تبليغاتX
علی اکبری

" اومانیسم رویکرد به زندگانی برپایه ی عقل و انسانیت مشترک ماست، و تشخیص اینکه ارزش های اخلاقی تنها  بر پایه ی سرشت و تجارب  انسان است." رابرت اَشبی . بیخدایی فقط نبود باور به خداست، اما اومانیسم رویکردی ایجابی به جهان برپایه ی تجربه، اندیشه و امیدهای بشری است.انجمن اومانیست های بریتانیا و اتحاد بین المللی اومانیستی و اخلاقی از نماد واحدی استفاده می کنند. این نماد به شکل انسانی  است که قامت خود را برای حصول توانایی های بالقوه اش کشیده است.به اعتقاد اومانیست ها تنها منبع کسب معرفت و نیز تنظیم اصول اخلاقی زندگی،  تجربه ی بشری و تفکر عقلانی است اومانیست ها قبول ندارند که  "وحی" خدایان  به برخی آدمیان یا کتاب های خاصی بتوانند معرفت بخش باشند.

 "اومانیسم دیدگاهی دموکراتیک و اخلاقی درباره ی زندگی است، که می گوید نوع انسان حق و مسئولیت دارد به زندگی خود شکل و معنا بخشد." اومانیسم نشانگر جامعه ای انسانی تر است که  بر پایه ی ارزش انسان و طبیعت در پرتو خرد و پرسشگری آزادانه توسط توانایی های بشری بنا شود."اومانیسم خداباور نیست، و دیدگاه فراطبیعی به واقعیت را نمی پذیرد."اتحاد بین المللی اومانیستی و اخلاقی

 ایده های اومانیستی

اغلب اومانیست ها با مطالب زیر موافق اند: 

هیچ موجود فراطبیعی وجود ندارد.

جهان مادی تنها چیزی است که وجود دارد.

علم تنها منبع معتبر برای کسب معرفت در مورد جهان است.

تنها زندگانی، زندگانی این جهان است. حیات اخروی، و اموری از قبیل تناسخ،  وجود ندارد.

نوع انسان می تواند بدون باورهای دینی زندگانی اخلاقی و پرباری داشته باشد.

نوع انسان نظام اخلاقی خود را از درس های تاریخی، تجارب شخصی، و اندیشه اش کسب می کند.

اومانیسم(humanism) در فارسی به صورت اصالت انسان، انسان‌گرایی، انسان‌مداری ،آدمیت و خود بنیادی ترجمه شده است.

این مکتب انسان را محور ارزشها قرار می دهد یعنی اصالت به اراده و خواست او داده می شود. در این نظریه همه چیز از انسان شروع شده و به انسان نیز ختم می شود و هیچ حقیقتی برتر از انسان وجود ندارد بنابراین اومانیسم در مقابل مکتب دین که بر اساس خدا محوری می باشد قرار گرفته است .

 ریشه ها

ریشه‌های انسان‌گرایی به معنای فوق به چندین قرن قبل از میلاد به فرهنگ یونانی می‌رسد. در فرهنگ یونانی، خدایان رقیبان انسانند آتش آسمان یا آتش جاویدان منحصراً در اختیار زئوس (خدای خدایان بود) و او تلاش می‌کرد تا این آتش به دست انسان نیفتد. انسان نیز برای دستیابی به آتش تلاش کرد تا آنان که پرومته آتش را از زئوس می‌دزدد و از آسمان به زمین می‌آورد و به انسان می‌دهد و بدین وسیله به او شخصیت می‌بخشد.

در فرهنگ یونانی این تلقی وجود داشت که انسان رقیب‌وار در مقابل خدایان قرار دارد و اصالت به خدایان داده می شد در مقابل این اعتقاد عده‌ای اصالت را به انسان می‌دادند که می‌توان آنها را اومانیستهای قدیم نامید.

نظریه «
اگوسانتریسم» (Egocentrism) یعنی خود محوری یا انسان مرکزی هسته مرکزی پاره ای از تمایلات در فرهنگ یونانی بود. اگوسانتریسم در عالم فلسفه، سوفیسم را بهمراه آورد.
اگوسانتریسم در زمینه‌های اجتماعی، اخلاقی و سیاسی، پایه‌های اصلی اومانیسم را که بعد از رنسانس به صورت روشن‌تر و مدون‌تری ظاهر گشت، پی‌ریزی کرد.

در قرون اولیه میلادی، فرهنگ یونانی حاکم بر اروپا بود. از زمانی که رم در سال 395 میلادی سقوط کرد و مسیحیت بر غرب مسلط شد، انسان شناسی مسیحی- که براساس خدا محوری بود- بر اومانیسم الحادی یونانی غلبه کرد. لذا بعد از آن ملاحظه می‌شود که انسان شناسی و فرهنگ کشورهای اروپایی مذهبی است این وضع همچنان ادامه داشت تا این که دوران قرون وسطی به سر رسید و
رنسانس پا به عرصه وجود گذاشت.

پیامدها و مولفه ها

از پیامدها و مولفه های اومانیسم میتوان به سکولاریزم ، خرد گرایی و تجربه گرایی، تساهل و تسامح و دست آخر آزادی خواهی اشاره نمود.

بینش اومانیستی از آنجا که خدا را از زندگی بشر حذف می‌کند و انسان را بر اریکه قدرت خداوندی می‌نشاند لذا وجدان مادی آدمی را محور و سرچشمه همه ارزشهای قرار می‌دهد.

بنابراین در این بینش اگر کسی خود را اصیل بداند و طرفدار
اندویدوآلیسم باشد تنها در مقابل وجدان فردی، یعنی در برابر وجدان خود مسئول است.هر چه وجدانش آنرا پسندید حق و خیر و نیک است و برعکس.

اما اگر وجود جمعی با جامعه در مقابل فرد اصیل پنداشته شده (
کلکتیویسم) در این صورت وجدان جمعی اصالت می‌یابد و انسان در برابر وجدان اجتماعی یا جمعی مسئولیت دارد. به هر حال هر دو شکل اصالت از آن وجدان بریده از خدا و مذهب است.

با استقرار نظام ارزشی غرب بر این عامل متزلزل بود که اخلاق علمی به تدریج جانشین اخلاق مذهبی شد. اگر چه این امر شدیداً با مخالفت پاره‌ای از متفکران واقع بین روبرو شد و
پاسکال با جمله معروف خود: اخلاق حقیقی به اخلاق علمی می خندد آن را به باد مسخره گرفت.

درعمل نیز ملاحظه شد که تا چه حد پایه‌های جدید اخلاق متزلزل است .وجدانی که منبع جلوه‌های انسانی شمرده می‌شد چنان به سرعت و سهولت تخدیر شد که در قبال هیچ جنایت هولناکی دم بر نیاورد و بیش از پیش از حساسیتش کاسته شد.

تا آنجا که
لامتری در قرن 18 علناً کتاب انسان مانند ماشین را نوشت و با جسارت تمام اعلام کرد تمام جهان در حکم ماشین و روح مادی است.

مادسیوس نیز بر پایه این اعتقاد کتاب درباره انسان را نوشت و مدعی شد که وجدان ندای ربانی نیست بلکه وحشت از مقامات انتظامی است.

نمونه مسئولیت بر مبنای این وجدان اومانیستی را هم اکنون در سطح جهانی در مجامع حقوقی مانند
سازمان ملل متحد ، آزادی ، حقوق بشر و … شاهد هستیم.

انسان شناسی اومانیستی و بینش دینی
در جهان بینی توحیدی، تمام عظمتها و کمالات بدون استثناء همه متعلق به خداوند است و خداوند سرچشمه وخالق هر عظمت و کمالی است.

انسان همانند سایر موجودات عالم خلقت نیست بلکه از امتیازات خاصی برخوردار است که مشابه آن به هیچ موجود دیگری اعطا نشده است و جوهره و عصاره تمامی عالم آفرینش و نماینده الهی و بزرگترین آیت خداوند است.

در دین آسمانی نه تنها انسان بدست فراموشی سپرده نمی‌شود بلکه انسان گرایی واقعی به معنای کمال توجه به رشد و اعتلای انسان و پرهیز از قربانی کردن او در برابر هر امر دیگر، فقط در ادیان الهی وجود دارد.

به دنبال تحولات شگرفی که در جهان غرب واقع شد، دین الهی جای خود را به مذهب نوین انسان بریده از آسمان یعنی مذهب انسان پرستی داد.

از آن پس تقریبا تمام مکتبهای فلسفی و سیاسی و اجتماعی که پا در عرصه وجود گذاردند همگی در اساس خود منتهی بر
اومانیسم بودند. نکته جالب این که همه مکتبهای قرون اخیر در جهان غرب که داعیه نجات انسان را از چنگال از خود بیگانگی داشته‌اند و خواسته‌اند که او را به انسانیت راستینش برگردانند هر یک از آنها خود نوعی از خود بیگانگی را برای بشر به ارمغان آورده اند.
علاوه بر این، همه آنها یک نوع از خود بیگانگی را که اساس تمام از خود بیگانگی‌های دیگر است قبل از همه به انسان خوش بین و بلکه غفلت‌زده غرب تحمیل کرده‌اند و آن از خود بیگانگی ناشی از قطع پیوند میان انسان و مبدأ هستی است.

چه، ایدئولوژیهای الحادی که در فرهنگ جدید غرب به وجود آمدند عالی‌ترین جلوه حیات آدمی را که همانا در روح متصل به آستان ربوی است از منظر او خارج کرده و به جای مجموعه روح و جسم، تنها کالبد مادی او را به عنوان شخصیت حقیقی انسان به او معرفی کردند.

چه بیگانگی از این بالاتر که آدمی نسبت به وجود و ابعاد وجودی خود بیگانه شود.

سیانتیسم، مارکسیسم و اگزیستانسیالیزم نمونه‌های بارزی از این مکاتب هستند.


"رادیکال بودن به معنی فهم ریشه ای چیزهاست؛ اما برای انسان ریشه خود انسان است. کارل مارکس"
"هر انسانی نمونه خاصی از یک مفهوم عام، یعنی مفهوم انسان است. در آراء کانت، این عامیت تا آنجا پیش می رود که انسان وحشی جنگل ها، انسان در وضع طبیعی و بورژواها همگی در یک تعریف واحد می گنجند، و صفات بنیادین یکسان دارند...جوهر انسان مقدم بر این وجود تاریخی است که ما در تجربه خود با آن رویاروی می شویم."
اومانیسم؛ نویسنده: تونی دیویس؛ مترجم: عباس مخبر
پ.ب.ن: فرق ما و اونا در همین چیزاست، همینه که ما هی در جا می زنیم و اونا روز به روز پیشرفت می کنن، چون اونا از بچگی یاد می گیرن که در این دنیای مادی شکست وجود نداره، ناامیدی معنا نداره؛ اما ما تا یه شکست می خوریم به جایی این که بفهمیم مشکل کجا بوده، میگیم خوب خدا نخواست....

اومانيسم‌ اسلامي‌ چيست‌؟

سه‌ چهره‌ سرشناس‌
1-1- در ميان‌ فيلسوفان‌ ايراني‌، شماري‌ را مي‌توان‌ «انسان‌ مداران‌ اسلامي‌» خواند؛ يعني‌ فهرستي‌ كه‌ عموماً ابن‌مسكويه‌ ، ابوحيان‌ توحيدي‌ (متوفي‌ به‌ سال‌ 399/1009) و استادش‌ ابوسليمان‌ سجستاني‌ (1) (متوفي‌ به‌ سال‌ 372/981) و بسياري‌ از چهره‌هاي‌ فرعي‌ آن‌ عصر را در برمي‌گيرد. دليل‌ اينكه‌ چرا چنين‌ عنواني‌ (براي‌ اين‌ انديشمندان‌) به‌ كار رفته‌ است‌ بيشتر با خصوصيت‌ انديشه‌اي‌ كه‌ اين‌ انديشمندان‌ مطرح‌ كرده‌اند مناسبت‌ دارد كه‌ ظاهراًاز بسياري‌ آثار اسلاف‌ و اخلاف‌ ايشان‌ جسورانه‌تر و بي‌پرده‌تر است‌. آنها ظاهراً مقام‌ دين‌، و حتي‌ مقام‌ اسلام‌، را خفيف‌ شمرده‌اند، البته‌ بدون‌ آنكه‌ اهميت‌ آن‌ را انكار كنند، و وظيفه‌ي‌ خود را مبتني‌ بر تحليل‌ انسان‌ بماهو انسان‌ در تقابل‌ با انسان‌ بماهو مسلمان‌ قلمداد كرده‌اند. آثار ايشان‌ در موارد زيادي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ براي‌ عقل‌ محض‌ اهميتي‌ فراتر از آنچه‌ در نزد بسياري‌ از فلاسفه‌ يافت‌ مي‌شود قايلند. اين‌ انديشمندان‌ در زماني‌ مشغول‌ به‌ كار بودند كه‌ فرهنگ‌ عالم‌ اسلامي‌ اعتماد به‌ نفس‌ فراواني‌ داشت‌ و بغداد مركز فعّال‌ تمدني‌ گسترده‌ داراي‌ صحنهاي‌ متعدد با خدمه‌ي‌ رسمي‌ و طلاب‌ علوم‌ بوده‌ است‌. نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ چهارم‌ / دهم‌ كه‌ آل‌بويه‌ حكومت‌ را در اختيار داشتند شايد نقطه‌ي‌ اوج‌ چيزي‌ باشد كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را «انسان‌ مداري‌» ناميد. از آن‌ پس‌ جمّ غفيري‌ از محصّلان‌ مختلف‌ برغم‌ پيش‌ زمينه‌ها و تعهدات‌ ديني‌ گوناگون‌ به‌ «علوم‌ الاوايل‌» و زبان‌ مشتركي‌ كه‌ درباره‌ي‌ آن‌ تبادل‌ افكار گرايش‌ يافتند. برخي‌ از مفسّران‌ اين‌ عصر، مانند نتون‌ (2) ، مكتب‌ فلسفي‌ فارابي‌ را پيشرو دانسته‌اند و نفوذ فارابي‌ به‌ راستي‌ از اهميتي‌ عظيم‌ برخوردار است‌. يقيناً سرلوحه‌ي‌ اين‌ عصر به‌ دست‌ او رقم‌ خورد و سزاوار است‌ سلسله‌ سندي‌ را مورد توجه‌ قرار دهيم‌ كه‌ او را به‌ عصري‌ كه‌ بر تحليل‌ آن‌ مشغوليم‌ متصل‌ كرده‌ است‌، 

سر چشمه‌: يوحنا ابن‌ حيلان‌ نسطوري‌
1-2- شاگرد مشهور فارابي‌، مسيحي‌ فرقه‌ي‌ يعقوبي‌، يعني‌ ابوزكريا يحيي‌ بن‌ عدي‌ (متوفي‌ 374/984)، است‌ كه‌ در پايه‌گذاري‌ مشرب‌ شرح‌، ترجمه‌ و پژوهش‌ كه‌ بر حيات‌ فلسفي‌ سيطره‌ يافت‌ سعي‌ بليغ‌ داشت‌. شايان‌ ذكر است‌ كه‌ فارابي‌ خود شاگرد يوحنا ابن‌ حيلان‌ نسطوري‌ بوده‌ است‌ و در كار خود بر افلاطون‌ و ارسطو به‌ روايت‌ مسيحيان‌ سرياني‌ كه‌ مشهورترين‌ نماينده‌ي‌ آن‌ متي‌ بن‌ يونس‌ نسطوري‌ بود ابتناء كرد.

شايد انتظار داشته‌ باشيم‌ پيروان‌ مذهب‌ «اصالت‌ انسان‌» اسلامي‌ بر اهميت‌ دين‌ د رپرورش‌ فرد فرهيخته‌ تأكيد داشته‌ باشند و البته‌ دارند، لكن‌ نه‌ با آن‌ شور و اشتياق‌ قلبي‌ تامّي‌ نسبت‌ به‌ اسلام‌ كه‌ طبقه‌ «علما» دارند. به‌ نظر مي‌رسد اسلام‌ بدين‌ جهت‌ مطرح‌ است‌ كه‌ دين‌ زمانه‌ است‌.

 

ابوالخير حسن‌ بن‌ صور بن‌ خمار نسطوري‌ ، ابوعلي‌عيسي‌ بن‌ عشاق‌ بن‌ ضوراء يعقوبي‌ و بسياري‌ از مسلمانان‌ شاخص‌، به‌ خصوص‌ محمد بن‌ عشاق‌ الورّاق‌ (ابن‌ نديم‌)، عيسي‌ بن‌ علي‌، سجستاني‌ و توحيدي‌، جملگي‌ پيروان‌ ابن‌ عدي‌ بودند، شايد ابن‌ مسكويه‌ شاخص‌ترين‌ پرورده‌ي‌ اين‌ مكتب‌ باشد. ولي‌ آنچه‌ در اينجا شايان‌ توجه‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ چكونه‌ اين‌ فضاي‌ فرهنگي‌ آزادانديش‌ پديد آمد. اين‌ فضا برآمده‌ از افكار مسلمانان‌، مسيحيان‌، يهوديان‌ و ملحدان‌ بود و شايد حتي‌، از اين‌ هم‌ مهم‌تر، برآمده‌ از افكار درون‌ يك‌ گروه‌ ديني‌ صرف‌ نظر از تفاوتهاي‌ مربوط‌ به‌ تعاليم‌ بوده‌ باشد. سررشته‌ي‌ اين‌ توافق‌ خاصي‌ نمي‌تواند ادعاي‌ تملك‌ انحصاري‌ آن‌ را داشته‌ باشد. اين‌ گروه‌ از انديشمندان‌ كه‌ «انسان‌ انگارند» و بخشي‌ از آنهاكه‌ مسلمان‌ بوده‌ و «انسان‌ انگاران‌ اسلامي‌» هستند اين‌ چنين‌ توصيف‌ شده‌اند.

انسان‌ انگاران‌ اسلامي‌ و يوناني‌
1-3- هر چند شايد بپرسيد كه‌ اين‌ توصيف‌ تا چه‌ اندازه‌ صحيح‌ است‌. همان‌ طور كه‌ كريمر (3) (1986) نشان‌ مي‌دهد كه‌ حوزه‌ي‌ بسيار وسيعي‌ از انديشه‌هاي‌ نظري‌ با «اصالت‌ انسان‌» سازگار است‌، ظاهراً تفاوتهايي‌ ميان‌ تصور يوناني‌ درباره‌ي‌ ماهيت‌ انسان‌ و تصور رايج‌ در اين‌ زمينه‌ در ميان‌ فلاسفه‌ وجود دارد. به‌ يقين‌ ميان‌ عقيده‌ به‌ كليت‌ عقل‌ بي‌مدد (وحي‌) و نقش‌ دين‌ در محيط‌ فرهنگي‌ اسلامي‌ و سنتي‌ تفاوتهاي‌ مهمي‌ در كار است‌، اما شباهتهاي‌ جالب‌ توجهي‌ نيز در اين‌ ميان‌ وجود دارد. شايد بيشترين‌ قرابت‌ درباب‌ تعليم‌ و تربيت‌ باشد. «ادب‌» در لغت‌ عرب‌ دقيقاً معادل‌ با «پايديا» در لغت‌ يوناني‌ است‌ و متضمن‌ شرايط‌ لازم‌ براي‌ بار آوردن‌ فردي‌ آراسته‌، باوقار، مؤدب‌ و فرهيخته‌ است‌. در واقع‌، فردي‌ كه‌ به‌ خوبي‌ با زندگي‌ درباري‌ عصر سازگاري‌ داشته‌ باشد آن‌ هنگام‌ كه‌ ديوان‌سالاري‌ گسترده‌ي‌ امپراطوري‌ به‌ تعداد زيادي‌، كارمند منشي‌، كاتب‌ و درباري‌ نيازمند است‌، ممكن‌ است‌ بپرسيم‌ در اين‌ نوع‌ تعليم‌ و تربيت‌ چه‌ مجالي‌ براي‌ دين‌ بر جا خواهد ماند. شايد انتظار داشته‌ باشيم‌ پيروان‌ مذهب‌ «اصالت‌ انسان‌» اسلامي‌ بر اهميت‌ دين‌ د رپرورش‌ فرد فرهيخته‌ تأكيد داشته‌ باشند و البته‌ دارند، لكن‌ نه‌ با آن‌ شور و اشتياق‌ قلبي‌ تامّي‌ نسبت‌ به‌ اسلام‌ كه‌ طبقه‌ «علما» دارند. به‌ نظر مي‌رسد اسلام‌ بدين‌ جهت‌ مطرح‌ است‌ كه‌ دين‌ زمانه‌ است‌. 

نسبت‌ اومانيستهاي‌ اسلامي‌ با ارسطو
1-4- اومانيستهاي‌ اسلامي‌ همانند پيروان‌ خوب‌ ارسطو علوم‌ را به‌ دو بخش‌ تقسيم‌ مي‌كنند، يكي‌ علوم‌ عملي‌ و ديگري‌ علوم‌ نظري‌؛ فقه‌ و كلام‌ را در زمره‌ي‌ بخش‌ اول‌ مي‌آورند، كه‌ مؤيد اين‌ برداشت‌ است‌ كه‌ شكل‌ آموزش‌ مورد بحث‌، صرف‌نظر از طبيعت‌ تعهد ديني‌ كه‌ در بطن‌ آن‌ مطرح‌ است‌ و سنت‌ ادبي‌اي‌ كه‌ آن‌ طبيعت‌ بر شالوده‌ي‌ آن‌ استوار است‌، فرق‌ چنداني‌ با الگوي‌ يوناني‌اش‌ ندارد.
البته‌ ما در اينجا صرفاً نبايد به‌ نظريه‌هاي‌ خاصي‌ كه‌ «انسان‌

اومانيسم‌ اسلامي‌، با قيد اسلامي‌ بودن‌ آن‌ براي‌ متفكران‌ مسلماني‌ كه‌ به‌ ابن‌مسكويه‌ ختم‌ مي‌شود به‌ كار مي‌رود. در واقع‌ الزامات‌ ديني‌ مسلمانان‌، ايشان‌ را به‌ جامعه‌اي‌ كه‌ عضوي‌ از آن‌ هستند نزديك‌تر مي‌كند. شعائر ديني‌ فعاليت‌ ايشان‌ را در بطن‌ آن‌ جامعه‌ معين‌ مي‌كند و روابط‌ ايشان‌ را با ديگران‌ بيان‌ مي‌دارد، و بديهي‌ است‌ كه‌ در درون‌ چنين‌ اجتماعي‌ دين‌ نقش‌ برجسته‌اي‌ را ايفا مي‌نمايد.

انگاران‌» مطرح‌ كرده‌اند نظر كنيم‌. يكي‌ از صور ادبي‌ مخصوص‌ اين‌ دوره‌ ساختار «ادبيات‌ حكمي‌» آن‌ است‌، كه‌ شامل‌ كلمات‌ قصار، برهانها، حكايات‌، شرح‌ احوال‌. شرح‌ پديده‌هاي‌ طبيعي‌اي‌ مي‌شود كه‌ عموماً مبناي‌ محكمي‌ در يونان‌ باستان‌ دارند كه‌ سبك‌ زندگي‌ در ضمن‌ امثال‌ و حكم‌ فرحبخش‌ گذشتگان‌ عرضه‌ شود. مداركي‌ در دست‌ است‌ كه‌ نشان‌ مي‌دهند اين‌ متون‌ در طيف‌ گسترده‌اي‌ از اقشار رواج‌ داشته‌ است‌ و آنان‌ كه‌ خود مي‌دانسته‌اند غالباً از آن‌ متون‌ شاهد مثال‌ مي‌آورده‌اند. مي‌توان‌ فرض‌ كرد كه‌ بحث‌ جدي‌تر اين‌ متون‌ شامل‌ تحليل‌ و توضيح‌ معاني‌ نقل‌ و قولها و نشان‌ دادن‌ ارتباط‌ آنها با زندگي‌ و انديشه‌ معاصر مي‌باشد. توجه‌ به‌ اين‌ سبك‌ نگارش‌ از اين‌ جهت‌ مهم‌ است‌ كه‌ زندگي‌ معاصر در جهان‌ اسلام‌ را به‌ تمدن‌ رسمي‌ در بستر يك‌ شبكه‌ي‌ جهاني‌ ظاهراً پيوسته‌ مبتني‌ بر خرد جاويدان‌ پيوند مي‌زند؛ عنوان‌ يكي‌ از كتابهاي‌ ابن‌مسكويه‌ « جاودان‌ خرد » است‌. بنابراين‌، وصف‌ «انسان‌ مدار» ظاهراً وصفي‌ بسيار سزاوار است‌. 

انسان‌ مداران‌ اسلامي‌ با رازي‌ مرزبندي‌ دارند
1-5- لازم‌ است‌ ميان‌ اين‌ شكل‌ از «انسان‌ مداري‌» و رويكرد بسيار راديكالي‌ كه‌ متفكراني‌ نظير ابن‌راوندي‌ (245 هجري‌ قمري‌ / 910 ميلادي‌) و ابوبكر رازي‌ (313 هجري‌ قمري‌/ 925 ميلادي‌) داشتند تمايز قايل‌ شويم‌. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ رازي‌ دين‌ را اثري‌ ناميمون‌ مي‌دانست‌ كه‌ به‌ جاي‌ خود صرفاً بايد با عقل‌ به‌ آن‌ پرداخت‌، آن‌ هم‌ بدون‌ آنكه‌ براي‌ عقل‌ مانع‌ و عايقي‌ نهاده‌ شود. دين‌ صرفاً طريقي‌ براي‌ تبيين‌ حقايق‌ براي‌ آنان‌ كه‌، همچون‌ فلاسفه‌، قادر به‌ فهم‌ نظري‌ آنها نيستند نمي‌باشد، بلكه‌ واقعاً نهادي‌ است‌ كه‌ مي‌تواند باورهاي‌ غلط‌ را رواج‌ دهد، و برخي‌ از اشكال‌ مهم‌ آن‌ معمولاً جادوگران‌ و شيادان‌ هستند. 

اومانيسيم‌ با قيداسلامي‌ يعني‌ چه‌؟
3-8- اومانيسم‌ اسلامي‌، با قيد اسلامي‌ بودن‌ آن‌ براي‌ متفكران‌ مسلماني‌ كه‌ به‌ ابن‌مسكويه‌ ختم‌ مي‌شود به‌ كار مي‌رود. در واقع‌ الزامات‌ ديني‌ مسلمانان‌، ايشان‌ را به‌ جامعه‌اي‌ كه‌ عضوي‌ از آن‌ هستند نزديك‌تر مي‌كند. شعائر ديني‌ فعاليت‌ ايشان‌ را در بطن‌ آن‌ جامعه‌ معين‌ مي‌كند و روابط‌ ايشان‌ را با ديگران‌ بيان‌ مي‌دارد، و بديهي‌ است‌ كه‌ در درون‌ چنين‌ اجتماعي‌ دين‌ نقش‌ برجسته‌اي‌ را ايفا مي‌نمايد. شايد در برخي‌ اجتماعات‌ دين‌ اهميت‌ كمتري‌ داشته‌ باشد، يا حتي‌ هيچ‌ اهميتي‌ نداشته‌ باشد. علاوه‌ بر اين‌، در جوامعي‌ كه‌ داراي‌ ادياني‌ متفاوت‌ هستند براي‌ اينكه‌ شخص‌ بتواند در مسالمت‌ به‌ سر برده‌ و اعمال‌ مدني‌ عادي‌ خود را كه‌ مددكار يك‌ وجود صلح‌آميز است‌ انجام‌ دهد لازم‌ است‌ تكاليفي‌ را كه‌ آن‌ اديان‌ مشخص‌ كرده‌اند به‌ جا آورد. چنانچه‌ شخص‌ وظايف‌ متعارف‌ خود را به‌ جا آورد نه‌ تنها زندگي‌ را براي‌ او آسوده‌تر مي‌كند بلكه‌ همچنين‌ ارتقاء انديشه‌ي‌ او را به‌ سوي‌ سطوح‌ عالي‌تري‌ از تجريد ممكن‌ مي‌سازد.
در اينجا بدنيست‌ اشاره‌ كنيم‌ كه‌ در مذهب‌ نو افلاطوني‌ (كه‌ همه‌ي‌ پيروان‌ فارابي‌ با آن‌ مأنوس‌ بودند،) به‌ سهولت‌ مي‌توان‌ براي‌ انديشه‌، قابليت‌ سير در مراتب‌ گوناگون‌ را در نظر گرفت‌ تا حدّي‌ كه‌ با مجرّدترين‌ مرتبه‌اي‌

پندهاي‌ زيادي‌ عرضه‌ شده‌ است‌، واين‌ پندها در راستاي‌ آن‌ سبك‌ زندگي‌ است‌ كه‌ خالق‌ يكتا سفارش‌ كرده‌ است‌. ما در اينجا امتزاجي‌ ا زتأثيرات‌ فرهنگهاي‌ عربي‌، فارسي‌، اسلامي‌ و كلاسيك‌ و به‌ خصوص‌ آيين‌ تصوف‌ را مي‌يابيم‌ كه‌ به‌ نحوي‌ مطرح‌ شده‌ است‌ تا خوانندگان‌ را قادر سازد وضعيت‌ مناسبي‌ را در خويشتن‌ براي‌ پيروي‌ از مكارم‌ اخلاق‌ گسترش‌ دهند.

كه‌ ما انسانها قابليت‌ آن‌ را داريم‌ متحد شود. اما ترديدي‌ نيست‌ كه‌ اين‌ طرح‌ از تكامل‌پذيري‌ انديشه‌ در وهله‌ي‌ اول‌ با تصور ديني‌ فاصله‌ دارد، و بلكه‌ از يك‌ متن‌ فلسفي‌ برخاسته‌است‌ كه‌ هدف‌ آن‌ مصالحه‌ي‌ ديدگاه‌ خاص‌ افلاطوني‌ و ارسطويي‌ است‌. مذهب‌ نوافلاطوني‌ اين‌ مناسبت‌ را دارد كه‌ از آن‌ كاملاً بهره‌برداري‌ ديني‌ بشود، زيرا از اتصال‌ ميان‌ اين‌ جهان‌ با خالق‌ آن‌ تبييني‌ به‌ دست‌ مي‌دهد كه‌ مي‌تواند با بافتهاي‌ ديني‌ كاملاً متفاوت‌ به‌ خوبي‌ وفق‌ پيدا كند.
از سوي‌ ديگر دين‌ اسلام‌، بنا به‌ رأي‌ غالب‌، بهترين‌ زبان‌ را براي‌ بيان‌ حقايق‌ فلسفي‌ واجد است‌ و فارابي‌ و پيروان‌ او استدلال‌ مي‌كنند كه‌ مسلمانان‌ نسبت‌ به‌ غير مسلمانان‌ مزيتي‌ دارند و آن‌ اينكه‌ دين‌ آنها از ديدگاه‌ سياسي‌ به‌ نحو بسيار ماهرانه‌اي‌ سازمان‌ يافته‌ است‌. با اين‌ حال‌، آنچه‌ «انسان‌ مداران‌» اسلامي‌ مي‌بايد بپذيرند اين‌ است‌ كه‌ متفكران‌ كلاسيك‌ مي‌توانستند انديشه‌ي‌ خود را در امتداد خطوطي‌ مناسب‌ تكميل‌ كنند، حيتثي‌ بدون‌ استمداد از وحي‌ الهي‌،آن‌ هم‌ درست‌ به‌ طريقي‌ اسلامي‌؛ هر چند آنها بر اين‌ اعتقاد بودند كه‌ فلسفه‌ منشائي‌ الهي‌ داشته‌ است‌ و از طريق‌ انبياء سلف‌ آورده‌ شده‌ است‌. چيزي‌ كه‌ در طول‌ قرون‌ و اعصار تا زمان‌ يونان‌ باستان‌ دگرگون‌ شده‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ ادياني‌ منبعث‌ شده‌اند كه‌ به‌ مسير كمال‌ با فصاحت‌ بيشتري‌ پرداخته‌اند، به‌ ويژه‌ براي‌ بخشهايي‌ از جامعه‌ كه‌ صرفاً قادرند قسمتي‌ از اين‌ مسير را بپيمايند، لكن‌ طبيعت‌ ذاتي‌ آن‌ كمال‌ نظري‌ دگرگون‌ ناشده‌ باقي‌ مانده‌ است‌. 

جاي‌ پاي‌ عقل‌ نيست‌
1-7- اين‌ مطلب‌ وضوح‌ بيشتري‌ مي‌يابدآن‌گاه‌كه‌ ما رساله‌هاي‌ متعددي‌ را كه‌ «انسان‌ مدران‌» اسلامي‌ در موضوع‌ اخلاق‌ فراهم‌ آورده‌اند بررسي‌ كنيم‌. آين‌ آثار متضمن‌ استنتاج‌ منطقي‌ از صورت‌ عقلي‌ عملي‌ ارسطويي‌ است‌. پندهاي‌ زيادي‌ عرضه‌ شده‌ است‌، واين‌ پندها در راستاي‌ آن‌ سبك‌ زندگي‌ است‌ كه‌ خالق‌ يكتا سفارش‌ كرده‌ است‌. ما در اينجا امتزاجي‌ ا زتأثيرات‌ فرهنگهاي‌ عربي‌، فارسي‌، اسلامي‌ و كلاسيك‌ و به‌ خصوص‌ آيين‌ تصوف‌ را مي‌يابيم‌ كه‌ به‌ نحوي‌ مطرح‌ شده‌ است‌ تا خوانندگان‌ را قادر سازد وضعيت‌ مناسبي‌ را در خويشتن‌ براي‌ پيروي‌ از مكارم‌ اخلاق‌ گسترش‌ دهند. در باديِ نظر، اين‌ رساله‌ها قدري‌ سخيف‌ به‌ نظر مي‌رسند، و شايد از نظر تاريخي‌ به‌ جهت‌ منعكس‌ كردن‌ اسلوب‌ خاصي‌ از كمال‌ در بافتي‌ تاريخي‌ جالب‌ توجه‌ باشند، اما به‌ جهت‌ فقدان‌ باريك‌ بينيهاي‌ فلسفي‌ و مبالغه‌ي‌ در استدلال‌ مأيوس‌ كننده‌ هستند. آنچه‌ ما در اينجا در اختيار داريم‌ تصويري‌ است‌ از اينكه‌ شخصي‌ كه‌ وفادار به‌ يك‌ رشته‌ اصول‌ فلسفي‌ است‌ (كه‌ عمدتاً از انديشه‌ي‌ پارسي‌ و يوناني‌ با دامنه‌ي‌ تنوع‌ بسيار سرچشمه‌ مي‌گيرند) چگونه‌ بايد زندگي‌ كند. 

آيا آراء امثال‌ ابن‌ مسكويه‌، فلسفي‌ است‌؟
1-8- تا به‌ امروز، در غرب‌، اين‌ نوع‌ نگارش‌، فلسفي‌ محسوب‌ نمي‌شود. تمايل‌ بر اين‌ است‌ كه‌ اين‌ نوع‌ نگارش‌ فلسفه‌ي‌ واقعي‌ دانسته‌ نشود و در زمره‌ي‌ ادبيات‌ به‌ شمار آيد به‌

اين‌ فلاسفه‌ را بايد «اسلامي‌» بناميم‌ بدين‌ جهت‌ كه‌ در دورن‌ شرايط‌ و پيش‌ فرضهاي‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ عمل‌ كرده‌اند، لكن‌ نبايد استنباط‌ شود كه‌ آنها مقدمات‌ براهين‌ خود را از دينشان‌ برگرفته‌اند. در واقع‌، آنها مايل‌اندبراي‌ مواردي‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ از طريق‌ نمونه‌هايي‌ از يونان‌ توضيح‌ داده‌ مي‌شدند نمونه‌هايي‌ از اسلام‌ ذكر كنند.

اين‌ معنا كه‌ محصولي‌ است‌ كه‌ مشكل‌ اصلي‌ آن‌ ادبي‌ است‌ لكن‌ گرايش‌ مختصري‌ نيز به‌ فلسفه‌ دارد. اشكال‌ اينجاست‌ كه‌ اين‌ رساله‌هاي‌ اخلاقي‌ متضمن‌ كوششي‌ است‌ براي‌ عرضه‌ي‌ يك‌ موضوع‌ نظري‌ به‌ صورتي‌ عملي‌. اين‌ صورت‌ عملي‌ متشكل‌ از اجزاء فلسفي‌ بسيار مختلفي‌ است‌، لكن‌ آن‌ اجزاء در مجموع‌ نظريه‌اي‌ معقول‌ با دلالتهاي‌ محسوس‌ براي‌ يك‌ زندگي‌ عملي‌ است‌. در اين‌ صورت‌، خوانندگان‌ قادراند در اين‌ مورد فكر كنند كه‌ چگونه‌ دست‌ به‌ كار تغيير زندگاني‌ خويش‌ شوند بدين‌ منظور كه‌ نحوي‌ از غايب‌ را كه‌ مي‌توانند به‌ دست‌ آورند در نظر گيرند، و اين‌ بدون‌ ترديد فرايندي‌ طولاني‌ و پيجيده‌ است‌، با اين‌ حال‌ يقيناً فرايندي‌ است‌ كه‌ تأملي‌ فلسفي‌ بر فرايندهاي‌ دخيل‌ به‌ آن‌ مدد رسانيده‌ است‌. ما بايد به‌ خاطر داشته‌ باشيم‌ كه‌ فلاسفه‌ي‌ اسلامي‌ در اين‌ راستا تا چه‌ اندازه‌ به‌ اسلاف‌ يوناني‌ خود هم‌ در زمان‌ و هم‌ در تمايل‌ نزديك‌ بوده‌اند.
قصد نداريم‌ وقت‌ زيادي‌ صرف‌ آن‌ نمونه‌هاي‌ عملي‌ كنيم‌ كه‌ فيلسوفان‌ يوناني‌ كوشش‌ بسياري‌ در ساختن‌ و پرداختن‌ آن‌ كرده‌اند، بلكه‌ ترجيح‌ مي‌دهيم‌ يكسره‌ بر مسائل‌ مفهومي‌اي‌ كه‌ آنها توليد كردند متمركز شويم‌. با وجود اين‌، يقياً توضيح‌ روشن‌ و آشكار لوازم‌ عملي‌ تبعيت‌ از غايتي‌ معين‌ فوايدي‌ را در بردارد، و «انسان‌ مداران‌» اسلامي‌ كوشش‌ فراواني‌ دراين‌ جهت‌ به‌ خرج‌ دادند. همين‌ تأكيد بر عمل‌ و مصداق‌ بود كه‌ سهم‌ به‌ سزايي‌ در همگاني‌ كردن‌ نوشته‌هاي‌ آنها داشت‌ و بسي‌ بيش‌ از آثار اصلي‌ فلاسفه‌ي‌ بزرگ‌ در مدت‌ بسيار طولاني‌ مورد استقبال‌ خوانندگان‌ قرار گرفت‌. 

1-9- اين‌ فلاسفه‌ را بايد «اسلامي‌» بناميم‌ بدين‌ جهت‌ كه‌ در دورن‌ شرايط‌ و پيش‌ فرضهاي‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ عمل‌ كرده‌اند، لكن‌ نبايد استنباط‌ شود كه‌ آنها مقدمات‌ براهين‌ خود را از دينشان‌ برگرفته‌اند. در واقع‌، آنها مايل‌اندبراي‌ مواردي‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ از طريق‌ نمونه‌هايي‌ از يونان‌ توضيح‌ داده‌ مي‌شدند نمونه‌هايي‌ از اسلام‌ ذكر كنند. بنابراين‌، تلقي‌ اين‌ است‌ كه‌ اسلام‌ قطعه‌ي‌ ديگري‌ از نوعي‌ چينش‌ است‌ كه‌ براي‌ تكميل‌ كلّ نقشه‌ مفيد است‌، لكن‌ تا وقتي‌ كه‌ چارچوبي‌ عام‌ از قبيل‌ چنين‌ نوشته‌هاي‌ «انسان‌ مدارانه‌» فراهم‌ باشد بسيار بعيد است‌ كه‌ بتواند نقش‌ كليدي‌ در خود نقشه‌ داشته‌ باشد.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

نیچه می گوید: کثرت و پراکندگی محرکه ها (انگیختارها)وفقدان هرگونه سامانی درمیان انها به یک اراده ضعیف می انجامد،همسویی و هماهنگی انها در سایه ئ یک محرکه برتر یکتا به اراده قوی می انجامد . در حالت نخست ،نوسان است و نبود یک گرانیگاه(مرکز ثقل )،در حالت دوم ،صراحت و جهت روشن .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

با اطمینان کامل می گویم که علت بسیاری از ارزشها فقر به معنایی گسترده تر از جنبه ها ی مادی و ناتوانی انسان است وهر قدر انسان توانا تر شود آن ارزشها کمرنگتر می شوند مثلا زمانی که راننده بتواند بر خطر آسیب دیدن یا آسیب رساندن در برخوردهای احتمالی چیره شود دیگر نیازی به ارزشهائی مثل رعایت قوانین راهنمائی و رانندگی ندارد اگر هر فرد می توانست برای خودش خیابانی اختصاص داشته باشد دیگر نیازی به پلیس راهنمائی نبود ولی محدودیت مالی و خاکی سبب می شود انسانها برای تردد خیابانها را بنا بر قوانینی شریک شده وارزشگذاری کنند شاید هم اگر خودروها طوری طراحی شوند تا باهم برخورد نکنند و یا میادین . پلها و خیابانها به گونه ای طراحی شوند که هرگز ترافیک ایجاد نشود دیگرنیازی به پلیس راهنمائی آن هم با این تعداد فعلی نباشد بنابراین تمدن بزرگ جهانی و انسان کامل روزی به وجود می آید که دیگر انسان خود را در بند محدودیتهای گوناگون نبیند در پایان اگر این سوال پرسیده شود که آیا پیامبران در اوج محدودیتهای زمان خودشان انسان کامل بوده اند؟ پاسخ را ارجاع می دهم به توضیحات پیشینم درباره ی نسبی بودن انواع فقر و ثروت .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

دموکراسی را در زمان و مکانی خاص می توان ستود آنجا که مردم بتوانند خطای تصمیم خود را اصلاح کنند اگر جز این باشد حکومت پس از خدا سزاوار اشراف و نخبگان است این نخبگان نیستند که باید هم ردیف عامه شوند این مردم هستند که باید به طبقه ی شایستگان صعود کنند دموکراسی مانند خون سرخی است که به صورت طبیعی سیاه می شود ونیاز به پالایش مجدد دارد واگر آزادی بیان .انتخابات آزاد و انتقادی نباشد آن سیستم دیگر دموکراسی نیست درجهان امروز ...چگونه می توانیم لایق زمین متحد باشیم اگر حق معجزه نداشته باشیم                                                           علی اکبری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 
 نیچه در کتابش فراسوی نیک و بد مطرح می کند که باید از دگم گرایی ها در اندیشه فلسفی دوری کرد. او حقیقت گرایی مطلق افلاطون را زیر سئوال می برد و جستجوی خیر و حقیقت مطلق را باطل می داند. وی می گوید که برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند. نیچه می گوید که باید در تضادهای دوگانه شک کرد. نیز می گوید از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. اگر چه نیچه مطرح می کند که چه بسا این ارزش گذاری ها اشتباه و ظاهربینانه است. از نظر وی نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم. او احکام نادرست را برای زندگی بشری ضروری می انگارد و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی می داند. از نظر او فلسفه فراسوی نیک و بد ضروری ست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

برخی از محققين تصور ميکنند که فلسفه نيچه جدای از اشارات او درباره زنان نميتواند فهميده يا تحليل شود. اگرچه ميتوان نيچه و آثار او را همچنان که برای دهه ها خوانده شده است بخوانيم، يعنی بدون توجه به گفته های او درباره زنان و استفاده او از استعارات زنانه. اما خواننده دقيق با نگاهی هرچند گذرا به اينچنين گفته ها و استعاراتی، به زودی درمی يابد که آنها در همه جای نوشته های نيچه حضور دارند و سخت است که فلسفه او را بدون توجه به اين گفته ها و استعارات تفسير کرد. از همينرو است که فمينيستهای معاصر نيز متمرکز شده اند که گفته های نيچه را درباره زنان و زنانگی چگونه بايد تفسير کرد و آنچه آنان در اينباره يافته اند، نه ظاهر اهانت آميز و سخره گر گفته های نيچه؛ که تلاش او برای بدست آوردن سبک جديدی از گفتار، نوشتار و تفکر است که ميتواند برای فلسفه فمينيستی بسيار سودمند واقع شود. كتاب زن در تفكر نيچه نوشته ي نوشين شاهنده بحث خود را با مبانی تفکر نيچه آغاز کرده و سعی دارد خواننده را با نحوه تفکر او و آنچه که بر آرا و افکارش تاثير گذاشته آشنا سازد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

این نوشته ترجمه ای است از (Robert Nozick) بقلم (Anja Steinbauer) که در شماره 35 مجله (Philosophy Now) به تاریخ مارس 2002 در ایالات متحده آمریکا بچاپ رسیده است. مردی بلند قد با موهای خاکستری در جایگاه سخنران انجمن فلسفی آمریکا قرار گرفت و با اشتیاق و شتاب شروع به سخن راندن نمود. حرکات دست و صورتش نشان از انرژی توصیف ناپذیرش داشتند. همزمان چند صد فیلسوف در سالن کنگره به او و قدرت تکلمش خیره شده بودند و مشتاقانه حرفهایش را دنبال میکردند. واژه گانی همچون جذاب، تیزبین و مشتاق شاید بتوانند توصیف کننده استاد فلسفه هاروارد باشند.  در 16 نوامبر 1938 از والدین مهاجر روس در بروکلین دیده به جهان گشود. در همان سالهای کودکی و هنگامی که دوران تحصیل ابتدایی را سپری میکرد، به فلسفه علاقمند شد. او دوران آغازین تجربه برای آموختن را در کتابش "زندگی آزموده شده"[1] : 1989 چنین توصیف میکند

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 
 این نوشته ترجمه ایست  از عنوان  (R.M. Hare) بقلم  (Dr. Piers Benn)  که در شماره 35 نشریه  (Philosophy Now) در مارس 2002 در ایالات متحده آمریکا بمناسبت درگذشت فیلسوف بچاپ رسیده است. دکتر پیرز بن مدرس "اخلاقیات در طب" در ایمپریال کالج لندن و قبل از آن مدرس "فلسفه جامع" در دانشگاه لیدز بوده است. او کتابی با عنوان (Ethics) چاپ (UCL Press, 1998) نوشته است و تخصص ایشان در فلسفه اخلاق می باشد.در متن قالباً به اصطلاحاتی اشاره می شود که تاریخچه آنان ممکن است به نظریات بنیادین قرون هجدهم به بعد مربوط باشد لذا خواننده نیازمند دانستن حداقلی از تاریخ تکامل ایده های فلسفی است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 
ويلارد ون اورمن كواين در سال 1908 در شهر آركون، ايالت اوهايوى آمريكا به دنيا آمد. پدرش كلويد رابرت كواين كارمند و مادرش هريت اليس ون اورمان كواين معلم بودند. او دوران كودكى شاد و سرزنده اى در آركون گذراند كه در خودزندگينامه اش «دوران زندگى من» (The Time of my Life) (۱۹۸۵) به توصيف آن پرداخته است. او تحصيلات دانشگاهى اش را با رشته رياضى در دانشگاه اوبرلين آغاز كرد و در سال 1930 ليسانسش را دريافت كرد. استعدادها و علائق متنوع او از يك طرف در رياضيات، علوم و روانشناسى و از جانب ديگر در زبان، ادبيات و شعر نهايتاً او را به جانب فلسفه كشاند.

خود او به تأثير كتاب مجموعه نوشته هاى ادگار آلن پو و نوشته «اوركا» در آن برخود اشاره مى كند كه علاقه فلسفى اش را به ماهيت چيزها برانگيخت. علت انتخاب رياضيات براى دوره ليسانسش اين بود كه از دانشجويى با اطلاع در مورد «فلسفه رياضى» راسل شنيد و به نظرش آمد كه راهى براى تركيب علايقش به فلسفه و نيز رياضيات يافته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

الدين برلين كه در شهر ريكا در لاتويا مي زيستند يهودياني سكولار بودند، اما پدربزرگ و مادربزرگش بر اجراي آداب سنتي مذهب اصرار مي ورزيدند. پدر آيزايا تاجر الوار بود و واگن هاي چوبي تخت خوابدار به راه آهن تزاري مي فروخت. در جريان نخستين جنگ جهاني و به دنبال پيشروي آلمان ها به سمت ريكا در 1915، خانواده برلين ابتدا به آندرناپل و سپس در 1917 به پتروگراد رفتند و سپس از بروز انقلاب بلشويكي در روسيه، چون اوضاع را نامساعد تشخيص دادند، به انگلستان كوچ كردند. آيزاياي 12 ساله پس از طي دوران مقدماتي تحصيل، به سال 1928 به دانشگاه آكسفورد رفت و ليسانس خود را در رشته ادبيات كلاسيك، فلسفه و علوم سياسي اخذ كرد و آن گاه به قصد روزنامه نگار شدن درخواستي به روزنامه «گاردين» نوشت، اما در مصاحبه ورودي توفيق نيافت و به صرافت ادامه تحصيل در رشته حقوق افتاد.در ايـن هنـگام يـكـي از اسـاتيــد نيــوكـالـج (New College)  آكسفورد كه با وي دوست بود او را به عنوان مدرس فلسفه به اين كالج دعوت كرد. مقارن با همين زمان كالج آل سولز (All Souls) نيز يك بورس تحقيقاتي به او اعطا كرد. به اين ترتيب برلين تا سال 1928 كه رسما به عضويت كادر علمي نيوكالج درآمد، از مزاياي هر دو مسئوليت خود بهره مي برد. كتاب كوچك «زندگي و محيط اجتماعي كارل ماركس» كه به سال 1929 انتشار يافت، محصول پژوهش او براي كالج آل سولز بود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

پيشگفتار
کارل رايموند پوپر (١) در سال1902 ميلادی در حومه‌ی شهر وين، در يک خانواده‌ی يهودی که به مسيحيت پروتستان گرويده بود، زاده شد. دوران بلوغ او مصادف با سالهای دشوار جنگ جهانی اول بود. فقر و مسکنت اقشار وسيع مردم در سالهای پس از جنگ، او را به سوی انديشه‌های سوسياليستی سوق داد. مدت کوتاهی عضو حزب کمونيست شد، ولی به سرعت از آن روی گرداند. با اين حال به اعتراف خود تا مدتها همچنان سوسياليست باقی ماند و معتقد بود که اگر سوسياليسم با آزادی‌های فردی تلفيق پذير باشد، باز هم سوسياليست خواهد بود، زيرا که او آزادی را مهم‌تر از برابری می‌داند و اعتقاد دارد که اگر آزادی از بين برود، بين بندگان برابری هم باقی نخواهد ماند. پوپر در سال ١٩٢٤ تحصيلات دانشگاهی خود را در رشته‌های رياضی و فيزيک به پايان رسانيد و چهار سال پس از آن، موفق به اخذ دکترای فلسفه و روانشناسی از دانشگاه وين شد. از سال ١٩٣٠ در رابطه با «حلقه‌ی وين» (٢) قرار گرفت که محفلی از انديشمندان اتريشی با گرايش فلسفی پوزيتيويستی بود. به توصيه‌ی فعالين اين محفل از جمله «کارناپ»(٣)، نخستين اثر فلسفی خود به نام «دو مسأله‌ی اساسی نظريه‌ی شناخت» را به رشته‌ی تحرير درآورد که بعدها در سال ١٩٣٤ به صورت تلخيص شده، تحت عنوان «منطق پژوهش» (٤) منتشر و موجب شهرت علمی او گرديد. اين کتاب تأثير قابل ملاحظه‌ای بر روی اعضای «حلقه‌ی وين» داشت و استدلالات آن موجب پاره‌ای تجديدنظرها در ديدگاههای اعضای اين محفل شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

هانا آرنت در سال ۱۹۰۶ در ليندن واقع در نزديكى هانوفر و در يك خانواده‌ى مرفه يهودى چشم به جهان گشود. والدين وى اگر چه ليبرال و غيرمذهبى بودند، اما  هانا را با اين روحيه تربيت كردند كه در مقابل يهودى‌ستيزى ساكت ننشيند. هانا آرنت پس از پايان دوره‌ى متوسطه، در ۱۸ سالگى در دانشگاه ماربورگ به تحصيل فلسفه، يزدان‌شناسى و زبان يونانى پرداخت. هانس يوناس فيلسوف آلمانى بعدها در تجديد خاطره با آرنت، از دانشجوى جوان فوق‌العاده‌ و بى‌نظيرى سخن گفته بود كه در دانشگاه ماربورگ با جستارهاى بحث برانگيز خود، در ميان دانشجويان چپ به دليل موضع انتقادى خود نسبت به ماركسيسم و علاقه به دولت‌شهرهاى يونانى به عنوان «محافظه‌كار» و در ميان محافل محافظه‌كار به دليل علاقه‌ى خود به شوراهاى پس از انقلاب به عنوان «چپ» شناخته مى‌شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

يكى از نوابغ فلسفه كه به حق مى توان او را فيلسوفى مولف در قرن بيستم ناميد «لودويگ ويتگنشتاين» است. نابغه اى كه در مدت زندگانى اش دو دوره فلسفى متفاوت را پشت سر گذاشت و آثارش در فلسفه زبانى و تحليلى تاثيرات عميقى در ميان فيلسوفان هم عصر و بعد از خودش به وجود آورد. ويتگنشتاين در 1889 در وين چشم به جهان گشود و در سال 1908 به انگلستان رفت تا دانشجوى بخش مهندسى دانشگاه منچستر شود. در آنجا به تحقيق در علوم هوانوردى پرداخت اما مطالعه رياضى لازم براى آن تحقيق باعث شد به مبانى رياضيات علاقه مند شود. در سال 1911 به كمبريج آمد تا زير نظر «راسل» مبانى رياضيات بياموزد و همانجا تحت تاثير او به فلسفه روى آورد. اولين مقاله فلسفى او را كه «راسل» خواند شكى برايش نماند كه با نابغه اى روبه رو است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

هنری برگسون فیلسوف زمان دانی است که در زمان گم می شود. ایده هایش مانند بسیاری دیگر از اندیشمندان که در زمان طرح شدنشان طرد میگردند، منفور و به دست فراموشی سپرده می شوند اما سیر طبیعی تاریخ مردمان را باز میگرداند و دهه ها شاید هم قرن ها بعد بدان چیزهایی که روزگاری نفرین زمین و زمان گشته بودند عشق می ورزند. از برای اینکه نویسنده این مقاله به خوبی در این مسیر قدم گذاسته است بیش از این داستان افکارش نمی گویم که تکرار مکررات نباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

  آرتور شوپنهاور در سال‌ 1788 در شهر دانتزیگ‌ یا گدانسك‌ فعلی‌ در آلمان‌ متولد شد. بنا به‌ خواست‌ خانواده‌ قرار بود بازرگان‌ شود و در تجارت‌ بین‌المللی‌ فعال‌ شود، اما او به‌ سراغ‌ درس‌ و دانشگاه‌ و علم‌ و تحقیق‌ رفت. پیش‌ از رسیدن‌ به‌ سی‌ سالگی‌ كتابی‌ به‌ نام‌ جهان‌ همچون‌ اراده‌ و نمایش‌ نوشت‌ و منتشر كرد كه‌ زیربنای‌ همه‌ی‌ اندیشه‌های‌ او را در طی‌ سالیان‌ بعدی‌ زندگی‌اش‌ تشكیل‌ داد.
 او پس‌ از
كانت‌ پا به‌ عرصه‌ی‌ جهان‌ اندیشه‌ها می‌گذارد، بدیهی‌ است‌ كه‌ متاثر از كانت‌ باشد و ابتدایش‌ را از آرای‌ كانت‌ بیاغازد. هر چند كه‌ خود صاحبنظر است‌ و در جریان‌ فلسفه‌ی‌ غرب‌ جایگاهی‌ استوار می‌یابد. درباره‌ی‌ آیین‌ هندو و بودا صاحبنظر است‌ و آنجا كه‌ از یگانگی‌ عالم‌ ذات‌ یا حقیقت‌ مطلق‌ صحبت‌ می‌كند نزدیكی‌ بسیار به‌ اصول‌ هندو پیدا می‌كند. به‌ مشابهت‌ های‌ اندیشه‌های‌ غربی‌ و شرقی‌ اشاره‌ می‌كند و جایگاه‌ برجسته‌یی‌ را در عالم‌ هستی‌ به‌ هنر اختصاص‌ می‌دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

ایمانوئل کانت فیلسوف شهیرآلمانی در سال 1724 در شهر کوینگسبرگ در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد . و تقریبا تمام هشتاد سال عمر خود را در این شهر گذراند . کانت هرگز ازدواج نکرد و در تمام طول زندگی پر از تلاش و کوشش علمیش خود را به نظم وترتیب بسیار دقیقی مقید شاخته بود و زندگی روزانه اش برنامه ریزی دقیقی داشت . در این مورد حتی به کنایه گفته می شود که مردم شهر ساعتهای خود را با قدم زدنهای روزانه کانت تنظیم می کردند. او در زندگی تفریح خاصی نداشت و زندگی زاهدانه ای همراه با پیروی کامل از اخلاقیات را پی گرفته بود .
کانت در بیست و سه سالگی پس از پایان تحصیلات مقدماتی به مدت نه سال به تدریس خصوصی و مطالعه علوم به طور شخصی پرداخت .
او در سی و دو سالگی تدریس رسمی خود را آغاز کرد . حدود ده سال را صرف کوشش در متافیزیک مانند تلاشهایی برای اثبات خدا کرد پس این مدت تحت تاثیر
هیوم به تعبیر خودش از خواب دگماتیستی (جزم اندیشی)  بیدارشد . و متافیزیک را رها کرد و به نقد آن پرداخت . اما این چرخش 180 درجه ای او در متافیزیک و عقل نظری  تاثیری در زندگی و عقاید زندگی روزمره اش نداشت . برای مثال کانت بعد از این بیداری از خواب دگماتیستی هرگونه تلاش برای اثبات یا رد خدا را به شیوه عقلی (عقل نظری) مردود شمرد . ولی با اینحال او به پندار خدا وفادار ماند . زیرا او وجود خدا را از دیدگاه عقل عملی مثلا به عنوان پایه ای برای امکان اخلاقیات لازم می دانست .
مهمترین ثمره فلسفه نقادانه که در واقع شاهکار فلسفی او محسوب می شود کتاب
نقد عقل محض می باشد که او در پنجاه و هفت سالگی نگاشته است .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

تدوین کننده کتاب (18th Century Philosophy) بنام (Lewis White Beck) که اینک ترجمه فصل نهم آن را با عنوان (D’HOLBACH) مشاهده میکنید؛ جز در مقدمه کتاب آن هم کاملاً علمی و غیر مستقیم، به بیان نظرات خود نپرداخته است. مجموعه ایست شامل چکیده ای از نظرات چهارده ابرفیلسوف قرن هجدهم – عصر شکوفایی خرد و به کنار گذاردن جزمیت – که به ندرت دو نفر آنان عقایدی کاملاً مشابه به هم داشته اند. تدوین کننده، آنان را با قلم خودشان معرفی کرده و اظهار نظر را تمام و کمال به خواننده واگذار کرده است. بنده نیز چنین کرده ام که نیمی از علت را بخاطر ضرورت رعایت امانت در ترجمه و نیم دیگر را پاسداری از این سنت فرخنده تفکر فلسفی در مغرب زمین میدانم. اساتید کالج ها و دانشگاه های فلسفه در غرب حتی اگر دهری و خداناباور هم نباشند نظرات یک خدا ناباور را همانگونه نقل میکنند که خودش بیان داشته بدون هیچ کم و کسری و آنگاه که بیان نظرات پایان پذیرفت،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

توضیح : این مطلب ترجمه قسمتی است از مطلبی با عنوان "هیوم : زندگی و آثار" نوشته جیمز فیشر

 " هیوم سیاست ماست هیوم تجارت ماست هیوم فلسفه ما ست هیوم دین ماست"  این جمله جیمز هوچسون استرلینگ فیلسوف آرمانگرای انگلیسی بازتابی از جایگاه منحصر به فرد دیود هیوم در عرصه خردورزی است .
 
هیوم نه تنها در دوران زندگی خود بلکه تا به امروز بر تمام موارد ذکر شده در جمله استرلینگ تاثیر داشته است. قسمتی از شهرت و اهمیت هیوم مدیون مشی شجاعانه و شک گرایانه او درطیف گسترده ای از موضوعات فلسفی است . هیوم عقیده عمومی را در باره هویت(خود) شخصی (
personal identity) مورد تردید و سوال قرار داد و استدلال نمود خود ثابت و پایداری در امتداد زمان (زندگی شخص- م) وجود ندارد.  او توصیف معمول از علیت را رها  کرد و استدلال نمود که ریشه تصور ما از روابط علت و معلول درعادات فکری ما نهفته است نه در نیروهای علی جهان خارجی . او در باره اینکه دلیلی وجود  ندارد که گفته های مبتنی بر وجود حوادث معجزه آسا را باور کنیم بحث می کند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

سر آیزاک نیوتن[1] در 1642، سالی که گالیله[2] چشم از جهان فرو بست، در ناحیه لینکن شایر[3] انگلستان متولد شد. او بیشتر عمر خود را صرف مطالعات در کالج ترینیتی[4] (تثلیث) واقع در دانشگاه کمبریج[5] کرد. مدتی را نیز در لندن سپری کرد. چند دوره نماینده ساکت پارلمان بود.[i] مدتی نیز مدیر ضرابخانه[6] سلطنتی شد. او به مشاغل دولتی به عنوان تفریحی در زندگیش می نگریست. اولین کتابش را تحت عنوان "اوپتیکس"[7] و یا علم نور شناسی، در زبان منطق ریاضیات به چاپ رساند. چند سالی را صرف مطالعات دینی کرد که نتیجه آن چاپ "مطالعات کتاب شریعت"[8] می باشد. در 1666 جبر[9] در ریاضیات را ابداع کرد اما بخاطر نگرشی که بر شرایط زمانی داشت از چاپ کتابی در اینباره منصرف شد. اگرچه سالها بعد از چنین روشی در مطالعات نجوم شناسی خود بهره برد و بشریت را با این روش آشنا کرد. در سال 1687 کتاب معروف "اصول ریاضیات در فلسفه طبیعی"[10] را که به اختصار به "اصول"[11] شهرت یافت را به چاپ سپرد. در ابتدا کتاب او مورد تمسخر دانشجویان فلسفه کمبریج قرار گرفت،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

  باروخ ( بندیکت) اسپینوزا ، فیلسوف هلندی ( با اصلیت یهودی پرتغالی ) که در سال ۱۶۳۲ به دنیا آمد و به دلیل عدم نگرش سنتی به دین یهود ، در سال ۱۶۵۶ تکفیر و از جامعه یهود اخراج شد ، تا پایان عمرش در ۱۶۷۷ ، شجاعانه پای اصول خود ایستاد و بر طبق فلسفه ای که خود بنا کرده بود زندگی کرد .
  او ابتدا به مطالعه متون دینی و الهیات پرداخت ؛ اما باب طبعش قرار نگرفت و پس از مطالعه آثار فیلسوفان از دوره قدیم تا قرون وسطا و رنسانس و برگرفتن ایده هایی که در ساختمان فکری و نظام فلسفی او تأثیرگذاشتند ، در نهایت تحت تأثیر دکارت (۱۶۵۰  – ۱۵۹۶) قرار گرفت . اسپینوزا بارزترین نماینده مکتب اصالت عقل می باشد که با دکارت به عرصه ظهور رسید .
  دکارت فلسفه پیشینیان را یکسره رها کرد و همه بدیهیات و معتقدات خود را نیز مورد شک قرار داد تا از نو اساسی برای علم بدست بیاورد و فلسفه ای جدید را طرح بریزد . او فلسفه خویش را از نفس خود آغاز کرد و در این راه محسوسات را بی اعتبار دانسته و معقولات را اساس کار قرار داده و آنچه را که با عقل خود ، روشن و متمایز دریافت و نتیجه ای که از فلسفه خود بدست آورد ، این بود که در جهان غیر از ذات خداوند که تنها جوهر حقیقی و مطلق نامحدود است ، دو نوع جوهر نسبی و متباین و مستقل از هم قائل شد که هردو مخلوق خدا و در عین حال جدا از اویند ؛ یکی روح که صفت اصلی یا حقیقت آن فکر است که همان ارواح و نفوس مجرد انسانی است و دیگری جسم (ماده) که حقیقت آن بُعد (امتداد) است و همه صورتهای جهان مادی تحت آن قرار دارد . بنابراین جهان بینی دکارتی متضمن دو گرایی است . جهان مادی به علت حرکتی که خداوند به آن داده  ، به صورت مکانیکی و جبری در جنبش است و همه آثار طبیعی نتیجه بعد و حرکت می باشند و به قاعده ریاضی در می آیند و برای شناخت آنها تنها به اصول و قواعد ریاضی نیاز می باشد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

     موضوع هستی نزد دکارت به صورت سیستماتیک بررسی نشده است. دکارت همه توجه خود را صرف فعالیت " من فکر می کنم" یا cogito کرده است که منبع ذهنی هستی می باشد. درواقع چنین به نظر می رسد که متافیزیک به "خودشناسی" جابه جا شده است. بنابراین در معنای واقعی کلمه متافیزیک نزد دکارت وجود ندارد. دکارت در کتابش با عنوان "تعمق های فلسفه نخستین" خود را دارای فلسفه تخستین معرفی می کند.  در زمان حیات دکارت این کتاب با عنوان "تعمق های متافیزیک" منتشر شده بود. بنابراین باید در نظر گرفت که این کتاب جوابی به سئوالات کلاسیک متافیزیک می دهد از جمله این سئوالات این هاست: هستی چیست؟ اساس آن چیست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

نهضت جدیدی که پس از پایان سلطه‌ی فلسفه‌ی اسکولاستیک در اروپا رفته رفته شکل لیبرالیسم به خود گرفت مرهون دو شخصیت انگلیسی " توماس هابز" و " جان لاک" است. این دو شخصیت با وجود تفاوت فاحشی که در فلسفه‌‌ی خود دارند, ولی به نتایج مشترکی که شالوده‌ی اصلی لیبرالیسم مبنی بر احترام به مالکیت شخصی, آزادی تجارت, آزادی مذهب و توجه به طبقه‌ی متوسط است, رسیدند. یک نفر لیبرال امروزی با میل بیشتری آثار لاک را می‌خواند چون لاک فردی بود مذهبی دارای سجایای اخلاقی بسیار وطرفدار پارلمان و جمهوری در حالی که هابز  دارای یک شخصیت غیر دوست‌داشتنی و طرفدار حکومت استبدادی بود.
بیشتر عمر هابز به سختی گدشت. او که پارلمان را مسبب جنگ‌های داخلی انگلستان می‌دانست و از آن به عنوان مضار جامعه نام می‌برد پس از شکست پادشاه از پارلمان مجبور به گریختن به فرانسه شد. در آن‌جا مشهورترین کتابش را به نام " لوایتان " به چاپ رساند و چون حاوی مطالبی ضد کلیسای کاتولیک بود دولت فرنسه از او رنجید و هابز به شرط اینکه دیگر فعالیت سیاسی نکند به انگلستان بازگشت ولی چندی نگذشت که محکوم شد به اینکه هیچ‌گاه کتابی منتشر نکند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

           پیرهون بنیانگذار مکتب شک­گرایی، یکی از مکاتب عصر یونانی­مآبی (هلنیسم) است. وی حوالی سال ۳۶۵ پیش از میلاد در پلوپونز زاده شد و در سال ۲۷۵ پیش از میلاد چشم از جهان فروبست. در آغاز نقاش گمنام و تنگدستی بود و سپس به فلسفه روی آورد و با عشق و علاقه به مطالعه­ی آثار دمکریت پرداخت.
پیرهون بعدها تحت تأثير انديشه­های سوفسطايی قرار گرفت. در لشگرکشی اسکندر به هندوستان او را همراهی کرد و در آنجا با ديدن جوگی­ها يا رياضت­کشان هندی که در زبان يونانی آنان را «فرزانگان برهنه» می­ناميدند، به شدت تحت تأثير بينش­های عرفانی هند قرار گرفت. از پيرهون نوشته­ای باقی نمانده است، چرا که او دانش را اساسا نفی می­کرد و باقی گذاشتن اثری از خود را بيهوده می­دانست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

فیلسوفی که شاید بتوان او را اولین فیلسوف زن نامید ,

هیپارکیا یا هیپارچیا حوالی سال 300 پیش از میلاد می زیست . او در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد .  برادرش متروکلس شاگرد کرات از پیروان دیوجانس کلبی بود . عمده اطلاعات به دست آمده از اوچند سطری است که دیوجانس لیرتوس(دیوجنس) در باره او نوشته است .
 
    او توسط برادرش با کرات و بعد از آن با فلسفه کلبی آشنا شد و زندگی خود را وقف فلسفه کلبی کرد. او با مشاهده سخنان و شیوه زندگی کرات کلبی شیفته او گشت و به خواستگاران ثروتمند و خوشچهره خود پشت کرد . و کرات لاغر و زمخت و فاقد جذابیتهای مردانه را برگزید . برای هیپارکیا کرات فقیر کلبی مذهب همه چیز بود . او کسی را یافته بود که مانند خودش تشنه حقیقت و برابری و سادگی انسانها بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

دیوجنس فیلسوف کلبی در سال 412 پیش از میلاد در سینوپ به دنیا آمد . پدر او یک صراف بود گفته می شود که او و پدرش  در سینوپ محکوم می شوند که در اثر این محکومیت دیوجانس به شکل فرار یا تبعید به آتن می آید .
    او در آتن با فلسفه کلبی و
آنتیستنس آشنا می شود . آنتیستنس در ابتدا او را به شاگردی نمی پذیرد و حتی برای دور کردنش او را باچوب می زند . دیوجانس به آرامی این عمل را تحمل می کند ومی گوید آنتیستنس مرا بزن ولی تا زمانی که تو حرفهایی داری که ارزش شنیدن دارند تو هرگز چوبی پیدا نخواهی کرد که به اندازه کافی برای زدن من محکم باشد که بتواند مرا از اینجا  دور سازد . فیلسوف از این جواب خشنود گردید و دیوجانس را در جمع شاگردانش پذیرفت.
     دیوجنس کاملا اصول فلسفه و منش استاد خود را پذیرفت . ومانند او هر گونه جاه طلبی را برای ثروت و افتخار و قدرت طرد می کرد و حقیر می شمرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

آنتیستنس پایه گذار فلسفه کلبی در سال 444 پیش از میلاد در آتن به دنیا آمد . در جوانی پس از موفقیت در نظامیگری تحت نظر گورگیاس سوفیست آموزش دید . بعد از مدتی آموزشهای گورگیاس به نظرش بیهوده آمد , از این رو مجذوب سقراط و به ویژه سادگی و قناعت او گشت .
     او در جلسات سقراط با چهره ای ژولیده و لباسهایی مندرس ظاهر می شد . نقل شده که سقراط به او گفته است : چرا اینقدر تظاهر ! من غرور تو را از سوراخهای لباس مندرست می بینم . آنتیستنس بعد از مرگ سقراط مدرسه اش را در سال 399 پیش از میلاد تاسیس کرد . محلی که او برای مدرسه اش انتخاب کرده بود در نزدیکی ورزشگاهی به نام سیناسارگس (Cynosarges) به معنای سگ سفید قرار داشت یکی از دلایلی که فلسفه او فلسفه کلبی نامیده می شود همین موضوع است . بیشتر کسانی  که جذب این مدرسه می شدند افراد فقیر وتهی دست بودند.
     
آنتیستنس ردا و خرقه ای خشن می پوشید و  همواره با خود کیفی برای نگهداری وسایلش حمل می کرد . این نوع لباس پوشیدن او به آرامی تبدیل به لباس رسمی کلبیون گشت .
      مانند سقراط , آنتیستنس هم فضیلت را برای رسیدن به سعادت و خوشبختی ضروری و در گامی پیشتر کافی می دانست . به اعتقاد او این فضیلت هم شاخه ای از دانش است که با آموزش دست نیافتنی است . او با توجه به گرایشات مذهبی اش فضیلت را دوری از خواهش های شیطان ( لذت و هوی و هوس) میدانست . او بر اساس همین دیدگاه مذهبی جهان را نیز تحت کنترل هوشی خدایی می دانست .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

           در نتيجه­ی چيرگی مقدونيان بر يونان و در پی آن کشورگشايی­های اسکندر، امتزاج قومی بی‌سابقه­ای در سرزمین­های تسخیر شده صورت گرفت. با ورود عنصرهای روحی و فکری غيريونانی به درون حيات معنوی يونانيان، صورت‌های انديشه، دانش و هنر، آنگونه که در دنيای يونانی تکوين و تکامل يافته بود، تدريجا اهميت و ارزش «ملی» خود را از دست داد و کمرنگ گردید. به اشاره باید گفت که دوره­ی پس از کشورگشایی­های اسکندر، عصر «هلنیسم» خوانده می­شود. هلنیسم دوره­ی رواج اندیشه­های یونانی و امتزاج آن اندیشه­ها با بینش­های شرقی است.به عبارت دیگر، فلسفه­ی کلاسیک یونان باستان، با ارسطو به پایان می­رسد. با مرگ افلاطون و سپس ارسطو، عليرغم اينکه شاگردان آن دو تا مدت­های مديد در مدرسه­ی افلاطون (آکادمی) و مدرسه­ی ارسطو در باغ کنار معبد آپولون (لوکی)، انديشه­های آنان را تدريس می­کردند و بر آن­ها شرح و تفسير می­نوشتند، اما هيچکدام از دو مکتب افلاطونی و ارسطويی نتوانست آنگونه که بايد و شايد رونق يابد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

  یکی ازفلسفه های زیادی که از سقراط نشات گرفته است فلسفه کلبیون (Cynics) می باشد . موسس این مکتب آنتیستنس از شاگردان سقراط بود که در خصایل سقراط به قناعت ورزی او توجه بسیاری نشان داد. پیروان این مکتب را به دو دلیل کلبیان می نامند : دلیل اول محل تاسیس مدرسه آنها ست که سیناسارگس Cynosarges به معنای سگ سفید نامیده می شد . که در واقع ورزشگاهی در نزدیکی آتن بوده است.  دلیل دوم هم مربوط به نوع زندگی پیروان این مکتب می باشد.
     کلبیون معتقد به الزام وجود تقوا و فضیلتی برای رسیدن به خوشبختی بودند. آنها این فضیلت را دور از مواردی مانند قدرت سیاسی , ثروت , موقعیت اجتماعی و یا رعایت قراردادهای اجتماعی میپنداشتند . به عقیده اینان زندگی خوب و درست زندگی مبتنی بر روال طبیعت و بی نیازی است . همسو با این نظر کلبیان توصیه به برگشت به زندگی طبیعی و دوری از قراردادها و ارزشهای اجتماعی و اجتناب از لذات می کردند . زندگی خود آنان نیز بدینگونه بود به طوریکه روشی ریاضت کشانه همراه بی اعتنایی به اجتماع و ارزشهای آن پیش گرفته بودند .
     به اعتقاد کلبیون در زندگی نباید نگران مرگ و تندرستی خود و بقیه بود و از بابت این امور نباید دلواپس و نگران شد . آنها در گفتار خود نیز زبانی نیش دار و گزنده داشتند , از همین رو امروزه در بعضی از زبانهای اوروپایی cynic به شخص طعنه گو و بدبین و بی توجه به سایرین اطلاق میشود .
     
فضیلت و تقوای مورد نظر کلبیان به فراگیری خاصی نیاز نداشت  و کلا امور آموزش نظیر آموزش هندسه و موسیقی و ادبیات نزد آنان بی اهمیت بود . در فلسفه هم اهم توجه آنها به اخلاق می باشد .
     همانطور که در قبل گفته شد موسس این مکتب آنتیستنس و معرفترین چهره آن دیوجانس (دیوجنس) اهل سینوپ می باشد که مطالب بعدی سایت مربوط به این دو است . از دیگر چهرههای این مکتب منیپوس و کرات میباشند . جالب است بدانیم که در میان کلبیون نام یک زن فیلسوف هم به نام هیپارچیا به چشم می خورد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

اپیکور در سال 341 پ م یعنی 7 سال بعد از مرگ افلاطون در جزیره ساموس (واقع در دریای اژه) مستعمره آتنیها به دنیا آمد. زمانی که که 19 سال داشت ارسطو نیز درگذشت. او فلسفه را نزد شاگردان افلاطون و دموکریتوس آموخت. او قبل از عزیمت به آتن مدرسه ها فلسفی اش را در مایتلین و لمپاسوس تاسیس کرد.سپس در آتن باغ خود را که ترکیبی از یک انجمن فلسفی و یک مدرسه بود را ایجاد کرد.
اپیکور به شدت متافیزیک ماتریالیستی و تجربه گرایی و معرفت شناسی و اخلاقیات هدونیستی (فلسفه لذت گرایی) را گسترش داد. در زمینه متافیزیک می توان او دنباله رو دموکریتوس یعنی معتقد به اتم و کاملا ماده گرا دانست.
اپیکور در سال 271 پیش میلاد از در اثر سنگ کلیه درگذشت. بعد از مرگ وی جنبش اپیکوریان ادامه پیدا کردبه شکلی از مرزهای یونان نیز فراتر رفت.قدرت گرفتن مسیحیت در اروپا موجب افول تفکرات اپیکوری شد. اما این تفکرات در رنسانس همراه با ضدیت با اسکولاستیک بار دیگر این تفکرات زنده شدند. با وجود اینکه اپیکور نوسنده پرکاری بود ولی متاسفانه هیچ یک از آثار خود او به جا نمانده است. که دلیل اصلی آن هم اتوریته مسیحیت برای حذف آثار ملحدانه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

ارسطو در سال 384 پیش از میلاد در شهر استاگیرا مقدونیه که در 300 کیلومتری شمال آتن قرار دارد به دنیا آمد. پدر او دوست و پزشک پادشاه مقدونیه جد اسکندر مقدونی بود.ارسطو در جوانی برای تحصیل در آکادمی افلاطون راهی آتن شد . در آنجا توسط  افلاطون عقل مجسم (Nous) آکادمی نام گرفت. وی پس از مرگ افلاطون آکادمی را ترک کرد و به آسیای صغیر رفت . در آنجا با دختر یک خانواده ثروتمند و پر نفوذ ازدواج کرد. بعد از مدت نه چندان طولانی فیلیپ پادشاه مقدونیه ارسطو را برای آموزش فرزندش اسکندر به دربار خود دعوت نمود. زمانی که ارسطو شروع به تربیت اسکندر کرد اسکندر 13 سال داشت . او حدود 12 سال به این کار مشغول بود.
 
     پس از آن به آتن رفت و مدرسه خود را به نام لوکیون بنا کردبر خلاف آکادمی افلاطون که در آن تاکید بشتر بر ریاضیات و سیاست و فلسفه نظری بود در لوکیون به پزوهش هایی در مورد زیست شناسی  روان شناسی  اخلاق هنر و شعر نیز پرداخته می شد. گفته می شود در این زمان وی از حمایتهای همه جانبه و فراوان اسکندر برخوردار بوده است به طوریکه با کمکهای او موفق به تاسیس اولین باغ وحش تاریخ می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

 یکی از شاگردان سقراط که کمتر هنگام مطالعه فلسفه یونان باستان کمتر نامی از او می شنویم ومنابع خیلی کمی هم حتی به انگلیسی در مورد او موجود است آریستیپوس می باشد. که در کتب تاریخ فلسفه غالبا به شکل مقدمه ای بسیار کوتاه برای وارد شدن به فلسفه اپیکوری است. شاید دلیل این امر احساس ننگی باشد که دیگر شاگردان سقراط و فیلسوفان نسلهای بعد یونان باستان از او به عنوان شاگرد سقراط حس می کردند. به همین سبب سعی کردم این فیلسوف را بیشتر مورد بررسی قرار دهم تا منبع فارسی مناسبی در باره او موجود باشد.
       آریستیپوس در سیرین مستعمره یونان در شمال آفریقا (لیبی) به دنیا آمد. او در جوانی به آتن رفت و در آنجا به جمع جوانان پیرو سقراط که مشغول آشکار و افشا کردن جهل و نادانی مردم آتن بودند پیوست. اما با آشکار شدن فلسفه او تبدیل به لکه ننگ پیروان او (البته از نظر دیگر همقطارانش) شد. زیرا اوبه دفاع از خوشگزرانی و هوسرانی بر خاسته بود و معتقد بود که هدف تمام اعمال ما لذت است پس برای کسب لذت نیازی هم به رعایت کردن عرف های اجتماع نیست . علاوه بر این او مانند سوفیت ها (سوفسطاییان) به دریافت پول بابت آموزشهایش مشتاق بود.
       تعدادی هم شاگرد جمع کرده بود که به آنها فلسفه می آموخت. او همراه با این شاگردان که دخترش اریت نیز در این جمع بود مدرسه سیرناییک را پی ریزی کرد. مدرسه سیرناییک تاثیر زیادی روی اپیکور و شک گراها گذاشت. دقیقا روشن نیست که چقدر از توسعه این مدرسه توسط خود آریستیپوس صورت گرفته است زیرا هم منابع کمی در مورد او موجود است و هم اینکه نوه اش  که همنام او نیز بود کارهایی را برای این مدرسه انجام داده است.
      مهمترین منبع تحقیق در مورد آریستیپوس نوشته ها دیوجنس لیریتیوس درباره او است که 500 سال بعد از مرگ او نگاشته شده است که در آن هم به دلیل اینکه فلسفه آرسیتیپوس به نظر او حقیر بوده به آن توجه زیادی نشده است. هدونیسم( فلسفه لذت و خوشگزرانی) او هم سبب شده است که  داستانهای بسیاری در مورد هوسرانی و عشرت طلبی او نقل شود که بدون تردید بسیاری از آنها نادرست است.
      مانند دیگر متفکران اخلاق یونانی فلسفه آریستیپوس نیز بر این پرسش متمرکز شده بود که فرجام و هدف چیست؟ و غایت کدام است یا به زبان خودمانی تر: آخرش که چی. و اینکه چه چیزی ارزش دلیل وهدف بودن را برای اعمال ما دارد؟ آریستیپوس این غایت و هدف را کسب لذت معرفی می کند . بدین گونه این تعریف از او یک هدونیست(تابع فلسفه  لذت وخوشگزرانی) می سازد. بیشتر لذت هایی که آریستیپوس معرفی می کند لذایذ جسمانی هستند که برای نمونه می توان از خوابیدن با فاحشه کلاس بالا یا لذت بردن از خوردن میوه های دلچسب و شراب کهنه نام برد.
      آریستیپوس تعلل در کسب لذت را جایز نمی داند و از لذت بردن آنچه که در حال است در برابر زحمت و رنج برای لذتی که در آینده ممکن است رخ دهد دفاع می کند.شاید دلیلش این باشد که مردمی را مشاهده کرده که به فکر فردای خویشتن نسیتند  پس غم فردا را نمی خورند. یا اینکه کسی که دل مشغولی آینده را ندارد به همین که دل مشغولی آینده را ندارد در زمان مشکلات هم کمتر دچار رنج می شود و حتی شاید در این زمان هم باز کسب لذت کند اما کسی که نگران آینده است لذت امروز را با نگرانی برای فردا و لذت فردا را با نگرانی برای فرداهای دیگر تباه می سازد. همیشه هم این امکان وجود دارد که لذت امروز تبدیل به رنجی برای فردای آن روز شود. در حالیکه چیزی که در نهایت اهمیت دارد رنج کمتر و لذت بیشتر است.
      آریستیپوس احترام کمی برای عرف و ادب حکمفرما بر یونان آن زمان قائل می شد. برای مثال زمانی که برای خوابیدن با یک فاحشه مورد انتقاد قرار گرفت. او در جواب پرسید: آیا در استفاده از خانه ای که قبلا مورد استفاده افرادی قرار گرفته با خانه ای که تا کنون کس دیگری از آن استفاده نکرده تفاوتی هست؟ یا اینکه تفاوتی در دریانوردی بوسیله کشتی استفاده شده توسط دیگران با کشتی استفاده نشده است ؟ پس همینطور که در این مثالها تفاوت مهمی وجود ندارد . همخوابگی با فاحشه با همخوابی زنی که قبلا با مردم دیگری نبوده نیز فرق مهمی ندارد. همچنین از او به خاطر رفتار تملق آمیز و زبونانه در مقابل حکام وقت بد گوییهایی شده است.
      این گرایش به لذت آنی و فلسفه دم را غنیمت دان او برای لذت و همچنین عدم توجه او به عرف اخلاقیات رایج در اجتماع به او توانایی داده بود که تقریبا در هر شرایطی احساس نفع کند.آریستیپوس تنها یک قید رابرای لذت بردن لازم می دانست و آن اینکه ما صاحب و کنترل کننده لذت باشیم نه لذت کنترل کننده  و ارباب ما. چون در غیر این صورت لذت تبدیل به کاری از روی بی میلی می شود که حتی ممکن است منجر به از دست داد کنترل خود شخص شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

افلاطون در سال 427 قبل از در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد. در 18 سالگی با سقراط آشنا شد و مدت 10 سال را به شاگردی سقراط  به سر برد. بعد از اعدام سقراط یک سلسله سفر را آغاز کرد که در طی این سفرها از نقاط مختلفی از جهان نظیر مصر و سیسیل  و فلسطین دیدن کرد که در این سفرها با اندیشه های  متفاوتی آشنا شد که تاثیر آنها در افکار افلاطون هویدا است.هنگامی که افلاطون به آتن بازگشت 40 سال داشت. در این زمان بود که مدرسه معروفش را به نام آکادمی تاسیس کرد. این مدرسه را می توان اولین دانشگاه محسوب کرد که در آن دروسی نظیر فلسفه ریاضیات و نجوم تدریس می شد.
برای مطالعه افلاطون یقینا بهترین منبع همان آثار اوست که در قالبی ادبی نوشته شده اند. با مطالعه این آثار به راحتی می توان به قریحه ادبی افلاطون پی برد. مهمترین و در عین حال کاملترین اثر افلاطون کتاب جمهوریت است. که او در این کتاب در باره مسایل فلسفی مختلفی سخن رانده است از اخلاق گرفته تا ساسیت و هنرو تربیت و مابعد الطبیعه سخن رانده است.
با مطالعه نوشته های افلاطون می توان  به سیر افکار او پی برد. کتب وی را می توانیم بر اساس دوره ای از زندگی که افلاطون اقدام به نگارش آن کرده است به سه دسته تقسیم بندی نماییم.
دسته اول کتب و رسالاتی هستند که در دوران جوانی او نگاشته شده اند. نوشته های این دوران اکثرا دیالوگهایی بدون نتیجه گیری هستند. سمت و سوی نوشته های این دوران مربوط به فعالیت های تربیتی است.
آثار دوره میانسالی بر خلاف دوره جوانی حاوی دیالوگهایی با نتیجه گیری است. درآثار این دوره است که مسایل اساسی فلسفه فلاطون نظیر ایده و مثل مطرح می گردد . اثر برجسته افلاطون  در این دوره جمهوریت است.
  و بالاخره آثار دوران کهولت افلاطون که می توان آنها را آثار دوران پختگی و اصلاح آثار قبلی دانست .برای مثال از آثار این دوره  می توان به قانون و نوامیس اشاره کرد.
افلاطون در فلسفه  راه استادش سقراط را دنبال کرد. بدین معنا که دغدغه اصلی او انسان بود و از فلاسفه طبیعی دور شد.اوقسمت زیادی از تلاش خود را معطوف به حل مسایلی نظیر اخلاق حق و عدالت کرد. او در جمهوریت مباحثه سقراط و شخص جدلی را به تصویر می کشد که سقراط و آن شخص در باره و معنا و مفهوم عدالت بحث می کنند. سقراط آن شخص به تعریف کردن مفهوم عدالت وامی دارد . که در نهایت آن شخص مجبور می شود که بگوید: حق در قدرت است و عدالت در نفع قویتر(نظیر بعضی از تعابیر نیچه). سپس وی از سقراط می خواهد که او نیز تعریفش را ارایه دهد که سقراط به نوعی از ارایه دادن تعریف طفره می رود و چنین پاسخ می دهد که عدالت نوعی رابطه سالم بین افراد در اجتماع است. بنابراین مطالعه آن به عنوان بخشی از جامعه و اجتماع راحت تر است. همانند اینکه بوسیله توصیف یک جامعه سالم توصیف یک فرد سالم راحتر می شود.
   افلاطون به این شکل حل مسئله اخلاق و عدالت را به اجتماع و به تبع آن مسایل سیاسی آن اجتماع مربوط می کند. در اینجاست که کم کم با فلسفه سیاسی افلاطون که از نکات برجسته هنگام مطالعه افلاطون است مواجه می شویم. او پس طرح مسایلی مانند اینکه حرص و طمع و یا برتری جویی سبب می شود که افراد و جوامع انسانی مدام با هم در کشمکش باشند . به این نتیجه می رسد که ابتدا باید انسان را از لحاظ روانشناختی مورد بررسی قرار دهد تا بوسیله آن به پی ریزی جامعه ای ایده آل نایل گردد.
   در روانشناسی افلاطون رفتار های انسان از سه منبع میل و اراده و عقل سرچشمه می گیرد .میل انسان شامل مواردی نظیر تملک  شهوت  غرایز می شود. مرکز امیال نیز در بدن شکم است.هیجان هم مواردی مانند شجاعت قدرت طلبی و جاه طلبی را در برمیگیرد. عقل نیز مسئول مواردی نظیر اندیشه و دانش و هوش است. منابع ذکر شده هم در افراد مختلف دارای درجات متفاوتی است. مثلا در بازاریان و کسبه عموم مردم میل است که نقش اصلی را در زندگی بازی می کند و در جنگجویان و لشگریان هیجان نقش اصلی را بر عهده دارد. و عقل نیز پایه رفتار حکما ست.
     بعد از این مقدمات افلاطون شروع به ترسیم جامعه آرمانیش می کند و برای ایجاد آن راهکاری هم ارایه می دهد. آرمانشهر او جامعه ایست که درآن هر کس با توجه به ذاتش یعنی همان منابع رفتاری که در فوق ذکر شدند در جای خودش قرار گرفته باشد مثلا کسی که میل در او بالا باشد فقط مشغول کسب و کار خود شود و در کار سیاست دخالت نکند یا کسی شجاعت و هیجان او در درجه ای بالا قرار داشته باشد شغلش در جامعه  نظامی باشد. در آرمانشهر افلاطون سزاوارترین گروه برای حکومت فلاسفه هستند که در آنها عنصر عقل در درجه بالایی قرار دارد(نوعی از نخبه گرایی). اینجاست که افلاطون نیز مانند سقراط تمایلش را به آریستوکراسی (حکومت اشراف)نشان داده و به عناد با دموکراسی بر می خیزد.البته باید توجه داشت که اشراف یا شریفترین مردم برای حکومت الزاما کسانی نیستند که دارای قدرت و ثروت اند. بلکه باید این افراد دارای حکمت باشند تا شایستگی لازم  را برای حکومت داسته باشند. و اما راهکار افلاطون برای تشکیل آرمانشهرش:
     ابتدا باید کودکان زیر 10 سال را جمع کرد و آموزش همگانی آنها را شروع کرد این آموزشها شامل مواردی مانند موسیقی ورزش و تعالیم مذهبی می شود.در این میان تعالیم مذهبی بر مبنای دین تک خدایی از اهمییت خاصی بر خوردارد است .افلاطون می خواهد از مذهب به عنوان عاملی برای کنترل توده های مردم استفاده کند  به عقیده او اعتقاد به یک خدای قادر و مهربان و در عین حال قهار باعث می شود که کنترل رفتارهای مردم راحت تر شود و گرایش آنها به طرف جرم و جنایت خود به خود کم شود. این آموزشها تا سن 20 سالگی ادامه خواهند یافت. سپس در این سن از کلیه آموزش دیدگان امتحانی گرفته خواهد شد به شکلی که در این امتحان اکثریت شرکت کنندگان حذف شوند. این اکثریت به کسب و کار و بازار و کشاورزی و... مشغول خواهند شد. تربیت قبول شدگان این امتحان تا سن 30 که زمان بر گزاری امتحانی دوباره است ادامه خواهد داشت .   
     مردود شدگان این دوره به مشاغلی نظیر سپاهیان و لشگریان را اشغال خواهند نمود . کسانی که این امتحان را نیز با موفقیت  پشت سر بگذرانند آموزش آنها 5 سال دیگر هم طول خواهد کشید که در این 5 سال  با مسایلی نظیر ریاضیات و فلسفه و ایده و مُثل افلاطونی سر خواهند کرد.  با ایده و مُثل افلاطونی به زودی آشنا خواهیم شد. بعد از این 5 سال افراد آموزش دیده باید 15 سال را بین بقیه مردم بدون هیچ پشتوانه ای و به تنهایی زندگی کنند. که این نیز برای آنها نوعی امتحان محسوب می شود. بعد از از این 15 سال کسانی که این امتحان هم را با موفقیت یگذارنند آماده حکومت هستند.برای اینکه این افراد دچار فساد نشوند باید زندگی در سطح پایین و مانند سربازان داشته باشند. آنها از داشتن زن و فرزند اختصاصی محروم می شوند و زن و فرزند آنها اشتراکی خواهد بود تا مبادا به عشق به همسر و فرزند مانع وظیفه خطیر آنها گردد.
      بدین شکل حکومت تشکیل می شود که حاکمان آن بدون هیچ گونه رای گیری به قدرت میرسند و در عین حال مناسب ترین افراد هم برای حکومت هستند. در این شیوه هیچ چگونه نزاع و درگیریی هم برای تصاحب حکومت اتفاق نخواهد افتاد.
      از نظر افلاطون در چنین سیستمی است که حق و عدالت تحقق می یابند. زیرا هر کس بر حسب استعدادها و تواناییهایش در موقعیت مناسب خود قرار گرفته است و فرصت های محیطی بر ای افراد از طبقات مختلف یکسان است در حالی که در دیگر اندیشه های حتی  اندیشه های پیشرفته امروزی نظیر لیبرال دموکراسی نیز چنین امکانی وجود ندارد.
         از این جهت افلاطون به کلی با دموکراسی یونان مخالف است. افلاطون جامعه را به شکل پیکره ای انسانی در نظر می گیرد. که حکام فیلسوف سر آن هستند . و سینه آن را سربازان و لشگریان تشیکل می دهد.مردم عادی نظیر بازرگانان پیشه وران و کشاورزان هم شکم آن هستند
.
     به نوعی می توان گفت که افلاطون در اواخر عمر متقاعد شده بود که تشکیل دولت آرمانیش ممکن نیست. از این رو در کتاب قانون به تشریح دولتهای ناکامل می پردازد.معیار او برای طبقه بندی دول ناکامل نزدیکی آن دول  به حکومت آرمانی اوست. او حکومت های  ناکامل را بر اساس نزدیکی به آرمانشهرش به  این دسته ها تقسیم بندی می کند: 1 تیموکراسی 2 الیگارشی 3 دموکراسی 4 جباری یا مستبد .
         حکومت تیومکراسی حکومت متفاخران است حکومتی مانند اسپارت . این نوع حکومت معمولا در اثر زراندوزی طبقه حاکم تبدیل به حکومت الیگارشی می شود که حکومت توانگران و ثروتمندان است. در این حکومت پول معیار همه چیز است. سرانجام این نوع حکومت هم افزایش زراندوزی در جامعه و به تبع آن ایجاد جامعه ای دو قطبی و ایجاد شکاف های عظیم اجتماعی است .که سر انجام آن انقلابی است که به دموکراسی می انجامد. دمکراسی هم حکومتی است که در آن افراد غیر متخصص بسیاری به امر حکومت مشغول اند. علاوه بر آن گروههای مختلف اجتماعی در آن دایما بر سر تصاحب حکومت در رقابت و نزاع به سر می برند. پس از آنکه یکی از این گروهها موفق به تصاحب کامل قدرت شد خود به خود حکومت دموکراسی از بین رفته است و حکومتی مستبد و یا به عبارتی دیگر جبارانه جایگزین آن گشته است.
          به نظر نگارنده این مطلب مهم ترین انتقادی که می توان به این جامعه آرمانی افلاطون وارد کرد این است که او تابلویی بی حرکت و منظم وماشین وار از جامعه ترسیم می نماید وتوجه کافی را به تغییر و تحول اجتماع و به خصوص افرادش را نمی کند. شاید بتوان گفت که در آرامان شهر افلاطونی فردیت افراد جامعه فدای تشکیل جامعه ای آرمانی می گردد.
        شاید این دید افلاطون به جامعه از همان نظریه "مثل" که پایه ای فلسفی او را تشکیل می دهد ناشی شده باشد.می توان نظریه مثل افلاطون را به طور خلاصه بدین شکل شرح داد:
       افلاطون نیز همانند
هراکلیتوس و پارمنیدس همه دنیای اطرافمان را که به وسیله حواس از آن مطلع می شویم را دنیایی متحرک تغییرپذیر و فناپذیر می داند لذا او معتقد است دنیایی که ما بوسیله حواسمان درک می کنیم موضوع علم نیست و اصلا این دنیا کاملا واقعی نیست.
       دنیایی که ما حس می کنیم دنیایی است محدود به زمان و مکان و در قید تحرک و تغییر پذیری پس حقایق واقعی واصیل نمی تواند شامل این دنیای محسوس ما باشد. ودر سطح بالاتری از آن قرار دارد. محسوساتی که ما ادراک می کنیم ظواهر و پرتوهایی از آن حقایق اصیل هستند. افلاطون به هر یک از این حقایق که در عالم بالاتری قرار دارند مثال یا ایده می گوید. مثال برای افلاطون کاملا حقیقی ومطلق ولایتغیر است .این مثالها یا مثل  فراتر از ابعاد مکان وزمان هستند لذا تنها راه شناخت وبررسی آنها به کار بردن عقل وخرد است.
         افلاطون به این شکل عالم را به دو قسمت عمده طبقه بندی می کند : قسمت اول دنیای محسوسات وظواهر که به وسیله حواس ادراک می شود و قسمت دوم عالم ایده ها و مثل که راه یافتن به آن بدون استفاده از عقل ممکن نیست. مثال معروفی که برای شرح مثل افلاطونی بیان می شود اسب مثالی است. ما ممکن است در طول زندگی خود اسبهای زیادی دیده باشیم. این اسبها از رنگها و نژادهای مختلفی بوده اند و احتمالا همه آنها با هم فرقهایی هر چند جزیی داشته اند. ولی ما در اینکه این موجودات اسب هستند و نه حیوانی دیگر مانند سگ شکی نداریم.دلیل این امر این است که در عالمی بالاتر مثال یا ایده ای حقیقی و کامل از اسب وجود دارد  که اسبهایی که ما می بینیم از آن ایده اصیل سرچشمه و نشات گرفته اند. به بیان دیگر می توان اسب مثالی را به عنوان قالبی برای این اسبها محسوب کرد.
       این طبقه بندی افلاطون از عالم گاهی ریزتر نیز می شود مثلا دنیایی که انعکاسهاو سایه ها یا رویاها توهمات می سازند دنیایی است که از درجه حقیقی بود پایین تر از دنیا محسوسات قرار دارد و یا بین دنیای محسوسات و دنیای ایده ها که حقیقی ترین است دنیای علم ودانش و ادراکات ریاضی قرار دارد. البته افلاطون در دنیای مثلی هم سلسله مراتب قایل است به این شکل که ایده های کوچک ایده های بزرگتر را می سازند که در نهایت منجر به تشکیل حقیقتی واحد یا خدا می شوند.
          افلاطون به اثبات نظریه مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضیه باقی گزارد . به شکل که او وجود خدایش را هم قابل اثبات نمی داند و معتقد است که فقط با دیدن آثارش پی به وجود او می بریم ودر این زمینه  بر اساس نظریه مثلش به همین مطلب اکتفا می کند که اگر گرایش به خیری ویا زیبایی وجود دارد پس خیر مطلق و زیبایی مطلقی هم باید وجود داشته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

سقراط را بيشتر از طريق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون مىشناسيم. زيرا او در طول زندگىاش چيزى ننوشت وبيشتر اطلاعات ما از او از شاگردانش بدست آمده است. كه همين امر و مرگ دلخراشش باعث شده است كه دركتب زيادى وى با مسيح مقايسه گردد.

 او نخستين فيلسوف مهمى بود كه در آتن بدنيا آمد كه بيشتر عمر خود را صرف گفتگو ومباحثه در كوچه و بازارهاى آتن مىكرد. او جوانانى را ازاقشار مختلف و باعقايد گوناگون دور خود جمع مىكردو به گفتگو با آنها مىپرداخت . كه بعدها بسيارى از اين جوانان نماينده هاى فكرى فلسفه هاى گوناگون در يونان باستان شدند. كه همين امر باعث شد كه مكاتب زيادى سقراط را از خود بدانند. او به غير از مباحثه وتفكر كار ديگرى نمىكرد و شغل خاصى نداشت و نسبت به فردايش بىاعتنا شده بود. در خانه هم دل خوشى نداشت و به فكر همسر و فرزند نبود وهمواره به خاطر اين خصوصياتش با زنش مشكل داشت. البته مىتوان گفت كه در نهايت زنش به اوعلاقه داشت زيرا بعد از اعدام سقراط نمىتوانست به خود تسلى خاطر بدهد.

شايد بتوان گفت بارزترين موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمىخوريم هنر گفت و شنود سقراط باشد. او خود در اين باره مىگويد: من نيز مانند مادرم هنر مامايى دارم. مامايى من مامايى حقيقت و دانش است او دايما تاكيد مىكرد كه خود چيزى نمىداند بلكه مانند مامايان عمل مىكند يعنى با گفتگويى هدفمند نقاط ضعف و قوت افكار عقايد افراد را به آنها نشان مىدهد و از اين طريق به زاده شدن حقيقت و دانش در آنها كمك مىكند.

سقراط هنگام بحث با افراد مختلف به شرايط افراد و موقعيت اجتماعى آنان توجه اى نمىكرد. گاهى نيز پرسشهاى او از افراد متشخصى كه با اوبحث مىكردند موجب مى شد  كه تزلزل پايه هاى فكرى وتضاد در عقايد آن شخص روشن گردد. كه اين موضوع موجب مسخره شدن اينگونه افراد در ملا عام ونتيجتا خشمگين شدن آنها مىشد. روش سقراط بدين گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار تجاهل مىكرد وسپس براى رفع جهل خود از شخص مقابل سوالاتى مىپرسيد سپس شخص را با پرسيدن سوالاتى به نقطه اى خاص هدايت مىكرد و تناقض در افكار و عقايد شخص مقابل را برايش روشن مىساخت. در اين پروسه تعريف كردن موضوعات براى سقراط از اهمييت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او ابتدا بايد دانست كه منظور از مفاهيمى مانند عدالت , فضيلت ,شجاعت و پرهيزگارى چيست , سپس مىتوان در مورد اين مفاهيم صحبت كرد.

او براى رسيدن به تعريفى صحيح از يك مفهوم از شيوه اى استقرايى استفاده مىكرد بدين معنا كه ابتدا مثالها و شواهدى را در باره موضوع مورد نظرش پيدا مىكرد و از اين جزييات بدست آمده براى رسيدن به كليات مطلب استفاده مىكرد.او پس از فهميدن قاعده كلى آن را براى موارد خاص تطبيق و تعميم مىداد . مثلا او هنگام گفتگو نظر طرف مقابلش را در باره عدالت جويا مىشد ,مخاطب هم براى رسيدن به تعريف مثالهايى را ارايه مىكرد سپس سقراط با نشان دادن روابط و مشتركات مثالها شخص را به تعريفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) مىرساند. بعد از اين مرحله سقراط موارد مخالف و متضاد با تعريف را يادآورى مىكرد بدين ترتيب فرد مورد نظر دايما مجبور مىشد كه تعريف خود را تغيير دهد تا به تعريف صحيحى برسد در اين ديالوگها شخص به اشتباهات و ناتوانيهاى خود پى مىبرد.

علىرغم اينكه روش فلسفى سقراط براى ما مشخص و معلوم است ولى افكار و عقايد او در مورد بسيارى از مسايل مهم فلسفى براى ما روشن نيست. زيرا هيچگاه در مورد مسئله اظهار اطمينانى قطعى نمىكرد و افكار خود را نمىنوشت. همين موضوع باعث شده است كه تمام دانسته هاى ما در باره سقراط از مطالبى است كه شاگردانش مانند افلاطون  در باره او ذكر كرده اند. در بسيارى از متون افلاطون نمىتوان تشخيص داد كه مطلب افكار سقراط است يا عقايد افلاطون است كه آنها را از زبان سقراط بيان كرده است.

همانطور كه قبلا ديديم فيلسوفان پيش سقراطى توجه خود را به طبيعت و نيروهاى طبيعى معطوف كرده بودند كه به نوعى مىتوان گفت برنامه كارى آنان گذر از دنياى اسطوره به عقل بود. ولى برخلاف آنها بيشتر توجه سقراط به مسئله انسان و جايگاه انسان در جامعه بود. سيسرون فيلسوف رومى چند صد سال بعد از مرگ او در اين باره مىگويد: سقراط فلسفه را از آسمان به زمين آورد فلسفه را به خانه ها وشهرها برد و فلسفه را واداشت به زندگى و به اخلاقيات و خير و شر بپردازد. سقراط بر خلاف سوفسطاييان كه به درك درست و مطلقى از حقيقت اعتقاد نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پايه اى محكم بنا كند . به گمان او اين پايه عقل انسان بود.او ادعا مىكرد كه ندايى الهى در وجودش قرار دارد كه او را هدايت مىكند و همين ندا و وجدان است كه به او مىگويد چه چيز نادرست و چه درست است.

جامعه آن زمان يونان كه سقراط در آن زندگى مىكرد جامعه اى بود كه سوفسطاييان تاثير اساطير واديان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند از اين رو سقراط در زمينه اخلاق سعى داشت تعريف كامل و جهانشمولى ارايه دهد تا جايگزينى مناسب براى اساطير و اديان باشد . اوبر خلاف سوفسطاييان معتقد بود كه تشخيص درست و نادرست بر عهده عقل آدمى است نه بر عهده جامعه و سير تحولات آن. او براى نيكوكارى و درستكارى مبنايى عقلى جستجو مىكرد ومعتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخيص دهد به كار نادرست دست نمىزند و تمام شرهايى كه از افراد مختلف مىبينيم در اثر نادانى آنهاست.

در روزگارى كه سقراط در آن زندگى مىكرد دموكراسى آتن رو به ابتذال نهاده بود بدين ترتيب كه در بسيارى از نهادهاى مهم كشور اعضاى آنها به ترتيب حروف الفبا انتخاب مىشد به طوريكه گاهى در ميان آنها كشاورز و بازارى ساده ديده مىشد و يا سران لشگر به سرعت عوض مىشدند.

سقراط عقيده داشت كه همانگونه كه كفاش و نجار  به مهارت در رشته و فن خود نياز دارند حاكم نيز بايد تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد به عبارت ديگر داراى فضيلت سياسى براى حكومت باشد. سقراط مدام دموكراسى يونان را به سخره مىگرفت و دائما دم از صلاحيت و شايستگى براى حكومت مىزد . كه البته در آن زمان بزرگترين مدعى اين صلاحيت اشراف وثرومتمندان بودند كه اعتقاد داشتند اين شايستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل مىشود ولى سقراط معتقد بود كه اين شايستگى و فضيلت با آموزش و تربيت پديد مىآيد و ناشى از روح انسانى است. البته بايد توجه داشت كه در آن زمان اين آموزشها و نوع تربيت بيشتر مخصوص طبقه اشراف بود نه همگان مردم.

در شرايطى كه جنگ و خطر توطئه و قيام اقليت ثروتمند جامعه دمكرات يونان را تهديد مىكرد سقراط جوانان متمايل به آريستوكراسى را به دور خود جمع مىكرد ودر باره فضيلت سياسى با آنها صحبت مىكرد. همين امر باعث شد كه حكومت تصميم به اعدام سقراط بگيرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكيل شد سقراط به دفاع از خود برخواست كه متن دفاعيه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط اين امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه خود را از مرگ نجات دهد ولى او نپذيرفت كه از عوامى كه مدام مورد سخره او بود طلب بخشش كند. نقل مىشود كه دوستان او امكان فرار وى را از زندان فراهم ساخته بودند ولى او از فرار نيز امتناع ورزيد و در نهايت جام شوكران را سركشيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

در قرن پنچم پيش از ميلاد در يونان تقاضا براى آموزش بالا گرفت. قسمتى از پاسخ جامعه يونان آن زمان به اين تقاضا پديدار شدن معملمان سيار و باهوشى به نام سوفيست ها (سوفسطائيان) بود. در لغت كلمه يونانى سوفيا به معنى خرد و دانش است و سوفيست نيز معناى صاحب خرد و دانش را مىدهد.( بر خلاف كلمه فيلسوف كه به معناى مشتاق وخواهان دانش و حكمت است نه صاحب آن).

 يكى از تفاوتهاى سوفيستها (سوفسطائيان) با فيلسوفان آن دوره در اين بود كه بر خلاف آنان بابت آموزشهايشان پول دريافت مىكردند كه گويا در بعضى موارد مقدار هنگفتى مىشده است . سوفيست ها براى پيدا كردن شاگردهاىجديد مدام در يونان در حال سفر بودند آنان نخستين كسانى بودند كه در يونان بابت آموزش دستمزد دريافت مىكردند. شايد اگر اين موضوع نبود و افلاطون و ارسطو هم بر آنان كمتر خرده مىگرفتند فلسفه و آموزشهاى آنان وجه بسيار بهترى در طول تاريخ داشت.در نظر افلاطون سوفيست كسى است كه دانش و خرد خود را براى مقدار كمى پول مىفروشد. ارسطو نيز نظر بهترى از افلاطون در باره آنان ندارد و مىگويد: سوفيست كسى است كه با تظاهر به دانش و خرد كسب درآمد مىكند.آموزشهاى سوفسطاييان در زمينه خاصى محدود نمىشد و تقريبا همه علوم آن زمان را پوشش مىداد ، آنان به آموزش رياضيات فيزيك نجوم ادبيات ,فلسفه سياست و گرامر و سخنورى و فن بيان مشغول بودند. ولى تاكيد آنان در آموزش در سخنورى و موفقيت در سياست بوسيله آن بود زيرا مهمترين شغل در يونان آن زمان اشتغال به سياست بود و چيزى كه در آموزشهاى سوفسطاييان در اين زمينه اهمييت داشت اين بود كه چطور سياستمدار توده هاى مردم را به سوى اهداف خود سوق دهد , در اين بين مهم نبود كه حق و حقيقت چيست يا خرد چه حكم مىكند.نخستين كسى كه سوفيست نام گرفت پرتاگوراس بود . چند سوفيست مهم بعد از او عبارتند از : گورگياس , پروديكاس , هيپياس كه طرفداران زيادى داشتند كه به آنها گوش مىكردند.سوفيستها در وارد شدن به هر زمينه اى ايرادى نمىديدند به طوريكه سريعا شروع با استدلال در آن زمينه مىكردند. گاهى اوقات بعضى از آنها به خاطر غلط نشان دادن چيزى كه درست به نظر مىرسد يا اثبات اينكه سفيد سياه است به خود مىباليدند. براى مثال گورگياس مدعى بود كه در زمينه اى كه در آن صحبت مىكنيد نيازى نيست كه اطلاعات زيادى داشته باشيد , او خود به هر سوال بدون اندكى ملاحظه پاسخ مىگفت.به اعتقاد بسيارى از آنان براى رسيدن به مقصود فقط تسلط بر زبان و مهارت در بازى با كلمات كافى است. آنها بنا به همين موضوع سعى مىكردند كه هنگام مباحثه حريف را اغفال و سردرگم سازند. واگر اين امر ممكن نبود سعى مىكردند با خشونت در گفتار و ايجاد سرو صدا حريف را مغلوب سازند. در بسيارى از موارد نيز سعى در تحت تاثير قرار دادن مردم بوسيله استعارات و لطايف و پارادوكسها داشتند تا با بيان حقايق. به خاطر همين موضوع است كه لفظ سفسطه به عنوان استدلال باطل به كار برده مىشود. تقريبا در اواخر قرن پنجم پيش از ميلاد سوفيست ها رو به افول گذاشتند و بعد از آن نيز دو بار ديگر در يونان مطرح شدند , بار اول در قرن دوم ميلادى بود كه در آن زمان به سخنرانان حرفه اى كه در مجامع عمومى مردم را تحت تاثير قرار مىدادند عنوان سوفيست را اطلاق مىكردند. آنان نيز مانند سوفيست هاى قبلى دائم در سفر بودند. بار دومى كه دوباره سوفيست ظاهر شدند در قرن چهارم ميلادى بود كه تقريبا مقارن با قدرت گرفتن مسيحيت در اروپاست. سوفيست در اين زمان تلاش و فلسفه خود را به مبارزه با مسيحيت اختصاص دادند. تقريبا در قرن پنجم ميلادى كم كم كلمه سوفيست تبديل به لفظى اهانت آميز شد كه براى كسى كه غلط استدلال مىكرد به كار مىرفت.

هسته اصلى فلسفه سوفسطاييان اعتقاد به قدرت سخنورى و زبان است. هنگامى كه افلاطون به پىريزى فلسفه آرمانگرايش مشغول است ودر آن به بنيادها و اصول اهميت مىدهد سوفيست ها ديدگاهاى بسيار متفاوتى را نسبت به او اتخاذ مىكنند و آنها جانب فلسفه اى غير اصول گرا و بدون پايه و بنياد را مىگيرند. زيرا به اعتقاد آنها براى هيچ چيز دليل واقعى و مطلق و كاملى وجود ندارد.

سوفيست ها بين جهان واقعى و زبان وتوانايى آن براى بيان و توضيح چيزهاى موجود در جهان شكاف عظيمى ديدند. آنها اعتقاد داشتند يا چيزى وجود ندارد و يا اگر چيزى هم هست آن غير قابل درك توسط انسان است و اگر هم چيزى غير قابل درك توسط انسان باشد پس غير قابل انتقال در ارتباطات خواهد بود .آنها مغايرتى عمده بين محدوديتهاى زبان و بيان حقيقت مشاهده نمودند .از پروتاگوراس نقل مىشود: "انسان مقياس و ميزان وجود داشتن همه هستيهايى هست كه وجود دارند و همه غير هستيهايى كه وجود ندارند".هنگام مطالعه سوفيست ها در مى يابيم كه آنها بر خلاف افلاطون نگرانى بابت حقيقت ندارند براى آنها مهم تر از ارزش حقيقت ابهامات ذاتى و دانسته هاى درون ماست اين اعتقاد قوى به قدرت زبان و كمبود در پى ريزى حقيقت موجب پديدار شدن پارادوكسهاى شده است كه سوفيست ها براى ايجاد آنها از ضعف و ابهامات زبان استفاده مىكردند.در برابر مسئله خدا هم عده اى از سوفيست ها مانند پروتاگوراس موضع نمىدانم(لاادرى) و غير قابل اثبات است پيش گرفتند ولى اكثر آنها در موضع انكار خدا قرار داشتند.

در دوره معاصر با پديدار شدن جنبه و ديدگاه هاى فلسفى جديد در باره زبان بخشى از ديدگاه هاى سوفسطاييان در باره زبان احيا شده است. از آنجمله مىتوان به اين عقيده اشاره كرد كه : " حقيقت و اطلاعات كشف نمىگردند بلكه ساخته مىشوند و اين پروسه ساخته شدن اطلاعات زمانى كه مردم با هم ارتباط برقرار مىكنند اتفاق مىافتد".

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

آناكساگوراس در حدود سال 500 قبل از ميلاد در كلازمنا در آسياي صغير متولد شد او در اصل يونانى بود ولى ترديدى نيست كه از او ميتوان به عنوان يك شهروند ايرانى نام برد . وى در چهل سالگى به آتن رفت و مدتى در آنجا اقامت داشت. سالها بعد به او اتهام خداناشناسى وارد كردند به طوريكه او مجبور به ترك آتن شد. از موارد اتهامات او اين بود كه مىگفت خورشيد خدا نيست بلكه گويى آتشين و بزرگتر از تمام شبه جزيره پلوپونز است. او كلا به نجوم و ستاره شناسى علاقه داشت او از بررسى يك سنگ آسمانى به اين نتيجه رسيد كه كرات آسمانى از همان جوهر زمين تشكيل شده اند. همين موضوع باعث شد كه او گمان كند كه احتمالا در ديگر كرات آسمانی هم حيات وجود دارد.

 آناكساگوراس مانند امپدوكلس و اكثر يونانيان اين اصل را كه وجود نه بوجود مى آيد و نه از ميان ميرود بلكه تغير ناپذير است را پذيرفت. اما در اين مورد كه واحدهاى نهائى اچزائى متشابه با چهار عنصر خاك هوا آتش و آب هستند با امپدوكلس موافق نيست او معتقد است هر چيزى اجزائى دارد و اجزا آن ازلحاظ كيف عين كل آن است نهائى  و غير مشتق.

آناكساگوراس معتقد است در آغاز اجزا همه انواع با هم مخلوط بودند همه اشياء باهم بودند و نامتناهى هم در عدد و هم در كوچكى و همه اشياء در كل بودند و متعلقات تجربه ما زمانى پديد مى آيند كه اجزاء نوع معينى از اين كل به شكل خاصى گرد هم آيند. مثلا در ابتدا اجزا طلا با ديگر اجزا (دركل) مخلوط بوده ولى اين اجزا طلا طورى باهم  فراهم مىآيند كه جسم مرئى طلا را بوجود مى آورند ولى در طلا نيز اجزاديگر اقسام وجود دارد ولى علت اينكه ما جسمى را طلا مى ناميم اين است كه اجزا موسوم به طلا در آن جسم بيشتر از اجزااقسام ديگر است از اين رو آناكساگوراس براى تغير تبيينى مى يابد به اين صورت كه ميگويد مثلا علت اينكه گوشت از چيزى غير از گوشت پديد مي آيد اين است كه در همه چيز اجزا چيز هاى ديگر است پس در علف نيز اجزا گوشت وجود دارد و به همين دليل گوشت از علف پديد مى آيد تا اينجا آناكساگوراس چيزى جديد ارائه نكرده است.

 اما وقتى به مساله قدرت يا نيرويى كه عهده دار ساختن اشياء از توده نخستين است مىرسيم نقش مهم آناكساگوراس را در فلسفه در مى يابيم. امپدوكلس حركت را در جهان به دو نيروى عشق و نفرت نسبت داد اما آناكساگوراس به جاى آن اصل نوس (‌Nous)  يا عقل و ذهن طبيعت را معرفى مى كند . مى گويد : نوس بر تمام موجوداتى كه حيات دارند ، هم بزرگتر و هم كوچكتر توانائى دارد .، نامتناهى و خود مختار است ، لطيف ترين و خالصترين چيزهاست و در آن است كه همه چيز هست (البته بايد گفت نوس خالق نيست چون ماده يونانى ازلى است ). ارسطو در باب اهميت آناكساگوراس مي گويد : " وى همچون مردى بخرد در ميان ناسنجيده گويانى كه پيشتر از او بودند برجسته است " هر چند نمى توان اهميت و تاثير آناكساگوراس را در افكار فيلسوفان بعد از او ناديده گرفت ولى واقعيت اين است كه او در آغاز يك اصل روحى و عقلى معرفى كرد اما موفق نشد تفاوت اساسى بين اين اصل و ماده اى را كه اين اصل شكل مىدهد يا به حركت در مىآورد را به نحو كامل توجيه كند ، او هر وقت در تبيين اينكه چرا هر چيزى ضرورتا هست در مى ماند پاى عقل را به ميان مىكشيد ولى در موارد ديگر هر چيزى را به عنوان علت بر عقل مقدم مىشمرد. ولى باز ياد آور ميشويم كه نبايد ناديده گرفت كه او با وارد كردن يك اصل بسيار مهم در فلسفه يونانى بعد از خود ثمره اى عالى به بار آورد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 امپدوكلس شهروند اكراگاس درسيسيل بود كه تاريخ حيات وى را به طور دقيق نمى توان معين كرد. وى در زمان خود ظاهرا اهل سياست و رهبر حزب دموكرات شهر خود بوده و نيز داستانهايى پيرامون فعاليتهاى او به عنوان جادوگر و معجزه گر نقل مىشود و بر اساس داستانهانى وى ازجرگه فيثاغوريان به خاطر“دزديدن گفتارها و خطابه ها“ اخراج شد. در عين حال گفته مىشود حال در طبابت نيز باعث پيشرفتهايى بوده است. امپدوكلس خود را شايسته پرستش مىدانسته به طوريكه طرف برخى شاگردانش از او به نام خدا هم نامبرده شده است. در مورد مرگ او نيز داستانهائى وجود دارد كه معروفترين اين داستانها اين است كه وي خود را به دهانه اتش فشان اتنا افكند تا مردم تصور كنند كه به آسمان رفته و از خدايان بوده ولى بدبختانه كفشهاى معروف برنجين خود را كنار آتشفشان جاى مى گذارد .

او افكار فلسفى خود را مانند ديگر فلاسفه يونان به صورت منظم بيان كرده او تا اندازه اى نيز مىكوشيد تا افكر و عقايد اسلاف خود را تلفيق كند. در فلسفه امپدوكلس چيزى كه اهميت دارد تغييرات و تبديلات و ارتباط موجودات است نه تولد و مرگ اينان . او معتقد است وجود هست و مادى است ( مانند پارمنيدس) و نيز اعتقاد داشت وجود نمىتواند بوجود آيد يا از ميان برود زيرا نه مىتواند از لاوجود به وجود آيد و نه ميتواند لاوجود شود پس ماده بى آغاز و انجام يعنى فناناپذيراست . امپدوكلس درعين حال منكر تغير به عنوان يك حقيقت نبود و آنرا به اين صورت توجيه ميكرد : اشيا كلهائى هستند كه موجود و فاسد مىشوند ولى درعين حال اين كلها از اجزا فنا ناپذير تركيب شده اند و فقط آنچه وجود دارد اختلاط و مبادله اين اجزا است و جوهر (طبيعت) تنها نامى است كه كه آدميان به اشيا داده اند.  طبقه بندى مشهور چهار عنصر اختراع امپدوكلس بود. بدين سان كه اشياء به سبب اختلاط عناصر چهارگانه(آب آتش خاك و هوا) به وجود مىآيند . عشق عامل جذب يا كشش اين اجزا چهارگانه است و نفرت يا ستيزه اجزا را از هم جدا مىكند . بنا بر نظر امپدوكلس فراگرد عالم  دايره وار است بدين معنى كه عالم وجود در آغاز يك دوره همه عناصر آن با هم مخلوطند نه مجزا و براى تشكيل اشيا انضمامى و تركيبى چنانچه ما آنها را مى شناسيم مخلوطى كلى از خاك هوا آتش و آب لازم است . در اين مرحله اوليه فراگرد عشق اصل حاكم است و كل مجموعه يك خداى متبارك ناميده شده است. اما نفرت گرداگرد سپهر است و وقتى به درون سپهر نفوذ كرد فراگرد افتراق و جدائى آغاز مى شود .

 امپدوكلس نظريه تناسخ (1) ارواح را در كتاب پالايشها تعليم كرده است . ولى نظريه تناسخ او را نمىتوان با نظام جهانشناختى اش سازگار كرد زيرا اگر همه اشيا از اجرا مادى تركيب شده اند كه هنگام مرگ از هم جدا مي شوند جايى براي جاودانگى باقى نمى ماند در انتها بايد گفت هرچند امپدوكلس جريان عالم و فراگرد دايره وار طبيعت را بيان كرد ولي موفق نشد آنرا تبيين كند و ناچارا به نيروهاى اساطيرى عشق و نفرت متوسل شد و اين آناكساگوراس بود كه تبيين آنرا بوسيله مفهوم عقل به عهده گرفت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

از زنون اطلاعات زيادى در دسترس نمى باشد .منابع اصلى اطلاعات در باره زنون ارسطو و گفتگوهاى او با پارمنيدس كه توسط افلاطون تنظيم شده است مىباشد.زنون اهل الئا و دوست و شاگرد پارمنيدس بود . گفته مىشود كه همراه با استاد خود سفرى به آتن داشته است كه گويا در اين سفر ملاقاتى هم با سقراط كه در سن جوانى بوده است دارند. زنون كه به شدت تحت تاثير فلسفه استادش قرار داشت قدم در راه فلاسفه الئاتيك(1)  گذاشت. او به نوعى شيوه احتجاج لفظى و جدل استاد خود را به پيش برد.مهمترين مطلبى كه هنگام مطالعه زنون با آن برمىخوريم پاردوكسهايى(2) است كه وى در دفاع از فلسفه الئاتيك مطرح كرده است. البته معمولا در كتب فلسفى اين موضوع مطرح مىگردد كه اثر پاردوكسهاى زنون بر فلسفه الئاتيك اثرى منفى بوده است زيرا با پاسخ دادن به اين پاردوكسها ماهيت اين فلسفه زير سوال رفته است.بنا به اظهارات افلاطون زنون قبل از سفر به يونان كتابى نوشته است كه در آن چهل پارادوكس خود را بيان نموده است.  كه برخى از اين پارادوكسها تاثير عميقى در گسترش رياضيات داشته اند. پاردوكسهاى مطرح شده توسط زنون به دو بخش قابل قسمت هستند. دسته اول كه در باره رد تعدد و كثرت واثبات نوعى وحدت وجود است. دسته به دوم اين پاردوكسها هم به مبحث حركت مىپردازد و آن را غير ممكن مىداند.شايد بهترين مثال براى دسته اول اين پاردوكسها نمونه زير باشد:اگر يك خط را در نظر آوريم اين خط را مىتوان نصف كرد حال هر بخش آن نيز قابل تقسيم به دو بخش ديگر است و روشن است كه اين روند دو نيم كردن نيز انتهايى ندارد يعنى در هر مرحله با خط مواجه ايم و هيچگاه با اين دو نيم كردنها به نقطه نخواهيم رسيد پس در كل چنين مىتوان نتيجه گرفت كه خط نمىتواند كه از يك سرى نقاط تشكيل شده باشد .(نوعى وحدت و رد تعدد)

و اما در باره دسته دوم يعنى پارادوكسهاى حركت مىتوان دو نمونه زير را بيان كرد:

1 براى اينكه فاصله اى را بپيماييم قبل از اينكه به انتهاى راه برسيم بايد از نيمه آن راه عبور كنيم و براى گذر از نيمه آن راه بايد نيمه نيمه آن را پيمود و اين روند نيز ادامه دارد و پايانى براى آن نيست پس اين حركت هرگز آغاز نخواهد شد . معادل رياضى اين پارادوكس زنون سرى رياضى زيراست:

1/2 + 1/4 + 1/8 + ….

 كه البته بهتر است كه اين سرى را به صورت معكوس يعنى به اين شكل بنويسيم:

…. + 1/32 + 1/16 + 1/8 + 1/4 + 1/2

كه البته از لحاظ رياضى روشن است كه اين سرى داراى جواب است يعنى:

1/2 + 1/4 + 1/8 + … = 1

2 آشيل سريعترين دوندگان است ولى هيچگاه در يك مسابقه به لاك پشتى كه از او كمى جلوتر باشد نخواهد رسيد چون زمانى كه آشيل كمى حركت كند لاك پشت نيز مسافت بسيار كمى را طى مىكند كه آشيل براى رسيدن به لاك پشت مجبور است ايد مسافت را نيز طى كند و اين روند نيز هيچ وقت پايان نخواهد يافت. (پاردوكسى براى حركت)

به پاردوكسهاى زنون فيلسوفان زيادى نظير هيوم , كانت و هگل پاسخ داده اند. البته گروهى از معاصران وى نظير سوفسطاييان هم جواب هايى براى اين پارادوكسها ارايه داده اند كه در آينده به آنها خواهيم پرداخت.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

معروفترين فيلسوف الئاتيك پارمنيدس است او در خانواده اى برجسته در الئا بدنيا آمد از پارمنيدس غالبا به عنوان شاگرد زنوفان ياد مىشود وى نزد همشهريان خود به خاطر وضع يك سرى از احترام بالايى برخوردار بود. پارمنيدس به خاطر زندگى نمونه اش مورد تحسين بود به طورى كه زندگى خاص وى در ميان يونانيان تبديل به ضرب المثل وجود داشت

پارمنيدس معاصر هراكليتوس بود چناچه در بعضى جاها با كنايه به مخالفتهايى با وى مىپردازد كه بيانگر فلسفه هاى كاملا متفاوت اين دو است چناچه در پيش ديديم فلسفه هراكليتوس فلسفه تغيير و تحول است وفلسفه اضداد و فلسفه اى كه حس در آن نقش اساسى بازى مىكند بر خلاف آن فلسفه پارمنيدس فلسفه آرامش و سكون و بىحركتى و وحدت است كه فقط بر عقل تكيه دارد و حس در آن بكلى كنار گذاشته شده است او زندگى بشر را داراى دو بعد مىدانست بعد اول كه حقيقت ودرستى است كه او اين بعد را به عقل و خرد مربوط مىكرد وبعد دوم خطا پذير و پر از اشتباه است كه دنيا حواس است پارمنيدس نيز مانند ديگر يونانيان عقيده داشت كه هر چه وجود دارد پيوسته وجود داشته است وخواهد داشت او درگامى ديگر تبديل و حركت وتغيير را خطاى حواس دانست ومنكر همه آنها شد واينگونه او نيز مانند استاد , خود را در زمره عقل گرايان(Rationalism) محض قرار داد وى در باره ازلى بودن وجود بدين شكل استدلال مىكند: اگر وجود آغازى داشت يا از وجود پديد آمده يا از عدم اگر بگوييم كه از وجود پديدار شده پس منشا آن خود است و حادث بودن منتفى و اگر بگوييم از عدم پديد آمده از لحاظ عقلى غير قابل قبول است.در مورد تغيير وتحول ومرگ وفنا چنين مىگويد: تحول يا وتغيير يا از وجود است به وجود يا از وجود است به فنا اگر از وجود است به وجود پس تغييرى نداريم و اگر از وجود است به عدم كه اين گزينه از لحاظ عقلى اشتباه است يا حركت اينگونه رد مىكند حركت بايد در مكان باشد و مكان هم يا و جود است يا عدم اگر وجود است پس حركت وجود در وجود است يعنى سكون و اگر عدم است ديگر حركت ممكن نيست چون حركت بايد در مكان باشد.پارمنيدس خلا را نيز با چنين استدلالهايى رد مىكند او مىگويد وجود يكى است وپيوسته وبدون اجزا زيرا اگر اجزايى داشت يا چند تا بود بين اين اجزا بايد خلا باشد و خلا يا وجود است يا عدم اگر وجود است كه ديگر بين اجزا وجود پيوستگى وجود دارد و اگر عدم است عدم قادر به ايجاد گسستگى بين اجزا نيست

در مجموع وى وجود را يكى , نامحدود, همگن , قايم به ذات ازلى وابدى و غير متحرك مىپندارد و در و محسوسات ما را كه همه خلاف اين را نشان مىدهد باطل مىداند و راه اثبات را فقط در عقل و مجردات مىبيند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

در قرن پنجم پيش از ميلاد شاهد ظهور فلسفه جديدى در مستعمره يونانى الئا در جنوب ايتاليا هستيم كه فلسفه اينان به الئايتيسم معروف گشت كه اين فلسفه را بايد نطفه فلسفه خردگرايى محض يا Rationalism دانست موسس اين مكتب زنوفان مىباشد زنوفان در سال 570 قبل از ميلاد در يونا يعنى قسمت آسيايى يونان باستان به دنيا آمد او در طى جنگهاى ايران و يونان از زادگاهش مهاجرت مىكند و به سيسيل پناهنده مىشود كه بعدها در آنجا به عنوان موسس مدرسه الئيها شهرت مىيابد . بيشتر اطلاعات ما از زنوفان از قطعات شعر به جاى مانده از اوست زنوفان لبه تيز اشعار خود را رو به اشعار اساطيرى هومر و هزويد مىكند آنها را به خاطر دو جنبه شان به سخره مىگيرد اعتراض اول زنوفان به هرودت و هزويد فروانى بىحد و حصر خدايان اشعار آنهاست جنبه ديگرى كه زنوفان به شدت از آن انتقاد مىكند شيوه صورتگرى خدايان در اين اشعار اساطيريست كه در اين اشعار اغلب خدايان به صورت انسانها فرض شده اند وبراى آنها صفاتى نظير صفات انسانى تصور شده است  براى مثال او اعتراض خود را در جايى اينچنين بيان مىكند : اگر شيرها و اسبها قادر به نقاشى بودند خدايان را به شكل شير و اسب مىكشيدندبراى زنوفان خدا يكى است و فاقد صورت انسانى داراى قدرت و بدون حركت خداى او علت و سبب همه چيز است بدون اينكه نياز داشته باشد كارى انجام دهد او بوسيله خرد بر همه جا سيطره دارد او خدا را به نوعى معادل با كيهان مىداند او همه جهان را يكى و خدايى مىداند زنوفان مىگويد اشيا و اجسام را نامهاى ديگرى از خدا هستند و درتوضيح غير متحرك بودن خدا اين مطلب را ذكر مىكند كه اگر خدا همه چيز است پس كجا مىتواند برودهمانطور كه مشاهده شد زنوفان به نوعى وحدت وجود اعتقاد دارد كه قرنها بعد ادامه اين افكار نزد عقل گرايانى نظير اسپينوزا مشاهده مىكنيم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

هراكليتوس از معروفترين فيلسوفان پيش از سقراطى است كه فلسفه او را بسيارى از فلاسفه بزرگ غرب مورد توجه قرار داده اند از آنجمله مىتوان به افلاطون هگل نيچه هايدگر و لنين اشاره كردهراكليتوس در شهر افه سوس كه دومين شهر بزرگ يونان بود و نزديك ميلتوس قرار داشت به دنيا آمد اما وى تفاوتى عمده با سه فيلسوف طبيعى ميلتوسى داشت او برخلاف سه فيلسوف قبلى كه بدنبال ماده اوليه طيبعت مىگشتند تلاش خود را روى آهنگ تغييرات طبيعت و چگونگى اين تغييرات متمركز كرده بود او تغيير دايمى وجريان داشتن و سيال بودن را سرشت و خصلت و اصلى طبيعت مىدانست شايد به خاطر همين توجه به تغييرات باشد كه او آتش را به عنوان اصل و مبدا مطرح مىكند البته بايد توجه داشت كه نقش آتش براى هراكليتوس مانند نقش آب براى طالس يا هوا براى آناكسيمنس نيست و بيشتر آتش براى او جنبه سمبوليك دارد براى مثال هراكليتوس اين مسئله را مطرح مىكند كه اگر A را يك ماده اوليه فرض كنيم كه به ماده B تبديل مىشود و سپس B به C تبديل شود اما چون معكوس اين روند نيز امكان پذير است پس B توانايى تبديل به A و C و C نيز توانايى تبديل به A و B را دارد پس هر كدام از اين مواد را مىتوانيم ماده اوليه فرض كنيم در نتيجه چيزى كه اينجا اهميت پيدا مىكند نفس اين تغييرات است نه اينكه ماده اوليه چه بوده.هراكليتوس بيان مىكند كه هيچگاه نمىتوان در يك رودخانه دوبار پا گذاشت از اين جهت كه بار دوم رود تغيير كرده است و رود قبلى نيست و در ضمن ما هم شخص قبلى نيستيم كه پا در رودخانه گذاشته بوديم.اين تغيير و تحول دايمى جهان را مىتوان جنبه اول دكترين هراكليتوس دانست جنبه دوم دكترين او در باره كشمكش اضداد در جهان مىباشد او مرگ شخصى را لازمه زندگى شخص ديگر مىداند بدى و نيكى را يكى مىداند كه فقط در نظر ما متفاوتند خوشى و بدحالى را لازم و ملزوم هم مىداند در جمله اى چنين بيان مىكند دريا تميزترين و كثيفترين آبهاست زيرا براى ماهى سالم و گوارا ست و براى انسان مضر و غير قابل نوشيدن است در جمله اى ديگر چنين مىگويد خدا روز و شب است و سيرى و گرسنگى  زمستان و تابستان است و جنگ وصلح .

البته روشن است كه خداى او آن خداى اساطيرى و آسمانى نيست چون وى در جاهاى مختلفى  واژه يونانى لوگوس(Logos) به معناى خرد و منطق را به جاى كلمه خدا به كار برده است خداى او خدايى است كه آشكارا در برخورد اضداد طبيعت قابل مشاهده است در حقيقت اوبه منطقى كه از طريق اضداد تغييرات طبيعت را كنترل مىكند خدا يا لوگوس مىگويد او نيز مانند ساير يونانيان باستان به دنيايى ازلى و ابدى معتقد است چناچه در جمله اى اين مطلب را اينگونه بيان كرده است: اين جهان را نه خدا و نه انسانى ساخته است  بلكه هميشه از قبل بوده است و خواهد بود.هراكليتوس از لحاظ اجتماعى شخصى گوشه گير و مردم گريز بوده است و اين بدان جهت است كه دايما به تغييرات مردم توجه مىكرده و دوست امروز را به سبب تغييرات اوضاع دشمن فردا  و دشمن ديروز را دوست امروز مىدانسته از اين جهت مردم را شايسته اعتماد نمى دانست و از آنها كناره گيرى مىكرد به همين جهت به او حكيم گريان هم مىگويند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

 

نخستين فيلسوف يونانى كه سعى در توصيف  نظام طبيعت كرد طالس( Thales ) بود از طالس دست نوشته اى بجا نمانده است واطلاعات ما در باره او بيشتر از گفته هاى هرودت و به خصوص ارسطو است وى تقريبا در سال 640 قبل از ميلاد در ميلتوس به دنيا آمد زندگى وى  مصادف با بعضى از حملات ايران به يونان بود وى سفرهايى به خارج از يونان داشته كه از آن جمله مىتوان سفر به مصر و فينيقيه( فلسطين امروزى ) ياد كرد نقل مىكنند كه يكى از سفرهاى او به مصر براى يادگيرى هندسه بوده است كه مشهور است وى در اين سفر ارتفاع يكى از اهرام مصر را بوسيله اندازه گيرى سايه آن محاسبه مىكند بدين شكل كه در موقعى از روز كه طول سايه خود با قدش يكسان است طول سايه هرم را اندازه گيرى مىكند وى دستى نيز در نجوم داشته به طوريكه وى وقوع خورشيد گرفتگى سال 585 قبل از ميلاد را پيش بينى كرده بود.طالس گمان مىكرد كه كل طبيعت بايد از يك ماده اوليه تشكيل شده باشد كه وى با مشاهده وبررسى طبيعت به اين نتيجه رسيد كه آب ماده اوليه طبيعت است دليل اين نتيجه گيرى چندان مشخص نسيت ولى احتمال دارد كه او با مشاهده اينكه همه موجودات زنده  براى زندگى به آب نياز دارندوآب تقريبا در همه جاى زمين يافت مىشود وبا توجه به اين موضوع اين ماده اوليه بايد به وفور يافت شود اينگونه نتيجه گيرى كرده باشد بدين گونه است كه طالس اولين فيلسوف طبيعى مىباشد جداى از نتيجه طالس چيزى كه براى ما اهميت دارد نوع فلسفه اى است كه او در اين نتيجه گيرى بكار برد طالس نيز مانند ديگر فيلسوفان طبيعى يونان احتمالا بايد به ازلى بودن جهان و قبول نداشتن به وجود آمدن طبيعت از عدم اعتقاد داشته يونانيان باستان يا برايشان شروع جهان اهميت نداشته و يا ازلى بودن وبى آغاز جهان برايشان امرى مسلم بوده است به عبارت ديگر آنها معتقد بوند كه جهان قديم است نه حادث از اين روست كه فيلسوفان طبيعى يونان بيشتر به ماهيت و كيفيت و چگونگى طبيعت پرداخته اند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

      سومين فيلسوف طبيعى ميلتوسى آناكسيمنس است كه او را طالس و آناكسيماندر را ادامه داد او گمان مىكرد كه ماده اوليه طبيعت هواست او آب را هواى فشرده و آتش را هواى رقيق تصور مىكرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

فيلسوف طبيعى بعدى كه شاگرد طالس نيز بوده است آناكسيماندر است  كتاب "در باره طبيعت"  كه نخستين متن فلسفى شناخته شده به شمار مىرود از اوست  وى نيز اهل ميلتوس بوده ومانند استاد خويش به ماده اوليه طبيعت اعتقاد داشته است ولى او به نوعى ديگرى از ماده غير از چيزى كه طالس به آن فكر مىكرد مىانديشيد او به جوهرى بىانتها ازلى وابدى  كه داراى خواص گرمى و سردى وخشكى و رطوبت باشد فكر مىكرد(Apeiron).  اوگمان مىكرد كه هرگاه اين اضداد از هم جدا شوند ظهور و بروز طبيعت را خواهيم ديد و جمع شدن اين اضداد منجر به مرگ خواهد.   آناكسيماندر به نوعى تكامل موجودات زنده اعتقاد داشته است چنانچه به پيداش انسان از نوعى ماهى اشاره كرده است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  |