|
همکلاسی همکلاسی بگوتو کدوم لباسی تو کدوم دشتهای سرسبز داری اسبت رو می تازی دیگه لاله دوست نداری دل واله دوست نداری چی شد اون نگاه سبزت کجارفت صدای گرمت چی شد اون روح بلندت کجا پاشید اعتمادت هنوز اینجا دل ها سرخند گونه ها صورتها سرخند هنوزم توی بهارون می باریم کنار بارون واسه دیروزی که رفته واسه فردای خیالی واسه امروز دلهامون که پراست از بی قراری بیا برگرد تا همیشه بشکفیم بالای ریشه با یه جام پراز محبت با دوچشم پر از صداقت با یه کوله یادگاری بکنیم به عشق عادت
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
چو مجنون نباشد کدام عاقلان چولیلی نباشد کدام عاشقان
زمستان نباشد کدامین بهار تب یار نباشد کدامین قرار
چوناله نباشد کدامین طبیب دل خون نباشد کدامین حبیب
حکیمی نباشد کدام فلسفه جدالی نباشد کدام سفسطه
ستاره نباشد کدام راهنما چو گامی نباشد کدام گاه نما
شب تار نباشد کدام روزگار می ناب نباشد کدام مست زار
چوشکری نباشد کدام نعمت است چو درکی نباشد کدام رحمت است
A.a
دین فرد را می سازد و فرد جامعه را A.a
خسیس کسی نیست که پول ندارد کسی است که آرزو ندارد A.a
آدمی که در سه نیازاولیه خوراک. پوشاک (x) و مسکن استقلال نداشته باشد کودک است A.a
گاهی مجبوریم در فریاد سکوت را نگاه داریم و گاهی در سکوت فریاد را A.a
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
تو حق و حقیقتی من خیال و با طلم
تو یه آسمون باز من یه خاک پرنیاز
تو که عیبی نداری سرتا پا خطا منم
تو که رنگی نداری رنگارنگ فقط منم
میاد اون روزخدا که ببینم تو . منم A.a
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
بود دیوار خونمون نبود درب نگهبون که نبود گل تو باغچمون نبود سبزی سبزمون نبود ماهی حوضمون نبود یار تو بازیمون نبود شوق سحرگاه که نبود عکس رخ ماه که نبود نغمه ی سازمون نبود رقص نگاهمون نبود مرغک عشقمون نبود نقش تو قصمون نبود رفیق راهمون نبود خاک دیارمون نبود محرم رازمون نبود مرهم زخممون نبود سنگ صبوری که نبود حریم عشقی که نبود خوب و بدش هرچی نبود راست یادروغ هر کی نبود هرچی نبود ازما که بود هر کی نبود از ما که بود A.a
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
خداوند را نمیبینید چون در اوج نهایت است وبه باورمن که معتقدم صفر برابر است با بی نهایت
می توان با فهم نسبی برخی اسرار و ... حیران شد
یکی بود یکی نبود
بودن یا نبودن
مکا شفه ی ما ست
که تا در اندیشه ی آنیم هستیم
و چون مانیم گوئیم مستیم
که دل بر آسمانها بسته ایم
و خوشا بر مستی
و همسایگی مستان
واگر بخواهیم ...
خدا را میتوان صدا کرد ولی آیا
انسان را می توان معنی کرد ولی آیا
حیوان را می توان شکار کرد ولی آیا
تو را چه گویم
و خود را چه دانم
من میپرسم
و تو گمان می کنی می دانم
ومن دانستم که ندانستم
و تو می فهمی که من زود تر نداستم
خواهی ! فهمید
A.a
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
تو
تو ای من سوداگر
تو ای من بیدادگر
تو ای بیدل
تو ای غرق در گل
تو ای مغرور
تو ای مامور
کمی هم به من روی بگردان
بدان روحیم من زیزدان
زافلاک شدم در توخاکی
نظیرم نباشد به پاکی
چو رویت به من باشد آنگاه
نباشی اسیر در غم و آه
نظر باز ان ذات باقی
نگردد اسیر کار فانی
به فرمان عشق میهمانت شدم
به حکمت از او در جانت شدم
به لطف نعمت میزبانی
بکوش در مجلس میهمانی
به میهمان تو نور ایمان رسد
که یزدان به تو آن سان رسد
که خندان زتو بیرون روم
به یزدان زتو شکر گوی روم
A.a
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
گذشت گذشتن از ستمها کار من نیست خدایا مهربونی یارمن نیست
طلسم رو بشکن و ما رو رها کن تن من رو فدای جان من کن
دراین پیمانه پیمانه گریستن توخندان این دل محزون من کن
مهربان
سردمان شد گفتیم تقصیر آفتاب است گرممان شد گفتیم باز هم آفتاب است
تا گاه تردید
که آفتاب چه خداگونه مهربان بود
گفتیم مقصر پائیز است به رعدی زمستان را نشان داد زمستان را خیره شدیم به سردی بهار را نشان داد وبهاربه تندی تابستان را صدا زد همان که سفره دار ما بود
این گهواره ی بزرگ چه مهربان است
آب داد برای گرما زغال داد برای سرما
پس نامهربان کدام است ؟ غیر از من و تو اگر به مهربانی جهان را نبینیم
A.a
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
پرنده پرنده پر پرنده پر گنجشکک روشاخه پر کبوتر همسایه پر آواز شادمانه پر رقص تو آشیانه پر پرنده پر پرنده پر خنده ی کودکانه پر لاله ی سرخ باغچه پر ابروکمون قصه پر سنگ صبور غصه پر پرنده پر پرنده پر نگاه عاشقانه پر حرفهای صادقانه پر نماز عارفانه پر حلال سفره خانه پر پرنده پر پرنده پر نفت زمین کهنه پر آب زلال چشمه پر خاک طلای ریشه پر آزادی اندیشه پر پرنده پر پرنده پر خون رگهای خسته پر روح تن های تشنه پر بسه آخه دیگه نپر به خاطر خدا نپر A.a اکنون پس از گذشت سالها این شعر شبیه یک شوخی است !
+ نوشته شده در ساعت   توسط Ali
|
|
|