تبليغاتX
علی اکبری

برخی معتقدند فکر مقدم است برکتاب و بعضی کتاب را در اولویت می دانند فرض را بر این قرار می دهم که انسان مورد بحث از مرحله ی غرایزگذشته وباید بین کتاب وفکر یکی را انتخاب کند برای این منظور آزمایش ساده ای کردم در آسایشگاهی کتابی را به دست انسان بی فکر و تقریبا بی شعوری قرار دادم و گفتم بخوان خندید گفتم عکسهایش را ببین کتاب را پرت کرد طرف دختر خانم مددکاری که آنجا خدمت می کرد هر سه مبهوت شدیم احتمالا دخترخانوم فکرکرد من از او خواسته ام که این کار غیر انسانی را بکند و باز احتمالا دیوانه یا شخص مجنون نما هم تصور میکرد با این کارش از شر من خلاص میشود من هم که طبق معمول فکر میکردم این قضیه به امر خیر و بادا بادا مبارک بادا ختم میشود که ناگهان با فریاد مددکار به خودم آمدم و دیدم گوش مجنون را گرفته و می گوید بی تربیت این چه کاری بود کردی . من هم که احساس آسودگی میکردم نفسی تازه کردم و گفتم ببخشیدش خانوم بچگی کرد نفهمید غلط کرد ... که دیوانه با انگشت مرا نشان داد و باز هر سه مبهوت شدیم احتمالا دیوانه می خواست با زبون بی زبونی بگه که با این کار می خواسته از دست من نجات پیدا کنه و احتمالا خانومه فکر میکرد منظور مجنون اینه که من کتاب راپرت کردم وباز طبق معمول من فکر می کردم که این خانوم میفهمه که از من بعید هست که چنین کاری کنم و باز این قضیه به امر خیر و بادا بادا مبارک بادا ختم میشه که با فریاد خانوم مددکار به خودم اومدم که می گفت این که آلبوم عکس منه ... وباز هر سه مبهوت شدیم احتمالا اصلا مجنون نمی فهمید که منظور مددکار از آلبوم چیه؟ و باز احتمالا خانوم مددکار هم قطعا میفهمید که فقط یه آدم با شعور میتونه به دیدن عکسهای آلبوم خصوصی ایشان علاقه مند بشه ومن هم دوباره طبق معمول فکر کردم که این موضوع به امر خیر و بادا بادا مبارک بادا ختم میشه که باز با فریاد مددکار به خودم اومدم که میگفت باز قرص هات یادت رفت ! بعد از این ماجرا بود که فهمیدم فکر بر کتاب ارجهیت دارد که اگر فکر نباشد کتاب به کار نمی آید ولی اگر فکرباشد هر کتابی به کار می آید حتی کتاب آلبوم عکس خانوم مددکار!

من و فکر یارهمیم      دل و دلدار همیم

بعضی روزا خیلی شاد    بعضی وقتها پرغمیم

به به آفرین ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

آقای کریمی حکاک می گوید که پرسش جهانی نشدن ادبیات ایران به نيمه های قرن نوزدهم باز می گردد.

«تحولات چشمگیر» در ادبیات فارسی و ضعف جهانی شدن

شايد از چند دهه قبل، يعنی زمانی که «بوف کور» صادق هدايت به زبان های غربی ترجمه شد و رمان «قرنطينه» اثر فريدون هويدا مورد توجه مطبوعات روشنفکری فرانسه قرار گرفت، اين انتظار به وجود آمد که ادبيات معاصر ايران ظرفيت جهانی شدن را دارد.

اما با وجود اينکه در چند دهه اخير تعدادی از آثار ايرانی کم و بيش ترجمه شده اند ولی نه تنها شعر معاصر ايران بلکه داستان نويسی ايران نيز تا کنون نتوانسته است آن طور که از سوی برخی روشنفکران ايران انتظار می رفت، توجه خوانندگان غير ايرانی را جلب کند.

چرا علی رغم گذشت حدود ۸۰ سال از عمر ادبيات معاصر ايران، همچنان در قلمرو محدود اقليمی زبان فارسی باقی مانده است؟  «راديو فردا» اين پرسش را با دو کارشناس ادب معاصر ايران (دکتر احمد کريمی حکاک و دکتر سوزان باغستانی) در ميان گذاشته است.

دکتر احمد کريمی حکاک، استاد زبان فارسی و پژوهشگر ادبيات معاصر ايران که در حال حاضر استاد دانشگاه های آمريکا و مدير برنامه ايران شناسی دانشگاه مريلند در نزديکی واشينگتن است.

راديو فردا: آقای دکتر کريمی حکاک! سابقه اين پرسش که چرا ادبيات ما جهانی نيست به کدام دوره تاريخی ايران باز می گردد؟

احمد کريمی حکاک: اين پرسش به نيمه های قرن نوزدهم باز می گردد. يعنی زمانی که ايران به برقراری روابط مشخص و مستمر با کشورهای اروپايی اقدام کرد و در ميراث های ادبی فرهنگ ايرانی از يک طرف و فرهنگ اروپايی از طرف ديگر، تفاوت هايی ديد که اين تفاوت ها به شکل فقدانی در ادبيات فارسی تشخيص داده شد.

به عنوان مثال افرادی مانند آخوند زاده، ميرزا آقاخان کرمانی، ناظم الاطباء و ميرزا ملکم خان وقتی ادبيات فرانسه را می خواندند از خودشان می پرسيدند که چرا ما در ادبيات فارسی رمان و نمايشنامه نداريم؟

ژانرها و گونه هايی که در ادبيات فرانسه، انگليسی و روسی که بيش از همه با ادبيات فارسی در تماس بودند، مشاهده می شد ولی در ادبيات فارسی مشاهده نمی شد. تا پيش از اين دوران، چنين تماس برقرار نبود و البته اين پرسش هم پيش نمی آمد.

  • «آن چيزی که شاهنامه را تبديل به اثری می کند که در نهايت انسان شناسی موضوع آن است و ربطی به تاريخ يا افسانه های ايران باستان ندارد و يا مثنوی معنوی را تبديل می کند به تأملی در موقعيت انسان در زنجيره بزرگ هستی، اينها را ما امروز در ادبيات از دست داده ايم.»

احمد کریمی حکاک، مدير برنامه ايران شناسی دانشگاه مريلند

بنابراين به عقيده شما، آغاز مشروطه را بايد سرآغاز تمايل ايرانيان و ادبيات فارسی برای شناخته شدن يا خوانده شدن از سوی جهانيان دانست؟

با آغاز مشروطه، کوشش و اهتمامی سر گرفت که ادبيات فارسی را به شکلی با ادبيات اروپايی همسو کند. منظور ما از جهانی شدن در عرصه فرهنگ ايران، به کشورهايی مانند چين و ژاپن نظری ندارد بلکه منظور اروپا و در دوران ديگری، آمريکا است. يعنی با کشورهای به اصطلاح مترقی و پيشرفته و ما جهانی شدن را به اين شکل می بينيم.

از همان جا کوششی آغاز شد که ادبيات فارسی بتواند از نظر شيوه های بيانی و دستگاه بيان معانی خود، طوری باشد که اگر ترجمه می شود اروپايی ها نيز بفهمند.

اگر بخواهيم اين سير تطور و حرکت رويکرد به ادبيات غرب را در ايران مرحله بندی کنيم، چند مرحله را می توان تشخيص داد؟

البته اين رويکرد در هر مرحله ای دگرديسی می يابد. مرحله اول، مرحله انتقاد به ادبيات بومی است يعنی اين که چرا ادبيات ما مانند ادبيات خارجی نيست.

مرحله دوم، آغاز کوشش برای تحول در عناصر و مفردات ادب و شعر فارسی است به طوری که با ادب و شعر اروپايی هم سو شود.

مرحله سوم، مرحله تقليد سيستمی است که با کارهای  افرادی مانند عشقی، لاهوتی و نيما به سرانجام می رسد و در مورد ادبيات منثور، جمالزاده و هدايت را می توان پيشروان اين راه دانست.

چهارمين و آخرين مرحله، پس از جنگ جهانی دوم است، به نحوی که اين همسويی کمتر به سمت ادبيات فرانسه و بيشتر به سوی ادبيات انگليسی و سپس ادبيات آمريکايی است و اينها الگوی پيشرفت ادب فارسی می شوند.

اگر بخواهيم به طور مشخص سؤال کنيم که چرا ادبيات ايران بسيار کم ترجمه و خوانده شده است، علت چيست؟

در هر اثر ادبی، دو نيرو بايد موجود باشد تا دست کم توان اين را بيابد که مورد توجه جهانيان واقع شود. یک نيروی بالفعل آنی برای مصرف در جامعه بومی و مردمان معاصر، يعنی خوانندگان بلافصل، نويسنده است.

در اين امر ما بد عمل نکرده ايم، يعنی آثاری که در ادبيات فارسی آفريده شده، موضوعيت خود را در تحولات اجتماعی و به ويژه سياسی به وجود آورده است. ولی در عين حال تأکيد بيش از حد روی اين نيروی بالفعل، باعث شده که ما از نيروی بالقوه جاودان جهانی که يک اثر را برای تمام جهانيان معتبر می کند باز بمانيم.

يعنی آن چيزی که شاهنامه را تبديل به اثری می کند که در نهايت انسان شناسی موضوع آن است و ربطی به تاريخ يا افسانه های ايران باستان ندارد و يا مثنوی معنوی را تبديل می کند به تأملی در موقعيت انسان در زنجيره بزرگ هستی، اينها را ما امروز در ادبيات از دست داده ايم.

علت چنين امری شايد اين باشد که مارکسيسم با نسخه استالينی خود وارد ايران شد و بر اين نيروی بالفعل و بلافاصله موضوعيت داشتن ادبيات تأکيد کرد و از تأملاتی در پيچيدگی های وجود انسان چشم پوشی کرد و به نوعی نسخه پيچی تبديل شد که اين راه اجتماعی خوب است و آن راه های ديگر بيراهه.

ما هنوز از اين چنبره بيرون نيامده ايم و کوشش های انجام شده از نوع کوشش هايی که مثلا در «ملکوت» يا در«يکوليا» يا در آثار گلشيری می بينيم، خواننده زيادی پيدا نکرده، زيرا ذهن خواننده ايرانی متوجه اثری است که ناگهان همه معضلات اجتماع را مورد بررسی قرار دهد.

نويسنده ها نيز بر اساس اين برداشت آثارشان را می آفرينند و در نتيجه از پيچيدگی های وجود انسانی که در همه اعصار معتبر است و در همه آثار می تواند بازتاب داشته باشد، غافل می شوند.

شش دلیل برای جهانی نشدن ادبیات فارسی

دکتر سوزان باغستانی نيز که کتاب هايی از هوشنگ گلشيری، زويا پيرزاد و ديگر نويسندگان را به سفارش ناشران آلمانی در اين چند سال به زبان آلمانی برگردانده است، اين باره حرف های شنيدنی دارد.

  • «به نظر من در اين ۱۵-۱۰ سال اخير تحولات چشمگيری در ادبيات فارسی رخ داده است به طوری که می توان گفت اين ادبيات در حال جهانی شدن است.»

سوزان باغستانی، مترجم

راديو فردا: خانم دکتر باغستانی! می دانيد که ادبيات ايران بسيار کم به زبان های معتبر دنيا ترجمه شده است. به عنوان مثال تعداد ترجمه آثار از زبان فارسی به آلمانی تقريبا هيچ است. چرا چنين است؟

سوزان باغستانی: در وضعيت فعلی، من شش دليل عمده را می توانم ذکر کنم که موجب عدم ترجمه ادبيات فارسی به زبان آلمانی شده است.

علت اول عدم اهتمام دولت جمهوری اسلامی ايران، نسبت به ترويج و توسعه زبان و ادبيات فارسی در جهان است. دليل دوم عدم وجود مؤسسات ويژه معرفی ادبيات فارسی مانند انستيتو گوته در آلمان است.

نکته سوم عدم وجود اديتورهای فارسی زبان در آلمان و کشورهای آلمانی زبان مانند اتريش و سوييس است. بايد دانست که سيستم نشر در آلمان متفاوت است، اينجا ناشران تصميم گيرنده هستند و مانند ايران نيست که مترجمين پيشنهاد بدهند.

دليل چهارم عدم رعايت حقوق کپی رايت در ايران است زيرا جمهوری اسلامی هنوز قرارداد کپی رايت را امضا نکرده است. علت  پنجم، معرفی ناقص و محدود آثار ادبيات فارسی توسط ناشران ايرانی است.

البته خانم لاهيجی، دو سال پيش در نمايشگاه کتاب فرانکفورت کار جالبی انجام داد و برای اولين بار يک سی دی از تازه های کتاب به زبان انگليسی ارائه داد ولی اين کار به چند ناشر محدود بوده و کافی نيست.

و دليل آخر، عدم وجود مبلغان حرفه ای و بنگاه های ادبيات فارسی است.

اين شش نکته موجب شده است که ناشران آلمانی زبان در مورد ادبيات معاصر فارسی دچار توهم شوند و اين ادبيات را به مثابه ادامه داستان های «هزار و يک شب» برداشت کنند يا از اين موضوع واهمه داشته باشند که مبادا رمان ها و داستان های فارسی، مبلغ اسلام گرايی و ضديت با غرب باشند.

برخی منتقدين معتقدند که ادبيات ايران نتوانسته آثاری بيافريند که خوانندگان ديگر جهان را قانع کند که با اثر مهمی روبرو هستند. شما به عنوان يک مترجم آثار فارسی به آلمانی، نظرتان در مورد اين ديدگاه چيست؟

اين ديدگاه تا حدودی صادق است. اما به نظر من در اين ۱۵-۱۰ سال اخير تحولات چشمگيری در ادبيات فارسی رخ داده است به طوری که می توان گفت اين ادبيات در حال جهانی شدن است.

چند صدايی، تنوع موضوعات و سبک های جديد و مدرن تر در رمان ها و داستان های جديد جلب توجه می کند. از اين لحاظ من خوشبينم که اين ادبيات، استعداد ترجمه شدن به زبان های خارجی را دارد.

منظور شما از تحولات رخ داده، تحول در ساختار و فرم های ادبی در تجربه های رمان نويسی و داستان نويسی است يا در انتخاب مضامين؟

می توان گفت در هر دو، ولی اين نکته بيشتر در مضامين آثار وجود دارد.

آيا می توانيد به طور مشخص نام ببريد؟

کتاب هايی که شخصا از آنها بسيار خوشم آمد «آداب بی قراری» از یعقوب یادعلی که مرا به ياد کتاب های پل آستر می اندازد، کتاب های احمد محمود که البته به آلمانی ترجمه شده و کارهای خانم پارسی پور و رضا قاسمی است.  

منبع : رادیوفردا 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

دسته ی دزدها مثل هرسال پس ازبرداشت محصول به ده آمدند تا باج بگیرند ولی این بار بامقاومت مردم روبرو شدند پس ازکلی تلفات مردم راشکست دادند وبرآن شدند دلیل مقاومت مردم رابفهمند پس ازساعتی دزدان فردی را دست بسته نزد سرکرده ی خود بردند وگفتند :رئیس بزرگ این شیخ همان است که مردم رابرعلیه ماشورانده ریس دزدان روبه شیخ کرد وگفت ای شیخ پادرکفش ماکردی تااین همه آدم فنا شوند که چه شود وشیخ نصیحت را آغازکرد که عمر این افراد تمام شده بود واراده وخواست خداوند براین بوده که آنها کشته شوند اگرتوهم نبودی آنان به نحوی می مردند وتوازاین بابت نگران نباش ودراین فرصت توبه کن که خدابسیارآمرزنده است وتوبخت آن راداری تا بایاری من ازاین پس پاک وسالم زندگی کنی وآخرت رابرای خودت نگاه داری دزدخنده ای کرد وبه افرادش گفت من به این شیخ زیرک ایمان آوردم وفهمیدم که مردم چطوربه تدبیراوقیام کردند حال این شیخ را به میدان ده برده و سرش ببرید که هیچ عقوبتی گریبانمان را نخواهد گرفت چون هم بخت با ماست هم خدا !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

سعی می کردم ماجراهای دانشگاه و آدم فروشی منطقی بعضیها رو فراموش کنم درکنارش احساس خوبی داشتم نوعی حس مردانه پرسید:چقدرمنودوست داری گفتم : همونقدرکه تو به من اعتماد داری گفت عالیه، پسربچه ای زیرک جلو اومد وگفت: آقا فال خانوم فال دخترک گفت : بردارم گفتم : البته ، یکی برداشت این بارهم فال یوسف آمد خوشحال شدم واسکناسی درشت توی دست پسرک گذاشتم ، روبه دخترک گفتم :دخترخوش دستی هستی بیا این فال راماندگار کنیم پرسید چطوری ؟ گفتم پشت آن راامضا کن وبه یادگار برایم جمله ای بنویس ومعصومانه چنین نوشت:

بدنت رابرای کسی لخت کن

که روحش رابرای تو عریان کند

ا.م ۳۰/۱۷ پارک لاله ۲۴/۵/۸۰

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

چشمانش رابازکرد وخود را دربندی صلیب گونه یافت پوستش ازحرارت سوزان آفتاب می سوخت به ناله افتاد وبازحرارت بیشترشد تاآنجاکه به فریاد آمد کسانی به دورش حلقه زدند و بادبزن بردست اورابادزدند خوشحال شد که خنک می شود ولی هرچه بیشترباد می زدند بیشترمی سوخت فریاد برآورد دستانم رابگشائید ولی جماعت عجیب و غریب درسکوتی مرگبارهمچنان اورا باد زدند تا دود ازپاهایش بلند شد داشت ازهوش می رفت که ناگاه یک نا جی رسید وظرفی پر ازآب را به پایش ریخت وهیزمی که زیرپایش مشتعل شده بود خاموش شدازخودش دلگیر بود که چرا به بادزنانی که دیگر اثری ازآثارشان نبود دل خوش کرده بود وبا خود می اندیشید که اگردستانش بازشوند آیا خواهد توانست به روی پا با یستد یا ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

پس ازچندین سال محرومیت و انزوا گویا بخت یارم شده بود.دوست دخترم کنارم بود وهرروز دردنیای جذاب اینترنت دوستانی تازه پیدا می کردم وشبها باکانالهای سیاسی ماهواره سرگرم می شدم هفته ای سه روز استاد موسیقی به خانه می آمد ومراکه به قول او مستعد بودم آموزش نواختن گیتار می داد گاهی داستان کوتاه می نوشتم وبه رفتن دوباره به کلاس زبان وداشتن یک سایت اختصاصی فکرمی کردم برای ورزش و سلامتی یک شب درمیان  باشگاه می رفتم توانسته بودم موافقت کارفرمائی دربازار آهن فروشان رابدست بیاورم وقرار بود درآنجا به عنوان حسابدار ،شغلی که مدتها برای فرارازجنجال سیاست به دنبالش بودم کارکنم وآخرین خبرخوشی که آن سال به کسی دادم همین موضوع بود که می خواستم به خاطرش با دوست دخترم جشن کوچکی بگیرم ولی ناگهان  فاصله ها شروع شد ومن به دام بازی وحشت افتادم بازی سیاهی که درآن شخصیت ، روحیه ، واعتمادبه نفس محکم ونفوذناپذیرم نابودشد تاشاید به قول بازیگردانهای دروغگو من خودکشی نکنم ! واین داستان واقعی من است داستان جوانی که سایه ها پیرش کردند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

سه دختر دلربا با پوششهائی چسبناک و جذاب درحالیکه سه لیوان نوشیدنی سرخ رنگ به همراه داشتند واردسالن شدند و ازفضانوردان پذیرائی کردند آلبرت رو به دخترها کرد و گفت خدای من شما آدمین یا عروسک ! شایدم رباتین اندی به دختری که نوشیدنی رابه دستش داد گفت ببینم اهل کجائی تکزاس یا نیویورک دخترفقط لبخندزد آلبرت ازدختردیگر پرسید آیا مامنتظر رئیس جمهور هستیم یا رئیس سازمان فضانوردی آن دخترهم تنها لبخندزد مایکل به ختر سومی گفت  می تونم ببوسمت وگردن دختر راگرفت ولبهاشو بوسید ودخترهمچنان با لبخند اورا دعوت به نوشیدن لیوان کرد مایکل بعد ازنوشیدن  لیوان گفت  خدای من ، زنده شدم یک بوسه بعد ازسیصدسال ! اندی گفت خانمها باورکنید اون ۲۹۹ سالشو خواب بود دخترها ازهمان درب که آمده بودند خارج شدندوباز اندی گفت این دخترها یالال بودند یا اصلا آدم نبودند ولی نوشیدنیشون محشربود آلبرت گفت حتما انرژزا بود  چون منم احساس خوبی پیداکردم فضانوردان در حال صحبت بودند که ناگهان سالن تاریک شد ودربالای سالن مردی نورانی ظاهر شد

سلام دوستان من ایکس ۱۰۰۰ هستم وازطرف WT به شما خوش آمد می گویم

مایکل _ WT کیه مردم کجاهستند ؟

x1000 بدون توجه به سوال مایکل ادامه داد نتایج تحسین برانگیز تحقیقات شکا به دست ما رسید وWT به طورکامل ازاخبار شما آگاه شد اما چیزی که شما ازآن بی خبرهستید این است که ازحدود 190 سال پیش تا کنون وبر اساس تصویب مجلس جهانی ابربرنامه WT کنترل زمین و جانداران آن را به دست گزفته و همه ی ما طبق قوانین پیشرفته اون زندگی می کنیم

اندی _ یعنی جی؟

X1000 _ بر اساس این برنامه WT موظف است امکانات لازم برای رفاه نشاط و بقای انسان رافراهم کند و درمقابل ازانسان حق رای فکر و وتصمیم گیری سلب شده و طبق این روال تمام جانداران زمین تحت مراقبت کامل WTهستند ما نسلی را تربیت کرده ایم که مانند سایر جانداران از لذتهای زندگی بهره مندند و تنها کاری که نمی کنند فکر کردن است چون بدون فکر راحت تر زندگی می کنند ما همه چیز را برای آنها فراهم کرده ایم هر انسان به تنهائی روزانه میلیاردها دلار برایWT هزینه دارد...

مایکل پرسید اونها می دونند که انسان هستند؟

X1000 بله اونها انسان هستند مثل سایر حیوانات و گیاهان با عمرهای طولانی و با غرایزشون زندگی می کنند ما خود را موظف می دانیم که از بقاء تمام جانداران حمایت کنیم

اندی پرسید: آیا هیچ انسانی منتظر ما هست؟

X1000 نه انسانها شما رو نمی شناسند در تمام این سالها تنها WT بود که انتظار شما را می کشید و البته به خاط WT شما هنوز زنده اید

مایکل پرسید چطور مگه؟

X1000 چون شما فکر می کنید و چون با درک ناقص فکر می کنید می توانید برای نظم نوین جهانی و تمدن پیشرفته ی ما مخاطره آمیز باشید برای همین از لحظه ی ورود تحت مراقبت و قرنطینه هستید ...نسل انسان به خاطر اشتباه فکر کردن هزاران جنگ را بوجود آورد و اگرWT کنترل انسان را به دست نگرفته بود قطعا امروز شما حتی زمین را هم از دست داده بودید

آلبرت پرسید جمعیت زمین چقدر است؟

X1000 به فرمان WT تمام کسانی که حاضر نشدند در طرح فکر زدائی واکسن فکر را تزریق کنند اعدام شدند... وما تعداد انسانها را از ۱۹۰ سال پیش تا کنون به طور ثابت یک میلیون از بهترینهای نژادهای مختلف نگاه داشته ایم که با آمدن شما ۳ نفر به این تعداد اضافه شد

اندی گفت : ما تا کی در قرنطینه ایم

X1000 پاسخ داد: تا زمانی که واکسن فکر را تزریق کنید و با شعور انسانی خودتون خداحافظی کنید ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

سال 2350 میلادی سفینه ی استار8 درمدارزمین قرارگرفت وبدون هیچ مشکلی درپایگاه مرکزی فرود آمد آلبرت ، اندی ومایکل تنها بازماندگان سفرنوری بودند که توانستند پس از سیصدسال دوباره زمین راببینند آنها به محض پیاده شدن ازسفینه محو تماشای فضای فوق مدرن اطراف خودشدند مایکل از اندی پرسید مطمئنی درزمین نشستیم و اندی گفت شاید هم درطونل زمان گم شده ایم آلبرت گفت چراهیچ کس به استقبال ما نیامده ، مایکل جواب داد حتما جمعیت بیرون از پایگاه منتظرما هستند درهمین حال مردی بلند قد وچهارشانه به طرف فضانوردان آمد و خیلی رسمی خودش را معرفی کرد من اف تی شصت حامی شماهستم به زمین خوش آمدین اندی گفت مردم کجاهستند اف تی جواب دتد همراه من به مرکز بیائید آنجا ازهمه چیزمطلع می شوید فضانوردان با تعجب یکدیگررا نگاه کردند ودنبال افتی به راه افتادند وپس از کمی پیاده روی سوار یک ماشین پرنده درون جوی شدند وپس از5دقیقه درمقابل یک ساختمان بسیار بزرگ نقره ای پیاده شدند و اف تی فضانوردان را تا یک سالن بزرگ ومجلل راهنمائی کرد واز آنها خواست تا درآنجا منتظربمانند سالن بسیارشیک وبا شکوه بود کف آن سبزرنگ مانند شیشه بود وچهار درب طلائی داشت که فضانوردان ازیکی از آنها وارد شده بودند اندی گف همه ی دربها یک اندازه هستند فکرمی کنید رئیس جمهور ازکدام یکی وارد میشه مایکل گفت امیدوارم هرموجودی میخواد واردبشه زودتر وارد بشه چون من طاقت هرچیزی رو دارم غیراز انتظار!دراین هنگام یکی ازدربها با آهنگی دلنشین بازشد وسه دختر دلربا با پوششهائی چسبناک و جذاب درحالیکه سه لیوان نوشیدنی سرخ رنگ به همراه داشتند واردسالن شدند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

به خاطرجلب توجه دختری که عاشقش بودم به کلاس اعتماد نفس رفتم یکی ازبحث های استاد این بود که چطور می توان متفاوت بود وتوجه همه را جلب کرد من درطول مدتی که درکلاس بودم فقط درفکر دوست دخترم بودم که با صدای استاد به خودآمدم وگفتم بله استاد:

-حواس شما کجاست ؟

- پیش شما استاد

- بسیار خوب دلم می خواهد پس فردا شما اولین نفری باشید که گزارش عملکرد متفاوت خودتون رو درکلاس می خوانید

کلاس تمام شد ومن راهی خانه شدم نزدیک میدان شهر که رسیدم جمعیتی رادیدم که شعار می دادند درود بر آقای وزیر درود بر آقای وزیر درآن بین متوجه ده ها خبرنگاری شدم که بادوربین هایشان ازمراسم گزارش تهیه می کردند به یاد حرفهای استاد فرصت را مغتنم شمردم ودرکنار خبرنگاران فریاد زدم مرگ برآقای وزیر مرگ بر آقای وزیر که ناگهان خبرنگاران دوره ام کردند خبرنگار اول پرسید چراشعار مرگ می دهید گفتم به خاطر افکارمتفاوت دومی پرسید چه مشکلی با وزیر دارید ؟ تو جواب مونده بودم که دو پلیس گردن کلفت زیر بازوهایم راگرفتند ومرا بردند ...یک ماه بعد درحالیکه حسابی معروف شده بودم برای دوست دخترم نامه ای نوشتم وماجرا را شرح دادم که آن جماعت کارگران کارخانه های خودروسازی بودند که به خاطر حمایت وزیرازصنایع خودروسازی شعار درود بر وزیر سرداده بودند وفردای آن روز همگی پاداش واضافه دستمزد گرفتند ومن هم دردادگاه محکوم شدم و قرار است که یک سال متفاوت زندگی کنم البته در زندان !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

خانمها،آقایان امروزروزی تاریخی برای ماومردم جهان است روزی که انسان گامی بزرگ وباشکوه به سوی دانش بر می دارد درطول تاریخ هزاران نفردرراه علم وبرای آن جان باخته اند وامروزما قهرمانانی را در کنار خودداریم که می خواهند شجاعت و شهامتشان را به جهان ثابت کنند  مایکل ،آلبرت ، اندی ،ویلیام ،ژابیز،روژه،وسایمون۷دلاوری هستند که به اولین سفر نوری فضائی می روند این قهرمانان با آگاهی و هوشیار کامل و داو طلبانه تمام خطرات این سفرراپذیرفته اند آنها فرداساعت ۱۱صبح با اولین موشک نوری وارد فضای بیکران می شوند وپس از انجام بزرگترین ماموریت فضائی تاریخ ۳۰۰سال دیگربه زمین بازمیگردند درآن هنگام احتمالا وشاید هم قطعا هیچ یک ازما نخواهیم بود اما فرزندان ما به استقبال آنها خواهند رفت وجشن با شکوهی برپامی کنند وازخدمات بزرگ و با ارزش این قهرمانان برخوردارمی شوند .ما امروز به جای سه قرن آینده موفقت آنها را در حضورشان جشن میگیریم من به عنوان رئس جمهور ایالات متحده ...پس ازپایان سخنرانی ،رئس جمهوراز مجسمه عظیمی که برای یادبود ۷فضانورد ساخته شده بود پرده برداری کرد کل مراسم به طور زنده برای کل جهان پخش می شد بسیاری ازمقامها و سفرا در مراسم حصورداشتند فضانوردان درمیان جمعیت هیجاناتشان راتخلیه می کردند وتنها مایکل سرگروه فضانوران بود که درحال دلداری دادن به نامزدگریانش سارا بود

 مایکل - سارای من مطمئن باش دانش تو را برای من نگاه می دارد علم آنقدرژیشرفت کرده که دیگرمی تواند مرگ را ازمیان بردارد

سارا -  مایکلِ من باهمه وجود دوستت دارم ولی بعد از تو من نمی خواهم زنده بمانم حتی اگرخدای دانش مرا زنده نگاه دارد من طاقت سه قزن دوری را ندارم

مایکل - عزیزم واقع بین باش

 سارا - ما به سرنوشت رومئو و ژولیت دچار شدیم وتنهایک شب توانستیم عاشقانه درکنارهم باشیم

 مایکل - عزیزم بشر سرنوشت خودشو به دست گرفته من برخلاف تو اصلا نگران آینده نیستم من با بهترین تیم فضائی دنیا و با گرانترین سفینه تاریخ جهان به سفری حیاتی میروم و می دانم تاروزی که برگردم دانش ازتومحافظت می کند

سارا- ای کاش می شد منو با خودت ببری

مایکل- نازنین این اولین سفرنوری انسان هست همه نگرانیم ولی تصورش رابکن اگرموفق شویم درچه جایگاهی از تاریخ قرارمیگیریم هم من هم آمریکا هم تو عشق فداکارمن حالا اگرموافق باشی پیش پدر برویم ما فقط چند ساعت وقت داریم من باید ۱۲ساعت قبل از شروع سفر در پایگاه باشم

سارا درحالیکه دستهاشو دورگردن مایکل حلقه می کرد گفت تا پایان دنیا منتظرت میمونم بعد هر دوکنار  پدرمایکل رفتند

پدرگفت - پسرم این آخرین دیدارمان است ای کاش میتونستم سالهای بیشتری درکنارت باشم ولی از تو می خواهم پس ازمن باز هم مطالعه ی رازکیهانی را ادامه دهی من یقین دارم که تو موفق می شوی تو پسرمن هستی مایکل مقدس !

ساعت۱۱شب فضانوردان درمقابل پایگاه جمع شدند وبرای آخرین بار خانواده هایشان را درآغوش کشیدند وبا اندوه فراوان ازآنها جداشدند مایکل به ساراگفت :

عزیزم تونباید گریه کنی ازحالا به بعد مسئول روحیه پدرم هستی من ازتو میخواهم تا به عنوان همسرمایکل وبا دانش زمان رامهار کنی وزنده بمانی تا من برگردم وسارا بدون هیچ حرفی با یک بوسه ازمایکل جداشد وفضانوردان داخل پایگاه شدند صبح روز بعد رئیس جمهور وارد پایگاه شد وبا مایکل وافرادش دیدار کرد رئیس جمهور گفت ما درحال جنگیم، جنگ با نادانی، جنگ باجهل وناشناخته ها وامروز پیروز تر از همیشه آماده ایم تا جهانمان راوسعت بخشیم وشما سلحشوران خط شکنان این جنگ هستید ... سرانجام فضانوردان باچشمانی اشک آلود وارد موشک نوری شدند به آرامی در محفظه های خود قرار گرفتند وبا امیدها و آرزوهایشان چشمانشان رابستند شمارش معکوس شروع شد ...پرتاب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

The Seventh Voyage Of Sinbad

فیلم هفتمین سفر سندباد را برای اولین بار در سن ۷سالگی  و تا امروز حدود یکصد بار دیده ام!

جادوگری پلید (تاچر) عروسکی جاندار را به‌عنوان هدیه برای شاهزاده خانمی (گرانت) می‌فرستد که در آستانه ازدواج با "سندباد بحری" (ماتیوز) است. عروسک نیمه‌شب ابعادی غول‌آسا می‌یابد و شاهزاده خانم را می‌رباید. سپس جادوگر، شاهزاده خانم را به صورت موجودی کوچک در می‌آورد. "سندباد" برای شکستن این طلسم با اسکلتی جاندار، غولی یک چشم و اژدهائی بزرگ، که همه از سحر جادوگر جان گرفته‌اند، مبارزه می‌کند. سرانجام نیز با یافتن تخم پرنده‌ای غول‌پیکر به هدف می‌رسد. پس از آن جادوگر را نابود می‌کند و با شاهزاده خانم ازاواج می‌کند.
٭ موفقیت این فیلم را در واقع می‌توان نتیجه‌کار آهنگسازش هرمان (که موسیقی غنائی و سحرانگیز او مهمترین عامل در خلق فضای شرق افسانه‌ای است) و طراح جلوه‌های ویژه آن، ری هاری‌هاوزن (که کاربرد موفق تمهید ابداعی او در این‌جا زمینه‌ساز استفاده چشم‌گیرتری از آن در فیلم‌ەای بعدی، از جمله بهترین کارش جیسن و آرگونات‌های دان چافی، ۱۹۶۳ شد) دانست. هفتمین.... را همچنین می‌توان بهترین ساخته جوران ارزیابی کرد. بعضی دیگر از فیلم‌های "سندباد" عبارتند از: سفر طلائی سندباد (گوردون هسلر، ۱۹۷۳، با بازی جان فیلیپ‌لا) و سندباد و چشم ببر (سام وانامیکر، ۱۹۷۷، با بازی پاتریک وین).

کشور تولیدکننده آمریکا
آهنگساز(موسیقی متن) برنارد هرمان.
سال تولید ۱۹۵۹
محصول چارلز شنیر
کارگردان نیتان هـ. جوران.
فیلمنامه‌نویس کن کولب.
فیلمبردار ویلکی کوپر.
هنرپیشگان کروین ماتیوز، کاترین گرانت، تورین تاچر، ریچارد آیر، الک مانگو، دانی گرین و آلفرد براون.
نوع فیلم رنگی، ۹۰ دقیقه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

خانمها آقایان مااینجا در...جمع شده ایم تا با ۷ قهرمان خداحافظی کنیم تا ۲۴ ساعت دیگر این هفت نفر راهی بزرگترین و طولانی ترین سفر فضائی می شوند در طول تاریخ هزاران نفر درراه دانش و برای دانش جان باخته اند و قهرمانان ما هم با آگاهی و هوشیاری کامل و البته داوطلبانه تمام خطرات این سفر نوری را پذیرفته اند آنها فردا ساعت ۱۰ صبح با موشک ... وارد فضای بیکران می شوند آلبرت...و...و...و...و...و...و...دلاوران تاریخ ما۳۰۰ سال دیگر به زمین باز خواهند گشت ودر آن زمان احتمالا وشاید هم قطعا هیچ یک از ما نخواهیم بود اما فرزندان ما با شکوه هرچه تمام تر از آنها استقبال می کنند و از خدمات ارزشمند و بزرگشان برخوردار می شوند من به عنوان ریس جمهور ایالات متحده ...

پس از پایان سخنرانی. ریس جمهور از مجسمه ی عظیمی که برای یادبود فضانوردان ساخته شده بود پرده برداری کرد کل مراسم به طور زنده برای تمام مردم جهان پخش می شد موشک فضانوردان در تاریخ اول سپتامبر ۲۰۵۰ به فضا پرتاب شد...

سیصد سال بعد در سال ۲۳۵۰ سفینه ی استار۸ در مدار زمین قرار گرفت و باهدایت خودکار در ... به زمین نشست آلبرت . مایکل و اندی تنها بازماندگان سفر نوری بودند که توانستند زنده به زمین بازگردند آنها به محض پیاده شدن شگفت زده و متعجب محو تماشای محیط پیشرفته و فوق مدرن اطرافشان شدند ولی از انبوه استقبال کنندگان خبری نبود ... مردی بلند قد و چهار شانه به استقبال فضانوردان آمد و خود را معرفی کرد : من ft60 حامی شما هستم به زمین خوش آمدین

اندی پرسید : مردم کجا هستند از نسل ما کسی مونده ؟

FT60 جواب داد: خیر قربان برای دریافت اطلاعات بیشتر با من به مرکز فرماندهی بیائید

فضانوردان همراه FT60 سوار بریک ماشین پرنده ی درون جوی شدند و پس از مدتی وارد یک ساختمان بسیار بزرگ نقره ای شدند FT60 از فضا نوردان خواست تا در یک سالن مجلل منتظر فرمانده باشند دربی طلائی باز شد و سه دختر بسیار زیبا با پوششی جذاب در حالیکه سه لیوان نوشیدنی سرخ رنگ به همراه داشتند وارد سالن شدند و از فضانوردان پذیرائی کردند ...پس از رفتن آنها ناگهان سالن تاریک شد و مردی بزرگ و نورانی در بالای سالن ظاهرشد

سلام دوستان من X1000 هستم و مسئول بازجوئی  شما

مایکل از اندی پرسید چرا بازجوئی؟

X1000 نتایج تحسین برانگیز تحقیقات شما به همراه گزارش مرگ ۴ فضا نورد همکار تان به دست ما رسید اما چیزی که شما از آن بیخبر هستید این است که برنامه ی عظیم و گرانقیمت WT از ۱۹۰ سال پیش کنترل زمین و نسل انسان را به خواست وتصویب مجلس جهانی بدست گرفت و حالا همگی بر اساس قوانین اون زندگی می کنیم طبق این برنامه wt موظف است امکانات لازم برای رفاه نشاط و بقا ء نسل انسان را فراهم کند ودر عوض از انسانها حق رای.فکر و تصمیم گیری سلب شده براین اساس ما نسلی را تربیت کرده ایم که مانند سایر جانداران از لذتهای زندگی بهره مندند و تنها کاری که نمی کنند فکر کردن است چون بدون فکر راحت تر زندگی می کنند ما همه چیز را برای آنها فراهم کرده ایم هر انسان به تنهائی روزانه میلیاردها دلار برایWT هزینه دارد...

مایکل پرسید اونها می دونند که انسان هستند؟

X1000 بله اونها انسان هستند مثل سایر حیوانات و گیاهان با عمرهای طولانی و با غرایزشون زندگی می کنند ما خود را موظف می دانیم که از بقاء تمام جانداران حمایت کنیم

اندی پرسید: آیا هیچ انسانی منتظر ما هست؟

X1000 نه انسانها شما رو نمی شناسند در تمام این سالها تنها WT بود که انتظار شما را می کشید و البته به خاط WT شما هنوز زنده اید

مایکل پرسید چطور مگه؟

X1000 چون شما فکر می کنید و چون با درک ناقص فکر می کنید می توانید برای نظم نوین جهانی و تمدن پیشرفته ی ما مخاطره آمیز باشید برای همین از لحظه ی ورود تحت مراقبت و قرنطینه هستید ...نسل انسان به خاطر اشتباه فکر کردن هزاران جنگ را بوجود آورد و اگرWT کنترل انسان را به دست نگرفته بود قطعا امروز شما حتی زمین را هم از دست داده بودید

آلبرت پرسید جمعیت زمین چقدر است؟

X1000 به فرمان WT تمام کسانی که حاضر نشدند در طرح فکر زدائی واکسن فکر را تزریق کنند اعدام شدند... وما تعداد انسانها را از ۱۹۰ سال پیش تا کنون به طور ثابت یک میلیون از بهترینهای نژادهای مختلف نگاه داشته ایم که با آمدن شما ۳ نفر به این تعداد اضافه شد

اندی گفت : ما تا کی در قرنطینه ایم

X1000 پاسخ داد: تا زمانی که واکسن فکر را تزریق کنید و با شعور انسانی خودتون خداحافظی کنید ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

راستی چه اتفاقی افتاده است که کودکان و جوانان در زیر باران سیل آسا و هوای توفانی لندن یا هوای گرم و طاقت فرسای دیگر نقاط جهان، ساعت ها بلکه یکی دو شبانه روز در صف می ایستند تا در نخستین ساعت توزیع، جلد هفتم کتاب هری پاتر را بخرند؟ این پدیده را چگونه می توان بررسی یا ارزیابی کرد؟
هری پاتر ارقام و اندازه های معمول و رایج موجود را به هم زده است. از شش جلد گذشته ۳۲۵ میلیون نسخه به فروش رفته و خانم رولینگ نویسنده کتاب یک میلیارد دلار حق التالیف گرفته است. البته فقط از کتاب، نه از فیلم های سینمایی، دی وی دی، بازی های کامپیوتری و...چه اتفاقی افتاده است که حتی کتابفروشی های اسرائیلی، به روایت وزیر بازرگانی اسرائیل، «بی شرمانه روز شنبه مغازه خود را باز می کنند تا هری پاتر بفروشند،؟»پدیده هری پاتر نشان داد که در دنیای امروز همچنان جادو و افسانه زنده است و یک کتاب می تواند تبدیل به یک جادوی جهانی شود. و کدام جادوگری موفق تر از نویسنده کتاب خانم رولینگ، که جهانی را با کتابش به حرکت درمی آورد؟ هری پاتر نشان داد که کتاب همچنان جایگاه محوری خود را دارد، حتی در شرایطی که با گسترش اینترنت و تلویزیون و... تصور شود از مشتاقان کتاب کاسته شده است؟در پدیده هری پاتر می توان چند موضوع را مورد توجه قرار داد؛۱- کتاب بر خلاف اکثر کتاب های پر تیراژ و عامه پسند وطنی که بافت و عمقی ندارند، عمیق است و لایه های عمیق انسانی در آن موج می زند.
۲-کتاب کاملاً با ذهن کودکان و نوجوانان ارتباط برقرار می کند. از آغاز هم جلد اول کتاب برای مقطع سنی ۹ تا ۱۱ ساله ها نوشته شد و به مرور تا ۲۴ ساله ها و بیشتر هم ادامه یافت.
۳- کتاب به خوبی از افسانه های مختلف و متنوع استفاده می کند. تقریباً بسیاری از افسانه های معروفی که در زبان های اروپایی مطرح است، در این کتاب به شکل های مختلف مطرح شده است.
۴- شخصیت هری پاتر یک کودک باهوش، اخلاق گرا و دردکشیده است. ویژگی هایی که داستان را از سطح یک داستان سرگرم کننده فراتر می برد.
۵- زبان کتاب روان، غنی و محکم است. کتاب برای کودکان و نوجوانان است و بر گنجینه لغات آنان به سرعت می افزاید. همین غنی بودن باعث می شود کتاب مخاطبانی از دیگر گروه های سنی نیز پیدا کند.
۶- دولت و پلیس مراقبت می کردند که نسخه اصلی محافظت شده به چاپخانه برسد. یعنی لازم نیست وزارتخانه ای کتاب را ببیند و ممیزی کند. فاصله تصمیم به چاپ تا عرضه کتاب آن هم در تیراژ میلیونی فقط چند ساعت است. نویسنده و ناشر مثل نهنگ در اقیانوس شنا می کنند، نه مثل ماهی رنجوری در یک ظرف لب شکسته که ته آن مقداری آب ریخته اند و ماهی از بی آبی یا تنگی جا پرپر می زند.
۷- کتاب هری پاتر که رکورد سریع ترین و پرتیراژترین کتاب را در دنیا به خود اختصاص داده، نشان داد که چگونه یک نویسنده گمنام می تواند با جادوی قلم، توجه همگان را به خود اختصاص دهد. زندگی نویسنده نشان می دهد که انسان می تواند موانع را چگونه پشت سر بگذارد. نویسنده ای که زمان چاپ جلد نخستین کتاب، هشت ناشر حاضر به چاپ آن نشدند، حالا همه ناشران مطرح دنیا برای چاپ و ترجمه آن به رقابت و مسابقه پرداخته اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

در نیویورک برای شب زنده داری بهانه های زیادی پیدا می شه یکی از اون بهانه ها نادیا همسر جذاب پتروس همسایه من بود پتروس در یک شبکه ی خبری کار می کرد دریک شب سرد زمستانی که پتروس در خانه نبود تصمیم گرفتم سراغ نادیا برم حدود ساعت ۵/۱ بامداد گوشی رو برداشتم وشماره ی طبقه ی بالا رو گرفتم الو : سلام خوبی

- آره خوبم                                                                                                                             

- نادیا می دونم تنهائی موافقی بیام پیشت؟

- باشه ولی از کجا فهمیدی تنهام

- چون من یه پلیسم

- پس با خودت مشروب بیار پتروس چیزی برام باقی نگذاشته درضمن وسایلتو هم بیار

- حتما

یه شیشه ویسکی سنگین برداشتم وخیلی سریع خودم رو پشت در آپارتمان نادیا رسوندم

درنیمه باز بود داخل شدم نادیا با یه پیرهن نازک و بدن نما در وسط اتاق مشغول رقصیدن با یک اپرای روسی بود تا منو دید به طرفم اومد ولبهای سرخشو روی لبهام گذاشت همونطور چسبیده به هم روی کاناپه نشستیم و... ساعت ۳ بامداد داشتیم سیگار می کشیدیم و نادیا از خاطرات ماه عسلش با پتروس حرف می زد که زنگ در به صدا درامد احساس پلیسی من خبر از حادثه می داد نادیا گفت عجیبه پتروس کلید داره و رفت طرف درب و آهسته پرسید کیه؟                        

منزل آقای استرگف؟

- بله

- از اداره ی پلیس هستیم لطفا درب رو باز کنید

نادیا درب رو باز کرد ۲ پلیس بودند اولی که میانسال بود پرسید آقای استرگف هستند؟

-خیر اون الان باید توی شبکه باشه منظورم سر کارشه

-ما متاسفیم که بایدبه شما اطلاع بدهیم چسدی پیدا کردیم که احتمالا همسر شما است بنابراین از شما تقاضا داریم برای شناسائی همراه ما ... نادیا فریاد کشید و به سمت من آمد

- آه سوزان پتروس من

نادیا رو در آغوش گرفتم افسر پلیس از من پرسید شما؟

- گیتس . سروان سوزان گیتس

پلیس جوان گفت شما همون خانم گیتس هستین که اون راهبه...که پلیس میانسال میون حرفش آمد و گفت : بنابراین همکاریم

بعد از مدتی نادیا به خودش مسلط شد وهمگی به اتفاق سوار خودروی پلیس شدیم در راه من پرسیدم

- قتل چه ساعتی رخ داده؟

- حدود ساعت ۱ بامداد مقتول در حالیکه دستهاشو بسته بودند سوزونده شده و یک داس در گردنش فرو رفته اگر مقتول ا قای استرگف باشه این سومین روسی هست که با داس کشته شده بعد از این جمله  دوباره نادیاشروع به گریستن کرد.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

ساعت ۱۰ شب حاجی با یه جعبه شیرینی و گل و لبخند وارد شد فخری پرسید چیه حاجی اومدی خواستگاری حاج اصغر گفت:آره بیا تا برات تعریف کنم ژیلا خانوم شما هم تشریف بیارید ژیلا با تعجب رفت و روبروی حاجی نشست . حاجی بعد از احوالپرسی گفت:همسایه ما جوانی داره که تازه لیسانس گرفته خیلی با ادب و خوش بیانه و البته سید هم هست فقط یه مشکل داره که چشماش خیلی ضعیفه یعنی تقریبا نابینااست فقط روشنی و تاریکی رو تشخیص میده  البته یه مدت پیش عمل کرده که دکترها امید وارند بهترم بشه پدرش چند وقتیه که می خواد براش زن بگیره هفته ی پیش براش یه دختر نابینا دیده دیروز با من مشورت کرد منم گفتم عزیز من نمیشه که کوری عصاکش کوری دیگه بشه باید دختری که براش پیدا می کنی حداقل چشماش ببینه اونم گفت شما سراغ داری منم با اجازه شما ژیلا خانوم رو معرفی کردم . ژیلا موهای تنش سیخ شد و پرسید من   حاجی: بله شما چه اشکال داره باور کن سید جوون خوبیه کنار هم کامل و خوشبخت می شید . ژیلا دیگر حرفهای حاجی را نمی شنید و توی دلش از خدا تشکر می کرد و می گفت خدا جون بازم یه راه سخت جلوی پای من گذاشتی ولی هرچی هست از بیراهه بهتره شکرت در این هنگام ژیلا با صدای بلند فخری به خود آمد . چته؟ حاجی با شماست می پرسه نظرت چیه ژیلا: خواهش می کنم نظر من نظر فخری خانومه ژیلا با خودش فکر کرد نکنه الان فخری حسادت کنه و این شانسو ازمن بگیره گوشهاشو تیز کرد . حاجی: راستش من وقتی هفته ی گذشته خانه داری ژیلا خانوم رو دیدم اونو تحسینش کردم و در نظرم موند . فخری:راستی حاجی جون ژیلا اسمش فرشته است جاجی: یعنی چه فرشته به این قشنگی پس چرا ژیلا صداش می کنید فخری: ااا راستش از وقتی صورتش این طوری شده بدش میاد فرشته صداش کنند ما هم ژیلا صداش می زنیم ولی حالا که قراره به امید خدا بره خونه ی بخت بهتره با اسم اصلیش بره . حاجی : بله فرشتگی به ظاهر نیست به باطنه . فرشته با چشمان بغض آلود به فخری نگاه کرد . فخری طوری از ژیلا تعریف می کرد که گوئی از دختر خودش تعریف می کرد فخری قرار خواستگاری رو تو خونه ی پاک و جدیدی که در مرکز شهر اجاره کرده بود گذاشت . شنبه شب سید با پدر و مادر پیرش به خواستگاری فرشته آمدند فرشته که تو دلش مرتب خدا رو صدا می زد سینی چای را مقابل داماد گرفت ودر حالیکه خیس عرق بود به داماد چای تعارف کرد وداماد هم در حال برداشتن چای گفت چقدر نور اینجا زیاده در همین موقع پدر داماد گفت انشاءالله به پای هم پیر بشید مراسم خواستگاری با جواب مثبت دو طرف و تعیین نیمه شعبان برای عقد و عروسی تمام شد شب عروسی فخری در خانه ی مرکز شهر که به خاطر فرشته بدون استفاده گذاشته بود یک حنا بندون مفصل گرفت و فردای آن هم فرشته به خانه ی بخت رفت میهمانی به خوبی و خوشی برگذار شد و ساعت ۱۲ شب میهمانها رفتند و تنها اقوام نزدیک ماندن عمه ی داماد از فخری پرسید ما از خانواده ی عروس غیر از شما کسی رو ندیدیم فخری جواب داد همه ی کس و کار عروس منم باقی فامیلش هم شهرستانند اگه امریه من در خدمتم . عمه گفت زنده باشی عزیزم . عروس و داماد با بدرقه ی نزدیکان وارد حجله شدند عروس که تا آن لحظه تورشو از رو صورتش برنداشته بود اون رو برداشت وروبروی داماد نشست و توی چشمهای داماد خیره شد ناگهان داماد گفت تو چقدر مثل فرشته ها زیبائی  . فرشته گفت داری سر به سر من میذاری تو که منو نمی بینی سید گفت خوب می بینمت اون دوتا چشمهای آبی ابروهای کمون گیسو ی کمند  لبهای سرخ غنچه فرشته گفت ولی چشمهای من که آبی نیست. فرشته دستهاشو برد جلوی چشمهای سید و گفت: این چند تاست؟ ۳تا این چند تا است؟ ۵تا این چند تا است ؟ ۷تا  فرشته شگفت زده گفت: تو می بینی چرا خودتو به کوری زدی چرا میگی منو خوشگل می بینی سید: این معجزه است من فقط تو رو می بینم اونم مثل یه تیکه ماه خودتو تو آینه ببین . فرشته با پای لرزان جلوی آینه رفت و در مقابل آینه میخکوب ! شد               پایان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

سه شنبه بعدازظهربود ملیحه افغانی از آرایشگاه به خونه اومد وگفت بچه ها مسجد سرکوچه داره مجانی کاروان می بره زیارت جمکران ژیلا بلافاصله گفت فخری می شه منم برم فخری داد زد هرجا می خواهی برو ژیلا خیلی فوری چادر به سر کرد وبا کاروان به جمکران رفت مسجد خیلی شلوغ بود  اصلا همیشه شلوغ بود چه برسه به اون شب که شب چهارشنبه بود و جمکران حال و هوای با شکوهی داشت ژیلا روبه روی مسجد به نماز ایستاد و بعد از آن دعا کرد...ای امام زمان تو خودت پیش خدا منو شفاعت کن من تا حالا تحمل کرده ام از اینجا به بعد هم اگه شما کمک کنید صبر می کنم یا مهدی خودت نجاتم بده ... پس از نماز صبح کاروان بازگشت و ژیلا هم به خونه رفت در حالیکه تا پایان مهلتش یعنی روز شنبه فقط سه روز مانده بود او باید فکری می کرد یا تسلیم می شد یا جائی ! می رفت ولی ظاهر امر حکایت از تسلیم داشت . ژیلا که تمام روز رو خوابیده بود و قتی بیدار شد ملیحه افغانی رو دید که به طرفش اومد و گفت سلام خانوم زیارت قبول خوش گذشت ناقلا شنیدم تو از خدات بود که کسی بهت دست نزنه حالا که برات راه حل پیدا شده بازم ناز می کنی ببین عزیزم فخری واثه خودت می گه تو تا جوونی باید بتونی خودت رو جمع کنی اینم راحت ترین و پرسود ترین کاره منو ببین سالی یه بار توبه می کنم و یه ماه نماز می خونم و روزه می گیرم تا سال بعد هم خدا بزرگه ژیلا گفت ملیحه جان من از سکس بدم میاد ملیحه جواب داد هو کی میره این همه راهو نه که برات صف کشیدن مگه کارگر شهرداری خوشش میاد هر شب زباله های ما رو ببره کار سخته دیگه البته من که کارمو خیلی هم دوست دارم ...پنج شنبه شب ساعت ۷ دخترها رفتند و فخری گفت ژیلا زود باش خونه رو تمیز کن امشب حاجی میاد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

مشتری: الو سلام امروز چی دارین   ژیلا: چی می خواهید   مشتری: یه دختر ۱۴ ساله ترگل ورگل  ژیلا: با شما تماس می گیریم ...   ظهر فخری با یه جعبه پیتزای بزرگ به خونه اومد و گفت ژیلا چشمهاتو ببند ژیلا گفت چرا ؟ فخری : تو ببند  ژیلا : باشه    فخری: حالا باز کن   ژیلا : این واثه منه  فخری: آره دیگه این ماسکو می ذاری رو صورتت و همونطور که بهرام گفت می گی شوهر داری و به هیچ عنوان اونو از صورتت برنمی داری . بعد از ظهر ساعت ۳ مشتریها یکی یکی اومدند ژیلا لباس شیک و مشکی رنگ در حالیکه با ماسک صورتشو پوشونده بود به کاناپه تکیه داده بود مشتریها از فخری درباره ی اون سوال می کردند و بالا خره یکی از آنها هوس کرد با اون باشه فخری به ژیلا گفت ببین یادت باشه به هیچ عنوان ماسکو برنداری می گی شوهرداری و بعد مشتری که یک جوان ۲۵ ساله بود با ژیلا داخل اتاق شد ژیلا مرتب با خودش می گفت خدای من می دونم که تو راضی به این کار هستی ومن هم چاره ای ندارم می دونم اگر غیر از این بود خودت یه راهی پیش روم می ذاشتی ... بعد روی تخت دراز کشید جوان اومد بالای سرش و گفت ببین ژیلا خانوم من آدم رازداری هستم فخری گفته تو شوهر داری و سکس با تو شرایطی داره اما اگه نقابتو برداری تا ببینمت یه انعام حسابی به خودت می دم تازه من آدم فراموشکاری هستم حتی صبح که از خونه می رم بیرون قیافه ی زنم یادم می ره باور کن بیا و ماسکتو بردار ژیلا با خودش فکر کرد هر چی خدا بخواد همون می شه و گفت من برنمی دارم خودت می دونی و جوان در یک چشم برهم زدن ماسک ژیلا رو برداشت و فریاد زد فخری ...بعد از رفتن دخترها و مشتریها صدای فخری بلند شد که مگه نگفتم ماسکتو برندار تو مخصوصا این کاروکردی و ژیلا زد زیر گریه که فخری جون کنیزتم من اینکاره نیستم هر کاری بخواهی می کنم ولی نمی خوام با غریبه ها بخوابم من این کاره نیستم فخری فریاد زد چیکاره نیستی بیشعور یه طوری حرف می زنی که انگار من که آب و نونت می دم و پناهت دادم یه هرزه ی بی ارزشم و تو آدم حسابی آره ؟ ژیلا: نه به خدا من مدیون تو هستم تو رو دوست دارم این حرفو نزن ... فخری: من نمی دونم تا آخر این هفته وقت داری برای خودت جا پیدا کنی و از اینجا بری . ژیلا رفت به اتاقش و تا صبح گریست ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

ژیلا کیسه زباله ای رو که پر ازکاندوم و دستمالهای مصرف شده بود رو برداشت وبرد انداخت توی سطل آشغال هربار که این کارو میکرد حالش بهم میخورد دوباره رفت توی فکر من اینجا چیکار می کنم جواب خدا رو کی میده نه تقصیر من نیست خدا خودش میدونه من همه جا دنبال کار رفتم ولی هیچکس بعد از دیدن صورت من بهم کار ندادندبرادر معتادم هم که خونه رو برام جهنم کرده بود غیر از فخری هیچ کس به من کار نمی داد همه یا با فکرشون کار می کنند یا با جسمشون اما من نه فکرشو دارم نه جسمشو نه من تقصیری ندارم . صدای فخری بلند شد زود باش ظرفها رو بشور الان حاجی میاد حاج اصغر یه جانباز شیمیائی بود که به قول دکترها چندسالی بیشتر تو باغ نمی موند واثه همین خودش زن نمی گرفت حاجی تنها مشتری مسلمون ! فخری بود که اونو صیغه کرده بود و هفته ای یکبار سر وقتش میومد اون با یه شریک آموزشگاه تعلیم رانندگی داشت ودرکل وضع مالیش خوب بود حدود ساعت ۱۰ شب بود که صدای زنگ در بلند شد وفخری که حسابی بزک کرده بود رفت جلوی درب و به محض دیدن حاج اصغر پرید تو بغلش ...خوش اومدی حاجی دلم برات یه ریزه شده بودو حاجی هم که حسابی سرحال به نظر میومد باتعجب پرسید این دختر خانوم کیه؟ فخری جواب داد این دختر از اقوام دور منه صورتشم یه پدر نامرد این طوری کرده    حاجی: کی؟ فخری: خواستگارش یه پسر لات که یه محل رو عاصی کرده بود اومد خواستگاری ژیلا و چون بی همه چیز بود جواب رد شنید واین بلا رو سر این طفلی آورد الانم یه ساله که تو زندون آب خنک می خوره برادر این دختر هم از اون روز به جای مرهم نمک زخم این طفل معصوم شده منم که دیدم اینطوریه گفتم بیاد با من زندگی کنه خونه داریش حرف نداره اینجا رو اون مثل دسته ل کرده دختر بی آزاریه مزاحمتی نداره  حاجی گفت آخه من که به تو گفته بودم هیچ کسی نفهمه یه راز تا وقتی رازه که فقط خودت بدونی فخری گفت حاج آقا شما اصلا خودتونو ناراحت نکنید میگم امشب بره رو پشت بوم حاجی: نقل این حرفها نیست فقط بهش بگو شتر دیده ندیده فردا صبح زود ژیلا وقتی بیدار شد دید که حاجی یواشکی از خونه خارج شد و فخری هم بدون هیچ لباسی رفت که دوش بگیره... ساعت ۵/۸ بود ژیلا و فخری در حال خوردن صبحانه بودند که صدای زنگ بلند شد اینبار بهرام رفیق فابریک فخری بود فخری بعد از کلی ماچ و بوسه گفت : بهرام باز که بیخبر اومدی بهرام: خواستم مچت رو بگیرم ببینم این همون دختریه که می گفتی هیچ کس محلش نمی ذاره اندامش که خیلی رو فرمه ببینم اسمت چیه ؟ ژیلا هستم بهرام: ناراحت نباش دوای صورتت یه ساعت جراحی پلاستیکه تو فقط سعی کن تا میتونی پول جمع کنی فخری: کدوم پول هیچکس طرفش نمیره    بهرام: ببینم تواگه پیرهنت پاره بشه چیکار می کنی   فخری: می دوزمش  بهرام: اگه سوزن نداشته باشی چی ؟ فخری: با چادر می پوشونمش   بهرام: خوب تو هم بایدصورت این دختر رو بپوشونی   فخری: مردم دوست دارند با صورت طرفشون حال کنند  بهرام: ببین تو به مشتریهات بگو این یه زن شوهر داره که نمی خواد کسی صورتشو بشناسه مطمئن باش این طوری از هر ۱۰ نفر یکی هوس می کنه با اون سکس کنه ... ژیلا غرق در اندیشه بود با خودش فکر می کرد که دیگه خدا دوستش نداره چون با این راه حل بهرام حتما اون قربانی سکس می شه اونم فقط به خاطر پول به خودش می گفت باید برای همیشه با زندگی یه دختر پاک و نجیب خداحافظی کنه . فخری دستهاشو روی گونه ی ژیلا کشید و گفت خوشگله از حالا تو هم کاسبی و با بهرام از خونه بیرون رفتند وژیلا هم مشغول جواب دادن به تلفنها شد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

اینجا آخر خطی بود که باید آغاز می شد ولی چه شروع سختی.هیچ کدوم از مردها به ژیلا توجه نمی کردند انگار نه انگار که اونجا نشسته بود فخری هربار از اتاق بیرون می اومد با اشاره می گفت یه کاری کن دیگه نازی عشوه ای ...این طوری که نمی شه ژیلا که دیگه خجالت کشیدن رو فراموش کرده بود شروع کرد به لبخند زدن به کارگری که تازه وارد شده بود ولی اونم با ملیحه افغانی رفت ساعت ۷ بعد از ظهر شد فخری دخترها رو مرخص کرد برن حالا اون بود و ژیلا . فخری گفت ببین من ۵ ساله که این کارم روز اول که کارمو شروع کردم فقط هزارتومن تو جیبم بود و حالا صاحب این تشکیلاتم اگه اون بی شرف با کارد صورتتو به این روز ننداخته بود خوب تیکه ای بودی قول می دادم به سه سال نمی کشید که از من جلو می زدی ولی با این وضعیت باید برات یه فکری بکنم فعلا پاشو خونه رو تمیز کن...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

دیشب داستان پیرمرد و دریا اثر جاویدان ارنست همینگوی را خواندم مطالعه ی صفحات ابتدائی کتاب کافی است تا آشنائی و تجربه ی نویسنده را با ماهیگیری دریابی آنجا که با وسواس جزئیات را می شکافد تا به کل برسد... او ۴ بار عاشق شد وبه همین تعداد ازدواج کرد گویا علاقه ی خاص به زنان روزنامه نگار و نویسنده داشت ارنست همینگوی درسال ۱۸۹۹ متولد شد و پس از شصت سال مانند پدرش با روشی مدرن ! بدرود حیات گفت حاصل عمرش بش از ۲۰ کتاب و چند مقاله ی پراکنده است که مشهورترین آنها کتاب پیرمرد و دریا (۱۹۵۲)است که برای او جایزه ادبی نوبل را به همراه آورد این کتاب ساده و روان قصه ی پیرمردی است که پس از ۹۰ روز انتظار و مبارزه ی قهرمانانه ماهی بسیار بزرگی صید می کند اما وقتی به ساحل باز می گردد کوسه ها تنها استخوان های ماهی را برای او باقی گذاشته بودند و او مانند فاتحی شکست خورده دل به رویای آفریقا خوش می کند پیر ماهیگیر نمونه ای از نمود یک انسان راستین است و دریا و ماهی ها و کوسه ماهی ها نمونه هائی از نمود زندگی وحیات می باشد در کشاکش داستان تلاشی برای زندگی و آزادی و کسب افتخار و پیروزی و پایداری در برابر تنهائی دشواری رنج ناکامی و فقر به نحو مو شکافانه ای از دیدگاهی انسانی و مردمی طرح و ارائه شده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 

«سوررئاليسم» (فرا واقعيت گرايي) مكتبي ادبي و هنري است كه در دهه سوم قرن بيستم(1924) در فرانسه شكل گرفت. اين مكتب در پي جنگ جهاني به وجود آمد و عصياني بود بر ضد تمام قواعد و قوانين موجود در عرصه اجتماع، مذهب، هنر و ادبيات، آنچه در اين جنبش چشمگير است اهميت و اصالتي است كه پيروان اين شيوه براي خيال، خواب، رويا، ذهنيات و امور ناخودآگاه و انتزاعي قائل هستند. دراين نوشته موضوع عشق و چهره زن در اين مكتب مطرح و سپس جايگاه زن و عشق در «بوف كور» نوشته مصادق هدايت» بررسي مي شود.
در پي وقوع جنگ جهاني و تلفات انساني و فرهنگي عظيمي كه در كشورهاي درگير جنگ به وجود آمد، عده اي از جوانان نوجو و روشنفكر در فرانسه نهضت سراپا اعتراض و عصيان «دادائيسم» را بنيان نهادند كه به علت جو مخرب و ويرانگرش ديري نپائيد و در پي آن عده اي از اين شاعران و نويسندگان به رهبري آندره برتون، شاعر فرانسوي، مكتب سوررئاليسم را پايه گذاري كردند سوررئاليسم در آغاز يك مكتب ادبي بود كه به زودي به عرصه هاي هنرهاي تجسمي مثل نقاشي و سينما هم كشيده شد. ماهيت
سوررئاليسم عصيان و اعتراض است بر ضد قواعد پذيرفته شده و تقديس يافته جامعه بشري، چه در عرصه اجتماع و سياست و مذهب و خانواده و چه در عرصه ادبيات و خلق هنري. سوررئاليست ها براي آفرينش هنري و ادبي بيش از هر امري به آزادي ذهن و عواملي مثل خواب و رويا، خيال، انباشته هاي ضمير ناخودآگاه و هر چيزي كه زاده آزادي كامل ذهن و ضمير انسان، بدون نظارت عقل و منطق معمول بود اهميت مي دادند.

به اين ترتيب جنبش سوررئاليسم با اهميت و ارزشي كه براي ذهنيت و ناخودآگاه انسان قائل است، از ديدگاه پيروانش تبديل به يك خاستگاه آرماني براي ظهور ناب ترين و عميق ترين تمايلات انساني مي شود. اميالي كه ريشه در غرايز اصيل انساني دارند و چه بسا در زير لايه هاي ضمير ناخودآگاه انسان پنهان مانده باشند.
هر چه ميزان اهميت به اين عواطف نهاني بيشتر شود نقش عشق و زن به عنوان مقصود عيني عشق راستين سوررئاليستي عميق تر مي شود. سوررئاليسم با نفي متافيزيك به تمام جلوه هاي عشق به زن از پايين ترين مرتبه جسماني تا بالاترين مرحله روحاني آن ارج مي گذارد.
زناني كه در آثار سوررئاليستي مطرح مي شوند با محبوبه هاي عفيف و معشوقه هاي سهل الوصول رمان هاي عشقي فرق دارند. در اين آثار زناني كه دوست داشته
مي شوند نيمي زير و رو كننده و نيم مقدس هستند و آن گونه كه برتون در «عشق ديوانه وار» مي گويد: «تجسم طبيعي و غير طبيعي يك موضوع هستند.» زنان، الهام بخش همان حسي هستند كه بنژامن پره آن را «عشق متعالي» مي ناميد. رنه شار در پتك بي سر مي گويد: «در قلمرو واقعيت برتر، انسان نمي تواند چيزي باشد مگر طعمه شديدترين دليل زندگي اش يعني عشق».
لويي آراگون در روستايي پاريسي خلاصه دنيا را در زن مي بيند: «اي كوهستان شما هرگز چيزي نخواهيد بود مگر تصوير دور دستي از اين زن و اينك من چيزي نيسم مگر قطره باراني بر پوست او» و هم اوست كه مي گويد: در چشم همه زن ها يك برق سوررئاليستي مي بيند.
و پل الوار مي گويد:
روياهاي او در روشنايي
خورشيد را بخار مي كند1 (مدخلي بر فلسفه سوررئاليسم، فرديناند آلكيه، فصلنامه هنر، صفحه 67- 76)
عشق در تعريف خود آشتي و جمع اضداد است. و از نظر سوررئاليست ها تمايلي است در برابر واكنش عقلي، در مكتب سوررئاليسم عشق هم مانند نگارش خودكار و يادآوري روياها و اوهام وسيله اي است براي رسيدن به هدفي2 (دادا و سورررئاليسم، بيگزبي سال 1381، صفحه 91) و آن هدف، آزادي هر چه بيشتر ذهن انسان و به تبع آن خود انسان است.
سه اثر منثوره آندره برتون، نماينده اصلي مكتب سوررئاليسم، (ناجا، عشق ديوانه وار و آركان 17) در تجليل و تحسين عشق به وجود آمده و حول محور زن و ويژگي الهام بخشي او دور مي زند.
رمان ناجا شرح ملاقات تصادفي برتون با زني نيمه ديوانه به نام ناجا(ناديا) است. اين زن تأثير شگرفي بر روي برتون مي گذارد و همچون «مخلوق الهام بخشي»3 (سرگذشت سوررئاليسم 1381، صفحه 141) در برابر آنچه سوررئاليست ها«جادوي روزمره» مي نامند قيام مي كند و همچون الهه اي در برابر قواعد و چارچوب هاي خشك ذهن ظاهر مي شود. برخورد با ناجا برتون را به كشف عوالم ديوانگي و شيدايي
مي رساند. و اين همان دنيايي است كه سوررئاليست ها در پي گريز از منطق و حا افتاده ذهن انسان جست و جو مي كنند.
در واقع ديوانگان چون براي تخيل و ذهن خود محدوديت و قواعد معيني ندارند و آزادانه در عوالم ذهني و انتزاعي خود سير مي كنند سوژه هاي شگفت انگيز براي تجربه دنياي سوررئال مي شوند.
درعشق ديوانه وار برتون به تضاد و تقابل اجتماعي مي پردازد كه در برابر عشق يك فرد به فرد ديگر، قد علم مي كند و معتقد است كه هر چند نيازهاي عشق بايد در چارچوب اجتماعي برآورده شود اما مهم «اعتراض از طرق متداول است»4 (آندره برتون، جي اچ متيوز، 1382، صفحه 25).
عشق و شعر از نظر برتون فعاليت هاي ضد اجتماعي هستند در رمان آركان 17 عشق و شعر و هنر همچون ابزارهاي اصلي احياي اعتماد به نفس انسان نمايانده شده اند كه از طريق آنها تفكر انسان قدرت مي يابد، تا »بار ديگر به جانب درياي باز راه بگشايد.»5 (همان صفحه 31).
در سراسر آركان 17 عشق برتون به «اليزا» كه در سال 1943 با او آشنا شد و در سال 1945 ازدواج كرد، مطرح مي شود. عشق«تيرگي» حاصل از احترام به اصول قراردادي در زندگي انسان را مي زدايد. تأكيد برتون بر واژه هايي نظير «اكسير» و «تجدد حيات» نشان اين است كه او عشق را به مراتب بالاتر از شور و هيجاني آزاد از قيد و سلطه اجتماعي مي داند زماني كه برتون با طرد انديشه «نجات مسيحي» راه حل بزرگ ترين مشكلات بشري را عشق مي داند، زن به جايگاهي تمام و كمال در آثار او دست
مي يابد. «نفرين بزرگ را برانگيخته و تمام توان تجديد حيات عالم در عشق انساني نهفته است.»6 (همان صفحه32).
برتون با سپردن نقش منجي به زن به يكي از مفاهيم مهم سوررئاليسم اشاره
مي كند. زن بانوي افسانه اي مي شود كه مرد را از تيرگي مي رهاند. برتون با اعتقاد به اينكه تفكر مرد ارمغاني جز درد و رنج نداشته، پذيرفته است كه بايد رهبري را به دست زن بسپاريم. او به دنبال «زن گمشده ابدي» است كه به گوش مرد نغمه سر مي دهد، اما پس از آزمون هاي بسيار كه بر زن و مرد مي رود بايد بازيافته شود. او معتقد است چنين موجودي همواره براي شاعران جذاب است. چرا كه به عنوان «زن كودك منش» قادر است مشكل ترين نظام ها را از هم بپاشد.
«طغيان و فقط نفس طغيان است كه آفريننده روشنايي است و اين روشنايي را سه معبر بيش نيست: شعر، آزادي و عشق كه بايد شوقي يكسان برانگيزند و به نقطعه اي واحد برسند تا به جام جواني بدل گردند. در تيره ترين و روشنايي پذيرترين كنج قلب انسان»7 (همان صفحه 33).
برتون اظهار مي كند كه بزرگترين آرماني كه از نظر سوررئاليست ها مي تواند براي انسان وجود داشته باشد و از هر آرماني فراتر رود در «عشق گزيده» نهفته است. و هرزگي بزرگترين دشمن اين عشق گزيده است و از تعالي كه عنصر ضروري عشق است جلوگيري مي كند.8 (سرگذشت سوررئاليسم، 1381، صفحه 140).
رمان بوف كور از اين نظر قابل توجه و مطالعه است. گفتني است كه هدف از انتخاب اين اثر ادعاي سوررئاليستي بودن آن نيست، بله بايد گفت كه مي توان اين اثر را ـ برخلاف داستان هاي سوررئال فرانسه و ديگر كشورها بدون نيت نويسنده بر پايبندي به اين مكتب نوشته شده است ـ از ديدگاه سوررئاليستي هم بررسي كرد. كما اينكه اثري مثل بوف كور كه مايه هاي سوررئاليستي بسيار درخشاني هم دارد قبل از آشنايي نويسندگاني ايراني از جمله خود هدايت با اين مكتب نوشته شده است.
اين داستان با مايه محوري و اصلي عشق و نقش زن شكل گرفته است. زن در اين رمان مي تواند از دو جنبه مطرح شود: 1- به عنوان يك شخصيت داستاني كه داراي كنش و عمل داستاني است و در شكل گيري و سير داستان تأثير مستقيم دارد.
2. به عنوان يك موضوع و درونمايه كه به جاي حضور مستقيم در داستان بيشتر تأثير غير فيزيكي و عواطف و احساسات اوست كه بر روي افكار و عملكرد شخصيت مرد مطرح مي شود و او را وادار به كنش داستاني مي كند. هرچند در اين گونه رمان ها بيشتر افكار و عواطف و احساسات مطرح مي شوند تا كنش قهرمان داستان.
بعد دوم در داستان هاي سوررئاليستي قوي تر و پررنگ تر است.
در داستان «بوف كور» شخصيت ها چند چهره هستند. مردها ابعاد مختلف وجودي يك مرد هستند و همه زن ها(به استثناي دايه راوي) ساه هاي گوناگون يك زن. داستان از دو بخش تشكيل شده كه به صورت مجزا از هم روايت مي شوند و فاصله زماني زيادي بين اين دو بخش وجود دارد. بخشي كه اول روايت مي شود از نظر زماني بعد از بخش دوم قرار مي گيرد.
زن در بخش اول خيالي و رويايي است. او زني اثيري است كه بيشتر در خيال و تجربه هاي سوررئاليستي راوي بر او متبلور مي شود. اما در بخش دوم زن موجودي معمولي و زميني است كه راوي او را «لكاته» مي نامد. اين دو زن از نظر ظاهر و چهره اندام،
ژست ها و عادات دقيقاً يك نفر هستند. زني با ندام كشيده و موزون و زيبا، ابروان باريك به هم پيوسته، چشمان مورب تركمني، گونه هاي برجسته و لبان نيمه باز، و با عادات مكيدن انگشت دست، حالت نگاه و نوع راه رفتن يكسان. اما اين يكساني و شباهت فقط در جسم و ظاهر و رفتار عيني آن دو است و در باطن، آنها دو قطب متضاد هستند. يكي زميني و عادي و عامي با نيازها و غرايز و تمايلات يك زن كاملاً معمولي و ديگري رويايي و خيالي بدون نياز و تعلق زميني و جسمي گويي متعلق به دنياي ديگر. در واقع زن اثيري و لكاته دو بعد متضاد يك زن هستند و جالب اينكه مرد داستان هم در برابر اين زن دوگانه، دو چهره ناتوان از خود به نمايش مي گذارد. در برابر زن اثيري با همه تلاش خود براي پذيرفتن غير مادي بودن زن دچار نيازهاي مادي و جسمي مي شود و در برابر لكاته از برآورده كردن خواسته هاي معمولي و زميني او ناتوان است و تمام روايت داستان كشمكش مرد داستان است با خود و عواطف خود براي پيروزي بر زن چندگانه داستان.
در بخش اول راوي مردي منزوي و تنهاست كه به دور از آدم هاي ديگر زندگي مي كند و شغلش نقاشي روي قلمدان است. به طور تصادفي زن اثيري را مي بيند كه مانند شعاع آفتابي در زندگي او مي درخشد و زود خاموش مي شود و آنچه مي ماند تأثير شگرفي است كه بر مرد گذاشته است.9 (بوف كور، صادق هدايت، صفحه 10)
اين چند چهرگي زنان و مردان در بوف كور برگرفته از عقيده تناسخ است. راوي دائم تكرار مي كند كه گويا زن اثيري را قبلاً مي شناخته و اسم او را مي دانسته انگار كه در زندگي پيشين روان آنها هم جوار و يا اصلاً از يك اصل بوده است. و حالا هم بايد در كنار هم باشند (راوي و لكاته در زندگي پيشين زن و شوهري غير معمولي بودند.) عشق زن اثيري براي راوي مأمن و گريزگاهي از پستي و پوچي دنياست. «در اين دنياي پست يا عشق او را مي خواستم و يا عشق هيچ كس را آيا ممكن بود كس ديگري در من تأثير بگذارد؟» (همان صفحه 15). يك نگاه او تمام مشكلات فلسفي و الهي راوي را حل
مي كند.«من احتياج به اين چشم ها داشتم و فقط يك نگاه او كافي بود كه همه مشكلات فلسفي و معماهاي الهي را برايم حل بكند. به يك نگاه او ديگر رمز و اسراري برايم وجود نداشت.» (همان، صفحه 17) و اين حس همان «عشق گزيده»اي است كه سوررئاليست‌ها در پي آن بودند. زن اثيري در نظر راوي فرشته عذابي است كه وجودي دوگانه دارد: كودكي معصوم . زني افسونگر كه راوي را دچار وحشت و اضطراب مي كند. راوي مي گويد چگونه اين زن مي تواند وجودي چنين دوگانه و عجيب داشته باشد «پاورچين پاورچين كنار تخت خواب رفتم، ديدم مانند بچه خسته و كوفته اي خوابيده و مژه هاي بلندش مثل مخمل به هم رفته بود ....صندلي خودم را آوردم كنار تخت گذاشتم و به صورت او خيره شدم چه صورت بچه گانه، چه حالت غريبي! آيا ممكن بود اين زن اين دختر، يا اين فرشته عذاب(چون نمي دانستم چه اسمي رويش بگذارم) آياممكن بود اين زندگي دوگانه را داشته باشد؟ آنقدر آرام، آنقدر بي تكلف؟» (همان، صفحه 20) در واقع در نظر مرد اين زن رويايي «زن كودك منشي» است كه مرد را دچار حيرت و سرگشتگي كرده است. زني كه الهام بخش احساسات متعارضي از عشق و نفرت، افسونگري و معصوميت در مرد است. آنچه در زن اثيري توجه راوي را به شدت جلب مي كند چشمان اوست. چشمان مورب و نگاه سرزنش باري كه گويا راوي را به خاطر گناهان نابخشودني اش سرزنش مي كند گناهاني كه راوي خود نمي داند چيست. اين احساس و فكر در طول داستان دائم تكراري مي شود(همان، صفحه 14) و در نهايت وقتي زن اثيري مي ميرد راوي از بسته شدن چشمان او احساس آرامش
مي كند و حس مي كند كه از دست سلاتوني كه او را شكنجه مي كرده راحت شده است(همان،صفحه20) اين مرز گنگ و نامفهوم عشق و نفرت است كه مردم در تمام طول داستان با آن دست به گريبان است. بعد از مرگ زن، مرد چشمان او را نقاشي
مي كند تا براي خود نگه دارد. چشماني كه ديگر او را سرزنش نمي كنند چشماني كه ديگر دست نشانده و تحت اختيار مرد است و بر او سلطه ندارد. حالا ديگر مرد است كه بر زن اثيري سلطه دارد. (همان، صفحه 24).
حضور زن اثيري و مردن او بر روي تخت راوي در واقع تسليم جسمش به اوست و اين آرزويي است كه در ناخودآگاه راوي شكل گرفته و از زندگي پيشين همراه اوست.(همان، صفحه 18).
بعد از مرگ زن اثيري راوي در حالت خلسه به زندگي پيشين خود و ارتباطش با لكاته باز مي گردد. لكاته براي راوي تجسم مادر و عمه اي است كه دوست مي دارد. يكي او را به دنيا آورده و ديگري بزرگ كرده است. اين زن خواهر شيري اوست كه با او از يك دايه شير خورده است. اما خودش نمي داند چرا با او ازدواج كرده است براي اينكه آبروي خانواده نرود يا براي علاقه به عمه اش كه مادر لكاته است يا به خاطر علاقه به خود او؟ (همان، صفحه 41) اين علاقه به زني كه هرگز تسليم او نمي شود به قدري عجيب است كه مرد سعي مي كند براي جلب توجه و محبت زن رفتار فاسق هاي او را بياموزد تا مورد توجه زنش قرار گيرد، زيرا مي ترسد زنش از دست برود ...!(همان، صفحه 46) اما نفرت او از زنش باعث مي شود او اسم زن را لكاته بگذارد. لكاته نامي است كه زن را هرچه پرشورتر در نظر مرد مجسم مي سازد.
در بخش دوم داستان آميختگي عشق و نفرت خود مي داند كه با تمام وجود زن را مي خواهد. دلش مي خواهد در كنار او بميرد تا نتيجه عالي زندگي اش حاصل شود. (همان، صفحه 47) ابديت براي اين مرد اين است كه سر در دامان لكاته بگذارد و بميرد.
راوي با وجودي كه به شدت عاشق لكاته است اما از او مي ترسد. از تنها ماندن با او واهمه دارد مي ترسد كه با او در اتاقي تنها بماند و درها به رويش بسته شوند( همان، صفحه54) آيا اين ترس نمي تواند زاده ناتواني مرد در تعاطي جسمي باشد و آيا
نمي تواند باعث نفرت و گريز لكاته از مرد شود؟
وقتي لكاته در روياي مرد در حالت كودكانه و معصوم خود بر او متجلي مي شود از نظر چهره و لباس و حالات اثيري كه بر مرد مي گذرد درست مانند زن اثيري است، روحاني و رويايي و اين توقعي است كه مرد از زن خود دارد. انسان كامل در مفهوم سوررئاليستي انساني است كه تمام شهوات و نيازها و غرايز يك انسان كامل تر باشند انسان كامل تر است، زيرا آزادي بيشتري دارد و آزادي همان مفهومي است كه مقصد نهايي و برجسته سوررئاليسم است. در اين ديدگاه لكاته زني كامل است. در نهاد او شهوت و نياز، زيبايي و دلربايي و تأثير روحي و عاطفي بر مرد به نحو احسن وجود دارد. به همين دليل زن جذب بعد شهواني و زميني مرد مي شود كه تصوير اين بعد «پيرمرد خنزر پنزري» رو به روي خانه راوي است و جالب اينكه راوي هم به ناتواني خود و كامل بودن زن معترف است وقتي از رابطه همسرش با پيرمرد خنزر پنزري آگاه مي شود سليقه او را
مي پسندد چون از نظر او اين پيررمرد مثل رجاله ها احمق و نادان نيست و در نظر او يك نيمچه خداست(همان، صفحه 75) و اين نشان مي دهد كه پيرمرد كه نكبت از سر و رويش مي بارد چون غرايز انساني كاملي دارد مي تواند نماينده آفرينش باشد(تا بساط اجناس بنجول و بي ارزشي كه در برابر خود چيده است)
وقتي مرد براي اولين بار به زنش تحكم مي كند و حس مي كند كه زن را آزرده است، زن او رفته دوباره باز مي گردد و به او محبت و لطف مي كند)همان، صفحه77) اين نشان مي دهد كه لكاته هم راوي را دوست دارد اما در پي بعد قدرتمند و مردانه اوست و خشونت مرد را به زبوني و ناتواني اش ترجيح مي دهد. در نهايت وقتي مرد خود را به هيأت پيرمرد خنزر پنزري در مي آورد(سعي مي كند مرد كاملي باشد تا زن كامل مورد علاقه خود را جذب كند) و به سراغ زن مي رود، بعد از كشمكشي عاشقانه كه ناتواني مرد را آشكار مي كند با «گزليك دسته استخواني» زن را مي كشد و چشم او را درآورده است و در دست مي گيرد. چشمي كه در زندگي بعدي راوي، دائم به خاطر گناهي نابخشودني او را سرزنش مي كند.
در اين داستان مرد سرانجام براي اثبات قدرت خود و پنهان كردن ناتواني اش و در نتيجه خروج از زير سلطه زن اثيري و لكاته يكي را بعد از مرگ مثله مي كند و ديگري را مي كشد. از يكي عكس چشم و از ديگري خود چشم را بر مي گيرد. در واقع مرد ناتوان هم بعد جسمي و مادي زن را كشته است و هم بعد روحاني و رويايي او را.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  | 
103

 

اسب آزاد


براى علوفه همه  بايد سوارى مى دادند ولى اسب... اينو ياد نگرفته بود! واسه همين آنقدر مقابل شلاقها ايستاده بود كه سراپا سرخ شده بود! اسب كه هميشه نگاهش به دشتهاى سرسبز بود و به گله هاى آزاد فكر مى كرد به وقتى كه در جلوى همه گله را هدايت مى كرد و صداى مهيب و عظيم عبورشان مراتع را به لرزه مى انداخت اون از اينكه اسب وحشى صدايش مى زدند عصبانى مى شد.
مى خواست به آنها بگويد من يك اسب آزادام! ولى زبون بسته... ديگه هيچ بلايى نبود كه سرش نياورده باشند آخه گاوچرانها به كلانتر قول داده بودند كه امروز صبح اسب رام شده را تحويلش دهند.
سرو كله يك گروه سوار پيداشد اسب نيمه جان زير چشمى نگاه كرد كلانتر و همراهانش بودند.
كلانتر به محض ديدن آن وضعيت گفت قرار ما اسب مسابقه بوده يا مرده! و مشغول مشاجره با گاوچرانها شد... در اين هنگامه چشم اسب تو چشم دختر كلانتر افتاد و به او نگاهى عميق كرد دخترك محو غرور چشمهاى اسب شد و درب حصار رو باز كرد. اسب كه انگار تمام انرژيهاى جهان رو به دست آورده بود زخماش همه خوب شد مثل يك تك شاخ بالدار در حاليكه به تبسم دخترك فكر مى كرد به سمت دشت سبز دوان شد آنچنان كه گويى در حال پرواز است با خودش مى گفت كاش دختر مهربان را سوار مى كرد! و در بهت و حيرت گاوچرانها كلانتر دست به روى شونه دخترش گذاشت و پرسيد؟ فكر مى كنى اين اسب زخمى تا غروب دوام بياره! و دخترك در سكوت خودش گفت اون خبرنداره كه خط آهن ما دشت سبزشو نصف كرده و با ديده اى بغض آلود حركت آرام اسب را دنبال كرد.

على اكبرى

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Ali  |