختن یک هتل پنج ستاره بسیار مناسب است. اگر با چنین فردی راهی تایلند شویم و ناگهان دختر دوازده سالۀ زیبایی بر سر راهمان قرار گیرد خواهد گفت: اگر ما بتوانیم این دختر را تشویق به خودفروشی در عشرتکده کنیم می تواند منبع خوبی برای درآمد باشد. این طبیعت تمدن و فرهنگی است که می خواهد جهان را فرا گیرد و در عین حال اظهار بی طرفی می نماید و مدعی است که صدای همۀ جهانیان است... این در حالیست که برخلاف گفته ی ایشان انسانها در مناسبات با یکدیگر علاوه بر قوانین از اخلاقیات جمعی مانند مسوولیت اجتماعی برخوردارند.مسووليت اجتماعي يك تئوري ايدئولوژيك يا اخلاقي است كه بر مبناي آن هر نهاد اجتماعي اعم از دولت، شركت، سازمان يا فرد مسووليتي در قبال جامعه دارد.در حالي كه اين تئوري عمدتا فعاليت هاي دولتي و تجاري را در بر مي گيرد، گروه هاي فعال اجتماعي و جوامع محلي نيز مي توانند با مسووليت اجتماعي مرتبط باشند و نه صرفا نهادهاي دولتي يا تجاري.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- امیدواری؛ تازه ترین حربه مبارزه با افسردگی داشتن امید وهدف در زندگی بسیار مهم است. بعضی ازما به هدفهایی بزرگ می اندیشیم وبرخی به هدفهایی کوچک . بعضی هدفها آنقدر کوچک هستند که صاحبان آنها بیش از یک قدم جلوتر از خود را نمی بینند و برخی اهداف آنقدر بزرگ وآرمانی هستند که نهایتا هرفرد یک خشت از آن را می تواند کاربگذارد و تحقق آنها به یاری انسانهای فراوان وچه بسا چندین نسل نیازدارد به نظر من برای آنکه بتوانیم از زندگی امیدوارانه لذت و بهره ببریم باید برای خود اهداف بلند مدت و بزرگ را در کنار اهداف کوتاه و میان مدت تعریف کنیم وهمیشه بخاطر داشته باشیم که نا امیدی کفر است. مدتی پیش در سایت صدای آمریکا مطلب جدیدی درباره ی امیددرمانی خواندم که چون آن را جالب و مرتبط با موضوع دانستم دراینجا آوردم . بنا بر گزارش اریکا سلسته، طبق پژوهشهایی که به تازگی به انجمن روانشناسی آمریکا ارائه شده است، امیدواری می تواند تازه ترین حربه مبارزه با بیماری افسردگی محسوب شود. آقای مسعود کرمی عزیز چاره ای غیر از انتظارندارم ای کاش زمان کنترل شود
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
|
|